گریه نکن این فقط یه شعره.
اون شعر:
آنقدر مدام خوابت را دیده ام
آنقدر راه رفته ام
آنقدر سخن گفته ام
آنقدر عشق ورزیده ام به سایه ات
که دیگر از تو هیچ چیز برایم نمانده است
فقط این برایم مانده
که سایه ای باشم میان سایه ها
که صدبار سایه تر باشم از سایه
سایه ای که می آید
و باز میآید
به زندگی آفتابی ات
| روبر دسنوس
پرسید:
«عشق چیه آنتونی؟»
جواب داد:
«یعنی بدون اینکه هیچ منفعتی برام داشته باشه حاضرم تمام منفعتم رو برات به خطر بندازم!»
مث حس ساییده شدن زانو رو فرش، یا کشیده شدن کف دست رو آسفالت، یا بریدن پوست با کاغذ، درد نبودنت عمیق نیس ولی کلافم میکنه.