قرار بر کف آزادگان نگیرد مال
نه صبر در دل عاشق، نه آب در غربال
-گلستان سعدی
درسته، من روباه مکار قصهگوییام که همه رو خواب میکنم ولی لالاییهام برای خودم کارساز نیست. کاملا درسته ولی به حرفام گوش بدید:
همهمون درمورد سختیهای زندگی و این خزعبلات میدونیم. همهمون. امکان نداره تو قرن بیست و یک انسان باشی و این دنیای خراب شده برات مشقتبار نباشه. ولی بیاید برای چند ثانیه هم که شده فکر کنیم؛ هیچکس از این طوفان بلا درامان نیست. بالاخره یه روزی قراره از فرط رنجهای اومده و نیومده به زانو دربیایم و این حقیقت کوفتی اجتناب ناپذیره.
ولی یه جاهایی هست که -شوخی نمیکنم- خودتی که باید برای خودت درد درست کنی، و منظورم از درد یه ذره تجربهی تازهست.
از حوزهی استحفاظیت بیرون بیا، خودت رو به چالش بکش. از ارتفاع میترسی؟ تلکابین سوار شو. از آدما میترسی؟ تو یه کلوب دوستیابی عضو شو. پدر و مادرت مکان امنی برات نیستن؟ خطر کن و باهاشون درمورد چیزهایی که دوست داری حرف بزن.
خیلی از این کارا میتونه دیوانهوار باشه. آخه کی دلش میخواد از پناهگاه خارج بشه درحالی که دم در خونت دارن بمب هستهای میسازن؟
خیلی سخته. میدونم. ولی حداقل واسهی خودت اون آدم حوصله سر بر بیفایده نباش. زائدههای طبیعت باید دور ریخته بشن و اگه بخوای به این روند تولید بیرویهی کربن دی اکسید ادامه بدی، شاید باید خودت رو هم همراه اون مواد زائد بریزیم تو کورهی آدم سوزی.
سرت رو از گوشی بلند کن و دنیا رو ببین، و این سمفونی مرگ رو دو دستی در آغوش بکش.