بعد از این از تو دگر هیچ نخواهم
نه درودی
نه پیامی
نه نشانی
ره خود گیرم و ره بر تو گشایم
زآنکه دیگر تو نه آنی
تو نه آنی …
آخرین بار که دیدمش؛ نگاهم نمیکرد.
از خود پرسیدم چگونه میتواند نسبت به منی که مغزم را تهی از هر چیز، و مملو از فکرش کرده ام، اینگونه نادیده بگیرد؟
چگونه میتواند نگاهش را از کسی که او در آسمان قلبش ستاره است؛ محروم کند؟
یعنی نمیداند قلبم به امید دیدن چشمهایش میتپد؟!
او چطور اینگونه بی رحمی میکند؟
-Yeganeh
در حالی که شعرهای عاشقانه زیر لب میخواند،
گِل را برداشت و تو را خلق کرد.
-باریس پاسترناک
گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟
آنچنان مات كه يك دم مژه بر هم نزنی…
مژه بر هم نزنم تا که ز دستم نرود،
ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی!
-فریدون مشیری
در وصفِ عاشقشدن عباس معروفی میگه:
همينجوری دوتا نگاه در هم گره میخورد و آدم ديگر نمیتواند در بدنِ خودش زندگی کند، میخواهد پر بكشد؛