میگفت که :
دلتنگتم ، نمیدونم این چندمین ویسیه که برات ضبط میکنم و نمیفرستم.
فقط کاش بدونی از اینجایی که من دنیا رو نگاه میکنم تو خیلی خوب بودی ، خیلی خوب.
کاش شهامت داشتم.
یه بار دیگه باهات حرف بزنم اما میترسم از صدایِ سردت ، از کلماتی که بلدی طوری انتخاب کنی که من لال بشم و نتونم گریه کنم.
وقتی با منی، هم رفیق داری، هم پارتنر داری، هم شریک جرم داری، هم خانواده داری، هم مشاور داری، هم پشتوانه داری، هم انگیزه داری. حالا دیگه خود دانی.
پفیوز کسی است که فکر میکند خیلی باهوش است، هیچ وقت نمیتواند جلوی دهانش را بگیرد. مهم نیست بقیه چی میگویند، او باید مخالفتش را بکند. پفیوز تمام سعیاش را میکند که تو همیشه خیال کنی گند زدهای. مهم نیست تو از چی حرف میزنی، او بهتر از تو میداند.
-کورت ونهگات.
"نگران نیستم؛ همه چیز درست می شود. آب ریخته روی زمین جمع نه ولی خشک می شود، قلب شکسته خوب نه، اما ترمیم می شود. و هنوز هم می توان در گلدان شکسته گل کاشت."
کاش با آن چشمهای غمزدهات،
و با سکوتت که مورد پسند من است اینجا بودی.
بیا
یا لااقل به من فکر کن...
- پابلو نرودا در نامه به آلبرتینا رزا
‹ هردودرنھـٰایتمۍمیرند ›
اگر نعمتِ فراموشی نبود، آدمیزاد میترکید.
البته به شرط اینکه بشه فراموش کرد