-
عمیقا از لحاظ روحی
به خوشحالی نیاز دارم که بعدش
یکی از راه برسه با خنده عین ابتهاج بگه:
"دیدی؟به تو میگفتم!"
منم اشک شوق بریزم:)
-
-
وقتی میزاریشون کنار تازه میفهمن چقدر دوسشون داشتی؛
اونوقته که میخوان برگردن!
ولی تو دیگه اعصابشو نداری(:
-
1_12544818631.pdf
حجم:
21.1M
📚کتاب:#بادام
👤نویسنده:وون پیونگ سون
. . . . . . . .
🪐خلاصه کتاب:
این داستان به طور خلاصه درباره ملاقات یک هیولا با هیولای دیگری است. یکی از هیولاها من هستم. یون جه با یک بیماری مغزی به نام آلکسی تایمیا به دنیا آمد که بروز احساساتی مانند ترس یا خشم را برای او سخت میکند. او هیچ دوستی ندارد - دو نورون بادام شکلی که در اعماق مغزش قرار گرفتهاند این کار را با او کردهاند - اما مادر و مادربزرگ فداکارش زندگی امن و رضایتبخشی را برای او فراهم میکنند
-
از چشم افتادن برای خود شخص دردناکتره. هر بار نگاهش میکنی میگی کاش از چشمم نمیافتادی.
-