در وصفِ عاشقشدن عباس معروفی میگه:
همينجوری دوتا نگاه در هم گره میخورد و آدم ديگر نمیتواند در بدنِ خودش زندگی کند، میخواهد پر بكشد؛
من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد
ماه من! بس کن ندیدن های بی اندازه را
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
من همان رودم که بهر دیدنت مرداب شد ماه من! بس کن ندیدن های بی اندازه را
دل فرو می ریزد و تنها تماشا می کنم
مثل سربازی سقوط آخرین دروازه را
-دهلوی
ترسم این است که روزی ز پشیمانی ها
تو بیایی که بمانی و نخواهم بشود
- محسن محمود نیا