-
نه حسرت گذشتهام را میخورم و نه در انتظار آیندهام. نه در لحظه زندگی میکنم و نه در رویا. معصومیت و گناهی در خود احساس نمیکنم. وجدان و عقلم به قدر نیاز کار میکند. قوای بدنم را با هرچه شد تامین میکنم. سعی میکنم زنده بمانم چون نمیدانم چرا نباید زنده بمانم. روی صندلی وسط کجاآبادی نشستهام. همچنان که منتظرم، انتظار هیچ چیزی را هم نمیکشم. بدنم به دست وهم افتاده است. نگاهم مثل نگاه سگ گوش بریدهایست وسط سنگدلها. میآیند و میروند، میآیند و نمیروند. ولی خب تمام این حرفها دروغ است؛ واقعیت این است که برای شعلهای کبریت به قدر آتشفشانی انتظار کشیدم.
-
-
من آدمی بودم که دائما برای خوشحال کردنت تلاش میکردم و چه حیف که لیاقت نداشتی(:
-
-
جناب بوکوفسکی کل زندگی منو تو یه جمله خلاصه کرده:
"من از مردم متنفر نیستم فقط حس بهتری دارم وقتی آدمایی که درکی ازم ندارن دور و برم نیستن!"
-
https://abzarek.ir/service-p/msg/1694722
حرف بزنیم؟
تایپتون چیه؟
-
به خودت میای میبینی بیشتر از چیزی که انتظارش رو داشتی دووم آوردی (:
-