-
لطفا از دادن قلبت به افرادی که به مغز نیاز دارن دست بردار.
-
-
سهراب سپهری: دیری است بیشتر وقت خود را در خانه میگذرانم. از برخوردهای با این و آن کاستهام. اگر یاران مثل درخت بید خانه ما کم حرف بودند، هر روز به دیدنشان میرفتم.
-
-
نوشته بود: او جزئیات جهان را بیش از دیگران حس میکرد، به آسمان بیشتر از اجسام زمینی نگاه میکرد، روح وحشی خود را با طبیعت، کتابها و فیلمها رام میکرد و طریقهای از زندگی را در پیش میگرفت که به جنون نزدیکتر بود تا زندگی عادی. او مرگی زندگیکننده بود.
-
-
Loneliness is only when you are in a crowded place but you still feel lonely
تنهایی فقط اونجایی که تو یه جای شلوغ هستی اما باز هم احساس تنهایی میکنی
-
-
I know it's not nice to go back to the past but I wish I could go back to the days I didn't appreciate
میدونم برگشت به گذشته قشنگ نیست ولی کاش می توانستم به روزهایی برگردم که قدرشان را نمی دانستم
-
-
I know it's not nice to go back to the past but I wish I could go back to the days I didn't appreciate
میدونم برگشت به گذشته قشنگ نیست ولی کاش می توانستم به روزهایی برگردم که قدرشان را نمی دانستم
-
-
I haven't thought too much about anything in a long time
خیلی وقته که به چیزی زیاد از حد فکر نمیکنم
-
-
اگر انتظار نداشته باشی طرف مقابل هم عاشقت باشد، عاشق شدن آنقدر هم دردناک نیست.
📖 کلاف سردرگم؛ ال.ام، مونتگومری.
-
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :15
. . . . . . . . . . . .
تا اینکه
+ایوااا پاشو خونی پیدا شد مطابق با خون توعه سریع بیا تزریق کنیم.
از شدت خوشحالی که دیگه از دیاکو خون نمیگیرم و اینکه به رویام میرسم سریع رفتم خون تزریق کردن و شیمی درمانی انجام شد
دو هفته بعد....
_آیسا اون کتاب هم از اینجا خریدم بر دار
_باشه من میرم سمت ماشین بیا
داشتم موهام درست می کردم و لامپ خاموش کردم و به سمت بیرون رفتم . دیاکو ایستاده بود
+خب خوشحالم برات خوب شدی
_امید وارم تو هم شش پیدا کنی
_نتونستم بیشتر بشناسمت امیدوارم تا وقتی که بودی شناخته باشمت راستش...
+ایوا سریع بیا
_دیاکو از تمام زحماتت ممنونم اما من باید برم خداحافظ.
دیاکو حرفی نزد و ادامه حرفش رو نگفت پرستار نامه و گل بهم داد گفت مردی اومده این گفت بهت بدم خوشحالم مرخص شدی مراقب خودت باش..
نامه و گل توی کیفم گذاشتم نمیخواستم آیسا متوجه بشه پس به سمت ماشین رفتم
اتاقم مثل دفعه قبل بود آیسا ماموریت داشت و رفت فرم لباس برای فردا بگیره چون استخدام شدم الان یک قدم به رویام و رسیدن به شاهزاده رویا ها شدم
گل رو روی میز گذاشتم و نام باز کردم که...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم