🖤🌚Name:
🌚🖤 #کابوس
🖤🌚 Summary:
🌚🖤خلاصه:
آسو دختری که تلاش میکنه با رتبه ۵ مهاجرت کنه..
اما سرنوشت چی براش پیش میاره؟
آسو چطوری از بین دو تا باند مافیا فرار کنه ؟
سر دسته های باند مافیا برای داشتن آسو تلاش میکنن اما...
اینکه آسو ی باند رو انتخاب کنه قمار برای زندگی و مرگش انجام میده.
اما آسو چطوری از این جهنم که ساخته شده فرار کنه؟
. . . . . . . .
🔕این رمان با ژانر های:
تراژدی ،غمگین،مافیا،عاشقانه را اصلا از دست ندهید🔕
⚠️در آمار 300 قرار خواهد گرفت⚠️
. . . . . . . .
برای عضویت و خواندن این رمان غیر قابل پیش بینی در کانال زیر عضو شوید:
➡️ @reallbook ➡️ @reallbook
🎵🖤قلمی از :melika🖤🎵
-
𝑴𝒂𝒏 𝒃𝒆𝒄𝒐𝒎𝒆𝒔 𝒘𝒉𝒂𝒕 𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒔 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕
انسان چیزی می شود که به آن می اندیشد
-
-
آنجا را نمی دانم
اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمیکنند
چیزی از دست داده باشی!
-
-
The people you loved yesterday
One day you will throw them all out of your life
آدمایی که یروز دوسشون داشتی یروزم خودت همشون رو از زندگیت میندازی بیرون
-
حـرفـایـی کـ کـاش مـیـزدم .
دلتنگ مکانهایی بود که تنها در رویاهای محو و مبهم خود آنها را دیده بود.
من قلب تو را میستایم؛ قلب تو با رنج تنهاییهای شبانه آشنا است.
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :25
. . . . . . . . . . . .
که دیدم آرهان با ی پسری در حال صحبت شد نشد بفهمم کیه چون در آسانسور بسته شد
وقتی دیدم دنبالم نیست به طبقه بالا رفتم
طبقه بالا مثل ی بیمارستان روانی بود.تاریک و ترسناک لامپ ها کمرنگ و بعضیا سوخته بودن مردی سه برابر من جلو اومد و گفت
+نباید میومدی این بخش
_چون میخواستم بزنم طبقه ۱۲ زدم ۱۳ عذر خواهم
+تازه واردی؟
_بله
+پس تو همون ایوا هستی که معروف شده
_لبخندی زدم گفتم ممنون از راهنماییتون خداحافظ اما حس میکردم داره نگاه میکنه سرعت پاهام زیاد کردم و سوار آسانسور شدم طبقه اول زدم که برم چیزی بخرم بخورم اما آسانسور وایستاد دیدم آرهان داخل اومد.
+میبینی سرنوشت ما رو گره زده
جوابشو ندادم چون میگفتم فحش محسوب میشد اونم مناسب سن اون نبود.
هردو منتظر بودیم پیاده شدیم اما یهو...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :26
. . . . . . . . . . . .
که یهو آرهان افتاد کف آسانسور
_ععی ارهان خوبی؟چته چیشده؟
با لحنی که انگار نفسش دیگه بند نمیاد و از مجبوری حرف میزد.
+ایو....ا اس...اسپ..ری اسپری از جیب..م بزا..ر دهنم
آسانسور باز شد همه متعجب بودن منم سریع طبقه ی ۱۲ زدم تا آبروریزی نشه
_باشه باشه
از جیبش اسپری در آوردم آصم داشت و سریع گذاشتم دهنش و اسپری زدم .
_بهتری؟
+اره ممنون از جاش پاشد و مثل قبل شد
نه من حرفی زدم نه اون از جیبش گوشیشو در آورد و پیامک میداد کنجکاو بودم ببینم کیه
اما محل ندادم گشنم بود و نمیشد به طبقه اول میرفتم
+ممنون ازت اگه نبودی نمیدونستم چ...
_خواهش میکنم
یهو ی نفر اومد داخل و دستش دو تا پیتزا بود
اینم برای جبران
رفتم سمت تراس و اون همونجا موند منتظر بودم تموم شه تا بخورم . تا برم پیش نورا ۳ ماهی میشد ندیده بودمش
ایوا امروز میگن زودتر تایم تموم میشه +برسونمت؟
_نه لازم نیست باید جایی برم:)
+تعارف نمیکنم واقعی میگم
_منم واقعی گفتم
هردو سوار آسانسور شدیم و رفتم پایین به آیسا زنگ زدم
_آیسا هستی یا رفتی ؟
+امروز تایم من بیشتر طول میکشه خودت برو نمیتونم بیام معذرت باید برم
باشه
+چیشد آیسا نمیاد
_نه نمیاد
+خب ....
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
-
کثیفترینِ آدمها اونهایی هستن که بقیه از ترس بهشون احترام میذارن.
-
-
نه شوقی برایم مانده و نه ترسی؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ؛ نه خاطرهای از گذشته و نه تصوری از آینده. من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستادهام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم.
-