-
هیچ حقیقتی نمی تواند غمی را که در فقدان عزیزی احساس می کنیم برطرف کند. تنها کاری که از دستمان برمی آید، دیدن آن تا انتها و آموختن چیزی از آن است، اما چیزی که می آموزیم در رویارویی با غم بعدی که بیهشدار می آید کمکی به ما نخواهد کرد.
📚جنگل نروژی:
هاروکی موراکامی
-
-
پرسیدم: کی برمیگردی؟
گفت: هیچ وقت.
ساعتم خوابید.
- عباس کیارستمی
-
-
کسی که عشق ورزیده، چه میتواند بکند جز آنکه محضِ استراحت، دیگر در زندگیاش کسی را دوست نداشته باشد؟
📚دلواپسی:
فرناندو پسوآ
-
-
میتونستم نبخشمت.
ولی این کار فایدهای برای کم شدنِ غمی که بهم دادی، نداشت.
-
-
مولانا چقدر قشنگ گفته:
اگر همه جا تاریک بود دوباره
بنگر،شاید نور خود تو باشی.
-
-
"هیچ نیمهی گمشدهای وجود ندارد!
تنها چیزی که وجود دارد
تکههایی از زمان است که در آنها
ما با کسی حالِ خوشی داریم؛
حالا ممکن است سه دقیقه باشد
دو روز ، پنج سال یا همهی عمر…"
👤 آنتون چخوف
-
-
اگر در زندگی
چیزی یا کسی را از دست دادی
اما در عوض خودت را پیدا کردی
تو یه برندهای...
👤 پائولو کوئیلو
-
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :3
. . . . . . . . . . . .
+بیا اینجا تا همه چیو توضیح بدم میدونم ذهنت ی جاده شلوغ شده :)
من اسمم آیسا هست.
و۳۶سالمه قضیه اینطوری که فکر میکنی نیست.
من یک شرکتی که کار میکنم ک الا و کارن کار میکردن
_اسم شون به دهن کثیفت نیار
+اونا بخش آزمایشات دی آن آی داشتن.وقتی تو بدنیا اومدی استعفا دادن و شخص بالا که به شاهزاده رویا معروفه دستور کشتن رو داد من مجبور بودم اما تو رو نکشتم چون الا بشدت گریه میکرد و میگف ایوا بهت سپردم اون موقع من ۱۹سال داشتم چیزی نمیدونستم از بچه داری برای همون سپردمت پرورشگاه و وقتی ۱۷ سالت شد قول دادم برگردم
اون همون طوری گریه میکرد و حرف زد حرفاش مشخص بود دروغ نداشت
_بسه دیگه آیسا دیگه کافیه من اون شاهزاده کوفتی باید ببینم
همون طور اشکاش پاک می کرد گفت هیچکی اونو ندیده پس بیخیال شو اون به زیر دستاش میگه و حتا زیر دستاش ندیدن فقط صداشو شنیدن و اطاعت کردن
_اصلا این شرکت کوفتی چیکار میکنه؟
+خون های بیمارستان ها رو میدزده و آزمایش میکنه و هزار تا کار کثیف بازی و...
_تو مسئول چی هستی؟
+من رییس بخش دی ان ای اینا هستم
_ی خواسته ازت دارم
چیه هر چی باشه کمکت میکنم؟
منو....
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :4
. . . . . . . . . . . .
_منو هم وارد شرکت کن:)
+چی
_همون که گفتم
+اما نمیشه اما...
_یعنی چی نمیشه؟ منم ببر وارد این شرکت کوفتی کن تلاش میکنم که برسم به اون زیر دستاش و آخرش بتونم ببینم و انتقاممو بگیرم
آیسا میخندید ولی خنده ای عصبی بود.
_جوک بهت گفتم ؟ نه نگفتم ؛پس منو ببر
+ببینم چیکار میتونم بکنم برات
گوشیش رو برداشت و زنگ زد به شخصی که معلوم نمیشد زن بود یا مرد
+سلام آیسا هستم میخواستم بدونم شاهزاده رویا هنوز هم به کارمندی چیزی نیاز داره؟خب خوبه :)چی جدی میگی قبوله فردا ساعت؟اره ساعت نه خوبه پس میبینمت
+روز روز خوش شانسیته
فردا فقط آزمایش خون بده دی آن ای معلوم نمیکنن خداروشکر و اگه بیماری نداشته باشی میای جایی که من کار میکنم
_خب اوکیع گشنمه:::)))
+شکمو غذای مورد علاقه ات درست کردم
_دروغ میگی؟
+بیا آشپز خونه ببین
_قابلمه پر از پاستا بود غذایی که جونمو براش میدم
+خب چقدر بریزم ؟
_بسه باز بخورم بریز
+اما قابلمه تموم شد :)
_خودت داری؟
+من قبل از اینکه بیام ی چیزی سر هم کردم خوردم نوش جونت:)
چند دقیقه بعد...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم