من پریشان تر از آنم که تو میپنداری
شده آیا ته یک شعر ترک برداری؟
شده آیا به تماشای خودت بنشینی؟
دست برداری از این قصهی خودکم بینی؟
شده از قیلِ من و قالِ دلت جار زنی؟
چنگ بر خود بکشی جای سخن زار زنی؟
شده از اشک نگاهت تو خساست بینی؟
شعر را خاک و در اندوه غزل بنشینی؟
شده آیا که تو با سایهی خود قهر کنی؟
او شکر بر لبش و کام خودت زهر کنی؟
شده در کوچه به یک خاطره برخورد کنی؟
روبگیری زخودت اخم برآوُرد کنی؟
شده امروز به خود وعدهی دیروز دهی؟
سره دل شیره بمالی قولِ نوروز دهی؟
شده تا چشمه روی تشنه همی بازآیی؟
وقتِ آبستنیِ عشق بگویند بتو نازایی؟
شده از کرده پشیمان شوی و اما باز؟
چشم بازی به گناهی که نبودش آغاز؟
شده شاهی کنی و باز گدایش باشی؟
او صدایت نزند باز صدایش باشی؟
شده از پنجره ها عشق طلبکار شوی؟
رختِ قانون به تنت باشد و عیار شوی؟
شده از کارِ خداوند تو حیران گردی؟
نوبتِ خندهی تو باشد و گریان گردی؟
نشده، میشود اما، که شاید و اگر
این جهان نیست بجز چرخهی اما و مگر
این جهان را به تو بسپردم و دیدی که نشد
شک نکن میشود این ناشده هایی که بشد
فاضل نظری
هر که با پاکدلان، صبح و مسائی دارد
دلش از پرتو اسرار، صفائی دارد
زهد با نیت پاک است، نه با جامهٔ پاک
ای بس آلوده، که پاکیزه ردائی دارد
-پروین اعتصامی