-
All are on the way but at the end of the way no one
همه تو راه کنارتن ولی وقتی میرسی میبینی هیچکی باهات نیست
-
-
پرسیدم: رها کردن سخت بود؟
گفت: نه به اندازهی نگه داشتن چیزی که واقعی نبود.
-
-
امروز از کنار یه غریبه رد شدم ، اسمشو ، تاریخ تولدشو ، غذای مورد علاقشو ، رازها و ترساشو میدونستم ، حتی دوسشم داشتم .
جالب بود .
-
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :35
. . . . . . . . . . . .
شاهزاده میگه ،دست ما نیست همین دختره خودش دستور داد به این جایگاه برسه
فکر کنم شاهزاده خوشش اومده از این دختره که به این مقام رسیده
ی لحظه ترسیدم شاید واقعی باشه شاید اصلا شاهزاده آرهان باشه نه نه امکان نداره ولی میفهمم چه ۲ماه چه ۲۰سال ...
اینجا بزار از فردا همینجا بیار
باشه
به سمت آسانسور رفتم و اون سه مرد داشتن نگاه میکردن که ببین چرت و پرت هاشون واقعی هست یا نه
رفتم دیدم همه چی امن و امانه سر میز نشستم و کتاب باز کردم آرهان اومد و گفت
خسته نباشی
نگاهی کردم و لبخندی زدم و مشغول به ادامه خوندن کتاب شدم
خب قرارمون یاد نرفته
نمیام
میدزدمتا
مگه مجبوریهه؟
میخوام بهت ی جایی نشون بدم
نمیشه بعدا؟
بیا دیگه
باور کن نمیتونم حداقل بعدا با لباس شرکت نباشم
خدایاااا خودت شاهدی گفت ی روزی میاد
شاید دیدی مردیم اونجا همو دیدیم
عهه نه بابا
بله بابا
اون دنیا ولت نمیکنم
میدونم کنه ای
لبخندی زد و رفت سرجاش نشست
حس عجیب که از صبح داشتم حس ترس نمیدونم ولی..
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :36
. . . . . . . . . . . .
نمیدونم ولی میترسیدم از چیزی که باز هم نمیدونم چی بود
ارهان نگاهی کرد و گفت خوبی؟
اره اره خوبم
دروغه،البته چه فرقی می کرد همه چیز دنیا از دروغ تشکیل شده.
مطمئنی نمیای بریم؟
معلومه که اره و لازم نیست منو ببری
آیسا اومد به طبقه ما
به سلام آقا آرهان
سلام خوب هستین
چیشده اتفاقی افتاده؟
امشب جلسه دارم باید برم ی شهر دیگه الان راه می افتم فردا بعد از ظهر میرسم مراقب خودت باش
فکر کردم چیزی شده باشه مراقبم
مشکل نیست ببرمش بیرون
از خودش باید بپرسی نه من
من میرم دیگه به تفاهم برسین..
باشه مراقب خودت باش آیسا.
چشمکی زد و در آسانسور بسته شد
چیشد بیام دنبالت؟
نه آقا جان ول کن
خب پس من میام خونه تون
جانم؟
همین که شنیدی
خودت خودتو دعوت میکنی؟
بله
ماشاءالله عجب رویی داری
خودم میدونم
عذر میخوام وقت ناهار شده درسته
اره... اره راحت باشین
خب بریم دیگه؟
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :37
. . . . . . . . . . . .
خب بریم دیگه؟
کجا؟
خونه تون
منو برسون بعد بیا شرکت برای شام بیا
اخجون دست پخت شما رو پس تست میکنیم
لوازم هامو برداشتم و به سمت آسانسور رفتم اونم پشت سرم اومد.
به ماشین که رسیدیم
خب در برات باز کنم
چندش بازیاتو کنار بزار
سوار شدم و اونم سوار شد
حس خوبی نداشتم معلوم نبود چه اتفاقی میخواد پیش بیاد
خب بانوی جوان رسیدیم
حرفی که دیاکو اون روز زد یادم افتاد دلم میخواست بدونم بهتر شده یا نه
چیشده میخوای جای دیگه بری
دلم میخواست بره بیمارستان و دوباره ملاقاتش کنه اما مغزم میگفت مگه عاشق شدی لازم نکرده
الوو؟ایوا؟
اعا نه نه داشتم فکر میکردم غذا رو داریم لوازم هاشو یا نه
ساعت چند بیام ؟
هشت بیا تا ده
ممنون میندازی بیرون
نه شب هم میخوای بخواب!
باشه شوخی میکنم مراقب خودت باشیا چشمک زد و من پیاده شدم جلوی در خبری از نامه و گل نبود راحت شدم و آرهان گاز گرفت و رفت
به سمت اتاق رفتم و موهام بالا بستم پیرهن سبزی پوشیدم و آماده شدم ساعت ۱۵:۳۵بود اول...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم