-
«همه ی ما فقط حسرت بی پایان یک اتفاق ساده ایم.که جهان را،بی جهت،یک جور عجیبی جدی گرفته ایم.»
📖 سید علی صالحی.
-
-
چرا به جای لعنت فرستادن به تاریکی، یه چراغ روشن نمیکنی؟
📖 مغازهی خودکشی؛ ژان تولی.
-
-
باید به فکر ساختن یک بادبادک بود، هنوز هم با مشتی نخ و کمی کاغذ میشود، به گیس طلای خورشید رسید، کودکی که با مسلسل بازی کند، جهان را نجات نخواهد داد ...!
📚یک مرد:
اوریانا فالاچی
-
-
چون سیب رسیده ای
رها شده در رویا
با رود می روم
کاش شاخه ای که از آب می گیردم
دست تو باشد!
- شمس لنگرودی
-
-
چیزی که حقیقت داشت بدبختی بود. خاک سیاه تا دلت بخواد، اونم نه خاک سیاه خالی، خاک سیاه با گلوله!
📚 ژرمینال:
امیل زولا
-
-
تو تا جایی که بتونی اون چیزی رو میبینی که به نفعته! دست خودتم نیستا ، میشناسمت ، از همون اولش از واقعیت فراری بودی.
-
-
زندگی بیمعنی است؛ بد طراحی شدهاست. آدمی یا ناشاد است و رنج میبرد؛ یا خوشبخت است و میترسد همه چیز به پایان برسد.
-
-
تا وقتی که من این جهانِ غریب را ترک بگویم،
جهانی که دارد خستهام میکند،
تنها امیدم این است که روزی تو بفهمی چقدر
دوستت داشته ام.
آلبر کامو
-
-
زمانی از دست دادنت برای من فاجعه بود، اما به مرور فهمیدم فاجعه همان چیزی بود که بعد از من بر سرت آمد. احساس پوچی، بیهودگی، ترس، خامی، انزوا و هزاران نوع تاریکیای که باز سبب شد برای رهایی از آنها دنبال من بگردی.
-
-
گمان میکردم آنکه دوستم دارد
حتی اگر غرق در تاریکیام باشم
دوستم خواهد داشت
حتی اگر پُر از زخم باشم
حتی اگر قادر به دوست داشتن خودم نباشم
او با وجود همه اینها دوستم خواهدداشت
اما نه، هیچکس خود را به مخاطره نمیاندازد
و دستش را داخل چاه نِمیبرد
تاریکی تنها برای ماست.
محمود درویش
-