eitaa logo
حـرفـایـی ک‍ـ کـاش مـیـزدم .
26.1هزار دنبال‌کننده
2.1هزار عکس
335 ویدیو
452 فایل
برای دیدن لبخندت ،، هنگام بوییدن صفحات کتاب 📚 . به صرف قهوه‌ و چای ☕️ ، کاری داشتید : @MR_aboll - تبلیغات؟ @Ads_GoldeN 💸 ,, لینک گروهمون : 💘👇🏻 https://eitaa.com/joinchat/3281061135C7ff80f56f7
مشاهده در ایتا
دانلود
🖤🌚Name: 🌚🖤 🖤🌚 Summary: 🌚🖤خلاصه: آسو دختری که تلاش میکنه با رتبه ۵ مهاجرت کنه.. اما سرنوشت چی براش پیش میاره؟ آسو چطوری از بین دو تا باند مافیا فرار کنه ؟ سر دسته های باند مافیا برای داشتن آسو تلاش میکنن اما... اینکه آسو ی باند رو انتخاب کنه قمار برای زندگی و مرگش انجام میده. اما آسو چطوری از این جهنم که ساخته شده فرار کنه؟ . . . . . . . . 🔕این رمان با ژانر های: تراژدی ،غمگین،مافیا،عاشقانه را اصلا از دست ندهید🔕 ⚠️در آمار 300 قرار خواهد گرفت⚠️ . . . . . . . . برای عضویت و خواندن این رمان غیر قابل پیش بینی در کانال زیر عضو شوید: ➡️ @reallbook ➡️ @reallbook 🎵🖤قلمی از :melika🖤🎵
- 𝑴𝒂𝒏 𝒃𝒆𝒄𝒐𝒎𝒆𝒔 𝒘𝒉𝒂𝒕 𝒉𝒆 𝒕𝒉𝒊𝒏𝒌𝒔 𝒂𝒃𝒐𝒖𝒕 انسان چیزی می شود که به آن می اندیشد‌‌ -
- آنجا را نمی دانم اما اینجا تا پیراهنت را سیاه نبینند باور نمیکنند چیزی از دست داده باشی! -
- Reminder: حمایت کردن زیبا ترین شیوه ابراز علاقه‌ست. -
- The people you loved yesterday One day you will throw them all out of your life آدمایی که یروز دوسشون داشتی یروزم خودت همشون رو از زندگیت میندازی بیرون -
۱:😂منی که فقط عملیات عشق خالصانه میخونم... ۲: مرسییییییییی 🥺✨🙏🏻هر چی بگم کم گفتم ،دمت گرم
✨🪐Name: :25 . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. که دیدم آرهان با ی پسری در حال صحبت شد نشد بفهمم کیه چون در آسانسور بسته شد وقتی دیدم دنبالم نیست به طبقه بالا رفتم طبقه بالا مثل ی بیمارستان روانی بود.تاریک و ترسناک لامپ ها کمرنگ و بعضیا سوخته بودن مردی سه برابر من جلو اومد و گفت +نباید میومدی این بخش _چون میخواستم بزنم طبقه ۱۲ زدم ۱۳ عذر خواهم +تازه واردی؟ _بله +پس تو همون ایوا هستی که معروف شده _لبخندی زدم گفتم ممنون از راهنماییتون خداحافظ اما حس میکردم داره نگاه می‌کنه سرعت پاهام زیاد کردم و سوار آسانسور شدم طبقه اول زدم که برم چیزی بخرم بخورم اما آسانسور وایستاد دیدم آرهان داخل اومد. +میبینی سرنوشت ما رو گره زده جوابشو ندادم چون میگفتم فحش محسوب میشد اونم مناسب سن اون نبود. هردو منتظر بودیم پیاده شدیم اما یهو... . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. Written by Melika🗝🖤 حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name: :26 . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. که یهو آرهان افتاد کف آسانسور _ععی ارهان خوبی؟چته چیشده؟ با لحنی که انگار نفسش دیگه بند نمیاد و از مجبوری حرف میزد. +ایو....ا اس...اسپ..ری اسپری از جیب..م بزا..ر دهنم آسانسور باز شد همه متعجب بودن منم سریع طبقه ی ۱۲ زدم تا آبروریزی نشه _باشه باشه از جیبش اسپری در آوردم آصم داشت و سریع گذاشتم دهنش و اسپری زدم . _بهتری؟ +اره ممنون از جاش پاشد و مثل قبل شد نه من حرفی زدم نه اون از جیبش گوشیشو در آورد و پیامک میداد کنجکاو بودم ببینم کیه اما محل ندادم گشنم بود و نمیشد به طبقه اول میرفتم +ممنون ازت اگه نبودی نمی‌دونستم چ‍... _خواهش میکنم یهو ی نفر اومد داخل و دستش دو تا پیتزا بود اینم برای جبران رفتم سمت تراس و اون همونجا موند منتظر بودم تموم شه تا بخورم . تا برم پیش نورا ۳ ماهی میشد ندیده بودمش ایوا امروز میگن زودتر تایم تموم میشه +برسونمت؟ _نه لازم نیست باید جایی برم:) +تعارف نمیکنم واقعی میگم _منم واقعی گفتم هردو سوار آسانسور شدیم و رفتم پایین به آیسا زنگ زدم _آیسا هستی یا رفتی ؟ +امروز تایم من بیشتر طول می‌کشه خودت برو نمیتونم بیام معذرت باید برم باشه +چیشد آیسا نمیاد _نه نمیاد +خب .... . . ‌‌. . . . . . . . . ‌. Written by Melika🗝🖤 حرفایی که کاش میزدم
- کثیف‌ترینِ آدمها اون‌هایی‌ هستن که بقیه از ترس بهشون احترام می‌ذارن. -
- ‏نه شوقی برایم مانده و نه ترسی؛ نه پیوندی با زندگی و نه امیدی برای مرگ؛ نه خاطره‌ای از گذشته و نه تصوری از آینده. من در ایستاترین نقطه هستی به اجبارِ حیات ایستاده‌ام و کاری جز انتظار کشیدن ندارم. -
- بعضی چشما یه جوری لمست میکنن که هیچ دستی هیچوقت نتونسته. -