رابطش با مهم ترین آدم زندگیش بهم خورده
بود، ازش پرسیدم: چه حسی داری؟
گفت: حس نترسیدن، دیگه هرکسی رو بخوام
میتونم ترک كنم.
هر چه
به جز خيالِ او
قصد حريمِ دل كند
دَر نگشايمش به رو،
از دَرِ دل، برانمش
جهان باتلاقی گندیده و مرگبار است که نباید دست و پا زد، آرام آرام باید زندگی کرد و مُرد و رفت.
یک روز میاید و بماند که چه دیر است
روزی که نفهمد که چه گفتیم و که بودیم