پیشنهاد ناسا را رد کرد.
جایگاه تدریس در دانشگاه آمریکا را رها کرد.
فقط چون نمیخواست آن علم برای دشمنان اسلام باشد.
چمران شهید شد چون افق نگاهش محدود به خود نبود.
#یادداشت.
چشم هایشان را گذاشته ام روبه روی چشمانم.عقلم مانند کمک داور کنار زمین چمن، هر بار که به این صفحه میرسد پرسشی را روی صفحه الکترونیک پررنگ مینویسد و بالای سر خود میگیرد؛ اگر برگه رای در اختیار داشتید کدام اسم را مینوشتید؟!
#یادداشت.
Nawras Al Rousan | najva_iMy Video6.mp3
زمان:
حجم:
7.8M
"تلطیف الشعور. 🐳
#صوتیطور.
چندوقت پیش بود، به ریحانه گفتم دستم نمی رود به نوشتنِ باقی سفر! نمیدانم چرا!
۲۳۷عکس و فیلم آن سه روز سفر به سرزمین عشق را هزاران دفعه نگاه کردم. حفظ کردم نکته به نکته شان را!اما تا می آیم تصاویر را به کلمات بدل کنم،من میمانم و یک ذهن خالی و قلمِ درهوا!
میدانی، شایدمیترسم،شاید لج کردم شاید هم.... شاید هم باورم نشده است. هرچه بود دیگر نمیخواهم بنشینم و نگاه کنم و آه بکشم و اشک پاک کنم.آقایِ عزیزِ من، مینویسم تا بدرم پرده ی حزمِ دل را! تا آتش بزنم قلبم را! تا دردِ پرعافیتِ دلتنگی را لمس کنم! تا یادم نرود سفینة النجاة من شمایی و بس!
#أئمتی.
نیمی از سفرِ سه روزه ام به عراق را دلی روایت کرده ام، نه دقیق و پرجزییات.هشتگِ #سفرنامه را سرچ کنید، ۲پارت قبلی را میتوانید بخوانید.
از سامرا خارج شدیم.فضای نظامیِ که دیشب فقط چشمه ای از آن دیدیم و حس کردیم در روشنایی روز به وسعت دریا نمایان شد! شهر با ظاهرِ سنگی خشک هنوز اسارتگاه تداعی میشد. ❤️🩹
با فاصله گرفتن از شهر،خود را در احاطه دجله ی آبی و زمین های سبزِ اطرافش دیدیم. عبور از عرض دجله ای که از آن فقط در تاریخ و ادبیات شنیده بودم، جالب بود، همین.
چندساعت بعد حوالی صلاة ظهر،در کربلا بودم. مینویسم و باور ندارم.اگر همسفرانی نداشتم، اگر عکس و فیلمی نبود، خیالِ خواب نمایی میکردم.رسیده بودم،ایستاده بودم در ارضِ نینوا، اما دلم عجله داشت، ترس داشت که نکند همه چیز وهم است و خواب، نکند نبینم صحن و سرایش و بیدار شوم! باورم نمیشد! صبوری سختترین تکلیفِ آن سفر بود!
باید صبوری میکردم برای تحویل وسایل به امانات، برای رفتن به سرویس بهداشتی شلوغ و تجدید وضو، برای عبور از ازدحامِ زنان و تفتیش شدن. اما بعد تکلیفِ صبر تمام شد.
حال من بودم و اولین قدم هایم، اولین نگاه هایم، اشک های پیاپی ام و هق هق هایی بی توجه به اطرافم. چند پله را طی کردم؟! نمیدانم، اصلا جلوی پایم را نمیدیدم، چیزی در چشمم تجلی نداشت جز آنِ ضریحِ طلایی که در فاصله چندین متری من، محصور شده بود میانِ مریدانش!