هدایت شده از اِستلای ِبیسِتارهء[؟]☆~
ای کاش میتوانستم گلویش را بگیرم و آن را خفه کنم !
الحق که این احساسات کار دست آدم میدهد!
-
یه کوهِ یخ شدم، سرد، از این سردایی که میسوزونن، از آتیش بیشتر، میدونستی؟ میدونستی با فشارِ آبِ سرد میشه تمیز تر از تیغ برید؟ نمیدونستی، من بهت گفت، من الان معلمتم، من بهت یه چیزی یاد دادم که تا قبل از این بلد نبودی.
-
-
آیا در ورای شبح من هنوز کسی وجود داشت؟ کسی که قلب زندهای داشته باشد؟
سیمون دوبووار
-
-
آنچه سیاهیام را غیر قابل تحمل میکند، رگههای باریکی از نورهای مردهای است که لابلای آن خفتهاست و هر کدام میتوانست تمام جهانم را روشن کند.
کلنل
-
-
عزیز من، رد رنجها بر روی قلب و ذهن ما، با رد پا بر شنهای ساحل تفاوت بسیار دارد و قرار نیست امواج زمان به آسانی آن را از میان ببرند.
-
-
The end of the story was known from the beginning was one There was not one
از اول پایان داستان معلوم بود یکی بود یکی نبود
-