بعد از ارسال پیام چپ چپ به خودم نگاه کردم و افسوس خوردم از این حجم ذهنِ فقیر!! مثلا مینوشتی به امید روز ممکنی که با تکیه بر پولداری با طیاره رفت و آمد کنیم،چی میشد؟!🥲
#مکالمات.
دوست دارم دهه اولِ محرم رو برم یکی از شهرستان های عرب نشینِ باصفا و ۱۰روزی رو با امام حسینِ صمیمیِ مردمی ساده تر زندگی کنم.🙂
#برآمدهازدل.
توی یادداشت دیشبم از دلتنگی ام برای روز نوشتم و قصد داشتم زودتر بخوابم. متاسفانه به نفرینِ شب دچار شدم و تاالان بیدارم.😐✌️🏻
#غیرجدی.
از تابستان بیزارم! نه بخاطر گرمای آفتاب، که به علتِ فلج شدنم در سرمایِ کولرهای یکسره روشن! 🫴🏻
دوشب است که میبینم قامت بلندش را.
کیسه ای به دست میگرد و میگردد زمین را به دنبال لیوان یکبار مصرف یا زباله ای که نباید روی فرش هیئت باشد.از خدام نیست، مطمئنم. کاری به کسی ندارد، کسی کاری به او ندارد. چشم نمیگرداند تا ببیند کسی میبیند خدمتش را یا نه! دنبال دیده شدن نیست، که اگر بود راه های چشمگیرتری هست.
عبا و شیله،پوشش عربی اش تکمیل کننده اصالتش هستند.اورا نمیشناسم،همکلام نشده ام،قصه اش را نشنیده ام اما هرکس قصه ای دارد!
هدبند مشکی بسته به پیشانی اش، در رسمِ ما عرب زبان ها یعنی داغ دار است،یعنی عزیز از دست داده است.شاید در سوگ دردانه دخترش است، شاید پناه همسرش را از دست داده است یا شاید یتیم شده است، شاید خواهر صبورش را دیگر ندارد، شاید مادر شهید است!
میبینی؛ میتوان شمرد فقدان ها را!میتوان نام برد و سوخت از نبودن ها!فراق هایی که مخصوص این دنیاست! اما من دوست دارم اینطور تصور کنم که سیاه پوشِ ماتمِ حسین است وبس.
حسین که داغش فراتر از این جهان کروی ست.
حسین که زنده ترین شهیدِ تاریخ است.
حسی که مجنونانِ حقیقی اش به دنبالِ دیده شدن در چشم او هستند نه غیر.
حسین که اول مقتدر عالم است بعد مظلوم.
#أئمتی.
پاسخم به خانم کریمی را میخوانید.
چندمین بار است که از خودم رضایت ندارم؟! نمیدانم.
از چه زمانی اعتمادم به خودم، درحال تحلیل رفتن است؟! نمیدانم.
چندمین دفعه ست که این نکته در چشمم پررنگ شده است؟! هفتمین دفعه!
البته!هفت دفعه اش را دقت کرده ام،خدا میداند چندین و چند دفعه را نفهمیدم! شاید بی اهمیت بودند ولی خودم میدانم که مهم اند! تغییراتم را دوست ندارم. شبیه کودکی شده ام که یکبار راه رفته است، میداند که میتواند ولی میترسد برای دوباره قدم برداشتن!هل دادن نیاز دارم.
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بارها و بارها از کنار این خانه رد شدم. بارها ذوق کردم برای گیاه های لم داده بر دیوارش! و اولین بار است میبینم سقف سبزش را.
ماشاءلله، چه صاحب لطیفی دارد این خانه.چقدر دوست دارم اهالی اش را بشناسم و روایتشان را بدانم. •‿•