✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :37
. . . . . . . . . . . .
خب بریم دیگه؟
کجا؟
خونه تون
منو برسون بعد بیا شرکت برای شام بیا
اخجون دست پخت شما رو پس تست میکنیم
لوازم هامو برداشتم و به سمت آسانسور رفتم اونم پشت سرم اومد.
به ماشین که رسیدیم
خب در برات باز کنم
چندش بازیاتو کنار بزار
سوار شدم و اونم سوار شد
حس خوبی نداشتم معلوم نبود چه اتفاقی میخواد پیش بیاد
خب بانوی جوان رسیدیم
حرفی که دیاکو اون روز زد یادم افتاد دلم میخواست بدونم بهتر شده یا نه
چیشده میخوای جای دیگه بری
دلم میخواست بره بیمارستان و دوباره ملاقاتش کنه اما مغزم میگفت مگه عاشق شدی لازم نکرده
الوو؟ایوا؟
اعا نه نه داشتم فکر میکردم غذا رو داریم لوازم هاشو یا نه
ساعت چند بیام ؟
هشت بیا تا ده
ممنون میندازی بیرون
نه شب هم میخوای بخواب!
باشه شوخی میکنم مراقب خودت باشیا چشمک زد و من پیاده شدم جلوی در خبری از نامه و گل نبود راحت شدم و آرهان گاز گرفت و رفت
به سمت اتاق رفتم و موهام بالا بستم پیرهن سبزی پوشیدم و آماده شدم ساعت ۱۵:۳۵بود اول...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
✨🪐Name:
#رویا_ها_به_حقیقت_می_پیوندند
#پارت :38
. . . . . . . . . . . .
اول مشغول جارو کردن شدم به سمت حیاط رفتم و شیر حوض رو باز کردم شمعدونی های کنار باغچه برداشتم و کنار حوض گذاشتم هوا زیاد گرم نبود میز ناهارخوری رو با سنگینی که داشت به حیاط آوردم پارچه سفید قرمزی روش انداختم و گل رز از باغچه کندم و داخل ای گذاشتم و روی میز گذاشتم
به سمت اشپزخانه رفتم قرار بود ماکارانی درست کنم موادش درست کردم و رفتم سراغ دسر گفتم کیک کاکائویی حتما میچسبه و اونم درست کردم
مواد ماکارانی داخل ریختم و به ساعت نگاه کردم ساعت تقریبا ۱۸:۴۵ شده بود
پیرهن در آوردم و شلوار بگ مشکی با کراپ سفیدی پوشیدم موهام بالا بستم آرایش مثل همیشه انجام دادم انگشتر دو تا برداشتم انگشت وسط و اشاره دست چپم کردم.
ساعت مشکی برداشتم و نیاز به گردنبند نبود به آینه نگاه کردم یاد هدفم افتادم با خودم تکرار میکردم
دلم میخواد وقتی دستش به هیچی نمیرسه و گریه میکنه ببینم
دلم میخواد مثل دوستی وارد عمل شم و نارو بهش بزنم
دلم میخواد...
صدای زنگ خورد به سمت حیاط رفتم و بلند گفتم اومدم
در باز کردم که دیدم...
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
به دلایلی نتونستم ادامه کابوس بنویسم 🥲
پس تا همون نصفه میفرستم ناراحت نشین ازم😂🙏🏻
یعنی پارت ۷ نوشتم هشت ننوشتم🥲
✨🪐Name:
#کابوس
#پارت :7
. . . . . . . . . . . .
بی مرام نبودی
شوخی میکنم مگه میشه
چه لحظه های بود کاش قدرشو میدونستم
مامان گفت :میری خونه سارال؟
اره شب پیشش میمونم بعد فردا میرم دیگه شوت ترکیه
ایشالله مراقب خودت باش
باشه خداحافظ
گریه میکرد مامان نگاه نکردم چون منم گریه ام میگرفت کفشامو پوشیدم رفتم
خیابون کسی نبود بهتره بگم مگس پر نمیزد یهو ی ماشین بوق میزد محل ندادم داد زد خانوم ی نگاه بنداز
نگاه کردم ی مزدا تری مشکی بود شیشه پایین داد گفت کجا
به تو چه
زشته با پسر مردم اینطوری حرف بزنی
پسر مردم مث تو هول نیستن درسته؟
عه عه دیگه زشت شد
از ماشین پیدا شد صورتش
. . . . . . . . . . . .
Written by Melika🗝🖤
حرفایی که کاش میزدم
حـرفـایـی کـ کـاش مـیـزدم .
چیزی شبیه غرق شدن در سیاهی محض اقیانوس.
قلب او هرگز پایان چیزهای زیبا را باور نمیکرد.
به دلیل اینکه لف میخوریم
دسترسی همسایه ها ساعت 21 شب بسته میشه و صبح ساعت 11 باز میشه
خودمم این تایم فور نمیزنم✨
-
شاد باش
تو باید شاد باشی و یاد بگیری که از زندگیت بیشتر لذت ببری.
کمی فکر کن؛
ممکنه فردا زلزله بیاد،
ممکنه موجودات فضایی بدزدنت،
ممکنه خرسی تو رو بخوره.
هیچ کس نمی دونه چه اتفاقی می افته...!
هاروکی موراکامی
-