-
رنجِ واقعی؟ دور افتادن از آدمهایی که نزدیکترین فاصله را به یکدیگر داشتید.
-
-
گفت از دردی که تو سینته و فریادی که تو گلوته بگو گفتم
من با دست بسته مینویسم
با پای بسته راه میرم
با دهان بسته حرف میزنم
-
-
دلم میخواد مغزمو از سرم در بیارمو بزارم جلوم
براش یه لیوان چایی بریزم و بگم عزیزمن!!!
میشه انقدر به همه چیز فکر نکنی؟!
میشه بیخیال شی و انقدر خودتو منو اذیت نکنی؟!
چون واقعا داری بفنام میدی....:)
-
-
I feel like I can't find anyone in this world who understands me!
احساس می کنم نمیتونم کسی رو تو این دنیا پیدا کنم که منو درک کند!
-
-
با هیچ جمعی حس نزدیکی نمیکنم، و انگار هیچ بحثی به من مربوط نیست. دور ایستادهام، و از دور همهچیز کوچک و آرام و بیهوده به نظر میرسد.
-
-
صبح شد، ولی ما هنوز هزار شبِ تمام نشده داریم. یک صبح آدم تناش بیدار میشود و روحاش نه، بعد سالها زندگی میکند بی آنکه کسی باور کند و هر صبح از تابوت بیرون میآیم، سر کار میروم و باز به تابوت برمیگردم.
-