eitaa logo
|امـ... ـا بعد|
102 دنبال‌کننده
460 عکس
75 ویدیو
6 فایل
دانشجوی روانشناسی. شیفتهـ ی فلسفهـ. مستِ شعر و ادبیات. کنجکاوِ تاریخ و ماضی. من: @Narges_sadat_Fazeli
مشاهده در ایتا
دانلود
ساعت را نگاه میکنم،الان که انگشتانم کیبورد را لمس میکنند و حروف با کنارهم نشستن کلمه میسازند، عقربه کوچک ساعت، عدد ۷ و عقربه بزرگ جایی میان عدد ۴ و ۵ را نشان میدهد. غروب روز پنجشنبه است. فروشگاه هستم، اولین روز کاریِ این هفته ام را ۳ساعت پیش آغاز کردم. درب ورودی تمام شیشه است، من تمام عابرین را میبینم و آنها هم من را._آه! حال که از این درب مینویسم این را هم بگویم این عدم وجود حریم و پوشش بین من و دنیایِ خارج از فروشگاه چقدر عذاب آور است. مدرن زندگی کردن را دوست ندارم حتی زمانی که به جبر به آن تن میدهم و سودمند است. بگذریم، بهتر است._ قبل از این که نوشتن شروع کنم،پشت میز، روی صندلی چرمِ چرخدارِ فروشگاه نشسته بودم، دست زیر چانه زده بودم به تماشای جهانِ شلوغ و سریع و گرمِ آن سمت شیشه. پسری با قدم های بلند رد شد،قدبلندش گمراه کننده ی سنش است اما درنظرم کمتر از ۱۸سال دارد، رنگ پیراهنش را با بند زردِ ساعتِ بزرگش ست کرده است، خوش سلیقه است. زنی با موهای دودی رنگ و کت سبز جیغ و کیف دستی کوچک سفیدرنگی در مسیر مخالفِ پسرِ زرد پوش قدم برمیداشت. مرد میانسال با مو و سیبیل جوگندمی درحالی که عینکِ گردِ قاب مشکی اش را با آستینِ چهارخانه ای سفید آبی اش پاک میکرد پا گذاشت روی ارتفاع پیاده رو و به سمتِ همسایه ی گوشت فروشمان سرعت گرفت. مردی با عینک آفتابی ظریفش ۲۰۶ سفیدِ تمیزش را مقابل فروشگاه پارک کرد، کت طوسی اش را از صندلی کنار برداشت، از ماشین پیاده شد،تلفن را در جیب پشتی شلوار چپاند، کت را روی پیراهنِ سفیدش پوشید، ماشین را قفل کرد و پشت کرد به فروشگاه و با نگاه خیره به سمت چپش و رصدِ عبور و مرور ماشین ها از خیابان عبور کرد. دخترک بامزه با پیراهنِ کلوشِ قرمز رنگ که با لپ های گل انداخته اش ست شده بود درحالی که دست مادرِ عینکی و چادری اش را گرفته بود با او حرف میزد و حین ادای کلمات سرش را تکان میداد و تکانِ موهایِ فردرشتِ خرگوشی بسته شده اش به دلبر بودنش اضافه میکرد، از سمتِ راست قابِ نگاهم وارد شدند و قدم زنان از دیدرسم رفتند. آدم ها با انواع جنسیت، سن، تفکر، عقیده، تربیت، هویت، باور، هدف،انگیزه، سلیقه، مدل و انتخابی هرروز از کنارم، مقابلم، پشت سرم و حتی از وسط زندگی ام رد میشوند. بعضی ها می آیند کهـ بمانند، در جایگاهِ دوست، همسر، فرزند،همکار و.... نقطه اشتراک این دسته ی ماندنیِ وفادار، رفیق بودن آنهاست، در غیر این صورت چه کسی را میشود انقدر طولانی مدت دوست داشت و ناراحتی ها هم نتوانند فاصله ایجاد کنند بین من و او؟! بعضی ها هم می آیند که بروند،اصلا ماندن را بلد نیستند،میبینم انها را، باآنها میخندم، گریه میکنم و مدتی زندگی میکنم بعد میبینم نیستند، انگار که از اول خیال بودند و وهم. ممکن است زخمی ام کرده باشند، ممکن است رد طلایی زیبایی در روزهایم جا گذاشته باشند، ممکن است رفتارشان به سان تخته سیاهِ مدرسه، درسی برای من باشد،ممکن است گره های زندگی ام را کم یا زیاد کنند،کسی چه میداند؟! شاید رفتن انتخابشان نباشد، به اراده من هم نباشد و دست تقدیر روزگار دخیل باشد، این مهم نیست که حضورشان چه مدت بوده،مهم نیست که چرا رفته اند، فکر میکنم مهمتر این است که نرگسِ قبل و بعد آنها تغییر کرده است؟! و در آن طرف داستان هم همین است، خود من انسانِ ماندنی فردی میشوم و انسان رفتنی در زندگی خیلی ها و تاثیر مثبت و منفی ام در زندگی دیگران اجتناب ناپذیر است، چون انسانم و انسانِ بدون کنش بی معناست. تمام عمرِ انسان پر است از دست و پنجه کردن با ماندنی ها و رفتنی ها، و حاصل این جنگ چیزی نیست جز تجربه و بزرگ شدن. و در انتها هم همه، مثل افراد آن سمت شیشه رهگذریم، بلاشک روزی میرویم از این کره ی خاکی و حتی معلوم نیست تا کی اسممان بین زنده های این دنیا تکرار شود. الان که میخواهم نقطه پایانی یادداشت را بگذارم عقربه کوچک ساعت روی ۹ قرار گرفته و عقربه بزرگ منتظر چند ثانیه کوتاه است تا برسد به عدد ۷. لا به لای نوشتن،۲۷مشتری را پاسخ داده ام. از غروب خیلی گذشته است، آسمان تیره و شهر روشن است. ۱۴۰۳/۳/۲۴
فکر کنم مدل لباسی که میخوام بدوزم رو ۸۰درصد اطرافیان دیدن، میشه وقتی دوختم و به تنم دیدید بازم خیلی ذوق کنید و بگید قشنگه؟!چون باوجود خرید پارچه هنوز تردید دارم. 🥲 .
بُعد ترسناکِ چالشی اینجاست کهـ؛ بعد از خواندن صدها کتاب،دیدنِ هزاران فیلم، شنیدن میلیون ها تجربه ی زیست،همچنان زندگی برای هرکس، مجموعه ای از آزمون و خطاست و این خصلتِ اجتناب ناپذیرِ انسان است. .
+بلاخره کتابخانه نیمه شب تمام شد! _نمیدانم چنددفعه شد،شروع میکردم به خواندن، ۱۰۰صفحه نمیرسید کنار می گذاشتمش،بعد مدتی دوباره همین چرخه! درعین حال که مشتاق بودم به خواندنش نمیتوانستم ادامه بدهم ورق زدن صفحه هایش را، امااین آخرین بار توانستم و تقریبا از همان صفحه صد به بعد جذابیتش آغاز شد.علی الظاهر مشکل از همان شروعِ غیرِ جذاب بود! قلم نویسنده و به طبع انگلیسی بودن، ترجمه ی مترجم، روان و دوست داشتنی بود، اما نمیتوانم بگویم بهترین بود چون نسخه های دیگر را ندیده ام. نمیشد قدم بعدیِ نورا سید، شخصیت اصلی داستان را حدس زد، و این تنها نقطه قوت و کشش کتاب بود،اما نه آنقدر که زود تمام بشود. غالب مشکلاتِ نورا را همه لمس کرده ایم، همه گاهی معنا را گم میکنیم،برای مان پیش می آید دیگر انگیزه و توانی برای ادامه زندگی نداریم، اما همه مثل نورا شانسِ تجربه ی کتابخانه ی نیمه شب را نداریم و مت هیگ با مهارت این تخیل دقیق را نوشت تا بگوید انتهای ناامیدی ها پایان باز است یا نه. کتابخانه ای که به ما فرصت میدهد حسرت های زندگی مان را تجربه کنیم تا بفهمیم کدام حسرت حقیقی ست و جای تلاش دارد و کدام یک پوچ است! نورا در تجربه های مختلفش، وقتی از یک مدل زندگی به مدل بعدی میرفت و خودش را در قالب های مختلف و متنوع میدید کم کم نگاهش وسعت گرفت، کم کم فهمش عمق پیدا کرد و متوجه شد جریان زندگی چیزی ورای او نیست،بلکه زندگی اش تماما وابسته است به نورا، یعنی خودش! آنقدر تبلیغ دیدم و شنیدم که منتظر یک شگفتی و تفاوت فوق العاده بودم که خب، ظاهرا فقط تبلیغ بود. بخوانید کتاب را،اگر اهل کتاب های عامه پسندید. .
تشنه ام، تشنه خوابی خنک. .
پیشنهاد ناسا را رد کرد. جایگاه تدریس در دانشگاه آمریکا را رها کرد. فقط چون نمیخواست آن علم برای دشمنان اسلام باشد. چمران شهید شد چون افق نگاهش محدود به خود نبود. .
چشم هایشان را گذاشته ام روبه روی چشمانم.عقلم مانند کمک داور کنار زمین چمن، هر بار که به این صفحه میرسد پرسشی را روی صفحه الکترونیک پررنگ مینویسد و بالای سر خود میگیرد؛ اگر برگه رای در اختیار داشتید کدام اسم را مینوشتید؟! .
از ازل تا به ابد، امیری بهتر از شما نیست. جانم به قربانِ تو و اولادت.... 🤍
چندوقت پیش بود، به ریحانه گفتم دستم نمی رود به نوشتنِ باقی سفر! نمیدانم چرا! ۲۳۷عکس و فیلم آن سه روز سفر به سرزمین عشق را هزاران دفعه نگاه کردم. حفظ کردم نکته به نکته شان را!اما تا می آیم تصاویر را به کلمات بدل کنم،من میمانم و یک ذهن خالی و قلمِ درهوا! میدانی، شایدمیترسم،شاید لج کردم شاید هم.... شاید هم باورم نشده است. هرچه بود دیگر نمیخواهم بنشینم و نگاه کنم و آه بکشم و اشک پاک کنم.آقایِ عزیزِ من، مینویسم تا بدرم پرده ی حزمِ دل را! تا آتش بزنم قلبم را! تا دردِ پرعافیتِ دلتنگی را لمس کنم! تا یادم نرود سفینة النجاة من شمایی و بس! .
نیمی از سفرِ سه روزه ام به عراق را دلی روایت کرده ام، نه دقیق و پرجزییات.هشتگِ را سرچ کنید، ۲پارت قبلی را میتوانید بخوانید.
صبحِ پنجشنبه؛ ۱۴۰۲/۱۲/۱۷ _پارتِ ۳_ .