✨🪐Name:
#کابوس
#پارت :1
. . . . . . . . . . . .
_مامان نتایج اومد
+جدی؟
مثل چی استرس داشتم چون فقط هفته ی ۲ ساعت میخوابیدم زندگیم شده بود درس و درس و درس.
چشمام بستم و وارد سایت شدم
مامان جیغی از خوشحالی زد و گریه میکرد و بغلم کرد
چشمام باز کردم رتبه ۵ توی شوک بودم اصلا ...
فقط گریه میکردم به آرزوم رسیدم...
چند روز بعد...
+رزومه پر کردی؟
_معلومه پر کردم سه روز شده هیچی به هیچی خداکنه قبول شم برم ترکیه ادامه پزشکی بخونم.
بابا هر روز سر کار بود و فقط برای خواب میومد اما همین که میومد مثل دوست کنارم میشست و حرف میزد اصلا خستگی توی حرفاش نبود دلم برای بابا و مامان تنگ میشد اما پزشک میشم و میام اینجا و نیاز نیست دیگه بابا سر کار بره وقتی من باشم همه چی فراهم میکنم
+آسو بیا شام
_بابا نیومده؟
+نه هنوز نیومده
_به به شاهکار کردین عایشه خانم ،مطمئن هستین از بیرون نخریدین
_جرعت داری دوباره بگو
دستام بالا آوردم به عنوان تسلیمی و شروع کردم به غذا خوردن وقتی غذا تموم شد بابا اومد
_سلام بابا
+سلام عایشه ،به آسو خانم بزرگ شدین.
_بابا ۱۸ سالمه دیگه...
+میدونم دیگه...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#کابوس
#پارت :2
. . . . . . . . . . . .
+میدونم دیگه ولی هنوز آسو کوچولویی هستی که وقتی بارون میومد پرنده میاوردی خونه خیس نشه یادته؟
مامان بلند گفت : خونه رو به گند میکشید اینم بگو
خندیدیم و بابا نشست وغذا خورد
بابا کنارم نشست دستش رو روی سرم گذاشت گفت:هر تصمیمی که بگیری من پشتتم
مامان داد زد:منم چغندرم
بابا اضافه کرد :و مامانت ؛بخوای بری ترکیه نخوای بری ترکیه یا اصلا بری رشته پزشکی
دستش گرفتم و آروم به سمت مبل آوردم و گفتم :نگران نباش بابا میرم و بعد چند سال بر میگردم وکار میکنم و نیازی نیست بری سرکار
+دختر قشنگم خوشحالم که بزرگ شدی غیر تو کسی رو ندارم البته از فرزندان چشمکی زد و آروم گفت نمیگفتم مامانت داد میزد باز
خندیدیم و به سمت اتاق رفتم دیدم پیامک اومد سریع پریدم رو تخت
«آسو آچان
متاسفانه بدلیل شرایط زبانی تون رد شده اید اما اگر بخواهید هزینه امدنتان به ترکیه را خودتان پرداخت میکنید.
و این صورت شما قابل ثبت نام در دانشگاه قاضی را دارید.
لطفا تا طی هفته گزارش خود را صادر فرمایید»
پول؟پول از کجا بیارم نمیخوام غصه براشون زیاد بشه نه نمیخوام واقعا...
گریه میکردم نمیدونستم چی کار کنم تنها کسی که همیشه همراهم بود سارال بود دوستی که از ۷ سالگی آشنا شدیم و هنوز پایبنده گوشیو برداشتم اشکام و پاک کردم و بهش زنگ زدم
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :29
. . . . . . . . . . . .
نفسم نفسم بالا نمیومد
+ایوا صدام میشنوی خوبی؟
ماشین کنار زد
حالم از خودم و از زندگی ام بهم میخورد کاش خوب نمیشدم کاش همین طوری میمردم ولی باید زنده بمونم باید قاتل خانواده ام رو بکشم
کسی که زندگیم گرفت همه چی رو گرفت بکشم
+بیا ،این اسپری بزار دهنت یکم هوا وارد ریه هات شه.
انجام دادم و کمی بهتر شدم
_گفتم همین راه مستق..یم برو دو تا چهار...راه بعدی رد کردی میلان ۷۸ وایس..تا
سریع گاز داد و به سرعت رسیدیم ماشین پارک کرد و کلید ها رو از کیف ام در آورد و در باز کرد اما وقتی در باز کرد نامه و ی شاخه گل افتاده بود این دفعه گل مثل دفعه های قبلی سفید و صورتی نبود این دفعه سفید خالص بود.
+این مال توعه؟
_بهم بده
+این کیه گل میفرسته برات همین طوری
_به تو چه هر کی باشه
+اگه بفهم کیه زنده نمیزارمش
همین طور که تو راه حیاط بحث میکردیم گفتم
_ممنون رسوندی خداحافظ
+دعوت نمیکنی...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :30
. . . . . . . . . . . .
+دعوت نمیکنی؟
_حالمو نمیبینی؟یا کور شدی؟
+جبران میکنی اشکال نداره
چشمکی زد و لبخندی مثل دیاکو زد ی لحظه چهره ی دیاکو توی ذهنم اومد خدایا چرا به این لعنتی فکر میکنم
اما وقتی به حیاط نگاه کردم دیدم رفته و نامه گل گذاشته بود روی پله برداشتم و به سمت اتاقم رفتم لباس های شرکت در آوردم و روی تخت ولو شدم یادم افتاد نامه هست برداشتم و خوندم
«ایوای عزیز
امروز با اینکه کوچیکتر از همه بودی مقام بالاتری داشتی تبریک میگم بهت ایشالله به مقام و آرزو های بالا تر برسی رویاهات به حقیقت تبدیل شه
مراقب خودت باش ،ناشناس»
نامه پاره کردم و سطل اشغال ریختم گل رو هم روی میز گذاشتم و خوابیدم
+ایوا پاشو بیا شام
به سمت اشپزخانه رفتم و نشستم سر میز
+خب میبینم دوست جدید پیدا کردی
غذا توی گلوم پرید
+آروم باش
_کی رومیگی؟
+خودت میدونی میرسونت ،همکارته،تازه خوشگل هم هست چی میخوای دیگه پولدار هم هست تورش کن
_منظورت آرهانه؟
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
-
خیلی خسته بود، آنقدر خسته که نمیتوانست متنفر باشد.
📖 بر باد رفته؛ مارگارت میچل.
-
-
با کدام بال میتوان
از زوال روزها و سوزها گریخت!
با کدام اشک میتوان
پرده بر نگاهِ خیره زمان کشید؟
با کدام دست می توان
عشق را به بند جاودان کشید؟
با کدام دست؟
- فروغ فرخزاد | شـــعر
-