من میتونم انقدر دوستت داشته باشم که همه ازش قصه بسازن، ولی دیگه حتی تو چشماتم نگاه نکنم.
همواره در جانم بودی، در لبانم، در چشمانم، در ذهنم، رنج و اشتیاقم بودی.
-تپشهای شیدایی
بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی
نه پیامی
نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
زآنکه دیگر تو نه آنی
تو نه آنی …
آخرین بار که دیدمش؛ نگاهم نمیکرد.
از خود پرسیدم چگونه میتواند نسبت به منی که مغزم را تهی از هر چیز، و مملو از فکرش کرده ام، اینگونه نادیده بگیرد؟
چگونه میتواند نگاهش را از کسی که او در آسمان قلبش ستاره است؛ محروم کند؟
یعنی نمیداند قلبم به امید دیدن چشمهایش میتپد؟!
او چطور اینگونه بی رحمی میکند؟
-Yeganeh