eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
74 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
آدمِ معاصر.
پایِ تو که به میان می آید اشتیاق پر قدرت می دود به رگ هایم. حالِ کودکی میشوم که از ذوق نمیتواند روی پایش بایستد، ورجه وورجه کنان می دود و میخندد. هر بار ابهتت و ملاحتِ دیدارت میشوند دوجناح در من، یک سمت میگوید سکوت کن و مودب باش و دیگری با بی اعتنایی "سلام عزیزم" ی از عمق دل را بلند فریاد میزند.رازی را بگویم؛ آغوشت معجزه دارد،ایمان دارم این را خودت نمیدانی. امروز که ناگهان دیدم چشمانت را، قبل از اشتیاق، سردرگمی در من بیدار شد؛ چشمانت مضطرب است یا اشتباه میکنم؟! خیلی چشم میدزدی از نگاهم، تاانتها که به دنبال جواب سوالم بودم نفهمیدم اما حتی سردرگمی هم نتوانست لبخند لبم را، آرامش سرازیر شده به قلبم را از بین ببرد. تو باعث شدی حسی را تجربه کنم که تا قبل از این شناخت زیادی نداشتم از آن، حسادت. حسود شده ام به آدم هایِ خانه ات، آنها بیشتر و بیشتر و بیشتر تو را میبینند و کاش جرئت داشتم بیشتر به دیدارت بیایم. کاش میتوانستم وقت و بی وقت در خانه ات رو بزنم و بگویم سلام عزیزم. کاش، کاش نمیگفتم.
تاریخ در حالِ ورق خوردن است.
مهمونیِ تراز.🥰
ما می‌گیم آدمیزاده و می‌گذره و عادت می‌کنیم اما معین دهاز قشنگ‌تر می‌گه: «در زندگی‌ام سختی‌هایی را تحمل کردم که پیش از واقعه گمان نداشتم بتوانم حتی بعدها باور نکردم که در آن ماجرا تاب آوردم انسان خودش را نمی‌شناسد، خصوصا قدرت‌هایش را.» بله آقای دهاز، ما هم نمی‌دونیم چند مرده حلاجیم.
چرا فقط اطرافیانش رو مقصر میدید؟! پس خودت داری چه نقشی توی زندگیت ایفا میکنی دخترم!؟
قفلی زدم روی برنامه بهخوان. دوست دارم انقدر بیکار باشم و پر حوصله که این حجم کتاب رو توی برنامه وارد کنم و از دیدنِ کتابخانه ی مجازی خودم لذت ببرم. صدحیف کهـ اولویت های دیگه ای دارم، مثلا؟ دیدن قسمت جدید پدرخوانده! 😃🤣 .
مکالماتِ ساده ولی عمیق.
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی...
هدایت شده از معلم روزهای آبی
. از نوح در مورد اون سال های طولانی عمرش بپرس؛ آیا تموم نشد؟ از سلیمان در مورد ثروت زیادش که از مغرب تا مشرق بود بپرس؛آیا تموم نشد؟ از داوود در مورد قدرتش بپرس؛آیا تموم نشد؟ از فرعون در مورد دریایی بپرس که شوری اش، شیرینی آن ملک و فرمانروایی اش را از بین برد..جواب همه شان این خواهد بود که: به دنیا و جزییاتی که خودتون از آن مطلعید؛ دل نبندید و اگر دل بستید حداقل بدانید که تمام می شود ! .
حالِ خوبی ندارم. دمای بدنم هشدارِ تبِ شبانه ی دوباره را میدهد. سرم سنگین شده است و گردنم زیر بارش خم تر.صدای سرفه هایم بیشترین چیزی ست که در ۲۴ساعتِ گذشته شنیده ام.تنم ناز میکند، دقیقه ای از فرط گرما تحمل پیراهنی نازک هم ندارد و دقیقه ای خود را در یخبندان تصور میکند و می لرزد. قبل تر ها خواب مسکن خوبی بود،حتی گاه داروی شفابخش به حساب می آمد اما مدت زیادی ست که کیفیتِ قبل را ندارد و مشتری مداری نمیکند با من! کتابِ امشب فداکاری میکند و نقشِ نخود سیاه را بازی میکند برای ذهنم، حواسش را پرت میکند از رنجِ تنم. قاشق چایخوری را تمام کردم( اشتباه نکنید، درست است خیلی گرسنه ام ولی نخوردمش، صرفا عنوانِ کتابی ست که دارم یادداشت پایانی اش را مینویسم.)، به گمانم من تنها کسی هستم که از داستان های ساده و کوتاهش، برداشت فلسفی کردم و فلسفی ترین داستانش را کوتاه ترین داستانش میبینم،عنوانش "سه چرخه" بود و دو صفحه بیشتر جا نگرفته بود. دوست داشتم شخصیت پردازی هارا.دور از زندگیِ ایرانی جماعت ترسیم نشده بود بلکه از دلِ همین خانه و کوچه و خیابان و شهر و دیار بودند و قابل لمس، این هنر نویسنده را نشان میدهد که توانسته بود در روایتی،با ظرافت کسی را پررنگ کند که شاید اگر ما بودیم در نگاه اول، کمرنگِ این فرد را هم نمیدیدیم چه برسد به پررنگش. جالب است این ظرافتِ قلم نه فقط در شخصیت های داستان بلکه در تمام زیر و بمش میشود دید.پرداختِ درست به جزییات تصویررسم میکنند در خیالات مخاطب. خلاصه کنم، کتابِ خیلی آس و خاصی نبود ولی قشنگ بود. دمتان گرم که نویسنده شدید آقای مرادی کرمانی. "۱۶خرداد ۱۴۰۳" .
دل نازک شده ام و این خوب نیست. دنیا برای نسخه ی دل نازکِ من جایی ندارد.