_اولین مواجهه یک طرفه ام با احمد محمود در زمین سوخته بود.مواجهه ای بسی سخت و عمیق!
_من چیزی از کتاب نمیدانستم، فقط میدانستم احمد محمود، نویسنده ی چیره دستی ست که همشهری هستیم.وقتی راویِ بی نامِ کتاب اولین مقصد پیاده روی خود را پل سفید انتخاب میکند،خوشحال میشوم که حال علاوه بر ترسیمِ دست سازِ خیالی ام،نمایی زنده از مکان های کتاب دارم.
_روایت ملموس بود و احساساتم عاشقِ کلماتند؛در این ۸روز کهـ زمینِ سوخته دست گرفته بودم، زخم خوردم از توپ ها، خمسه خمسه ها، شهادت ها و...! نفسم تنگ شد با هر نخ سیگاری کهـ راوی و اطرافیانِ راوی کشیدند!
_اگر تصویرِصورتی که بعضی کتاب های صورتیِ دفاع مقدس برایتان از جنگ و شهادت ترسیم کرده اند را دوست دارید و نمیخواهید خدشه ای به آنها بیافتد، سراغ این کتاب نیایید،این کتاب چهره سانسور نشده و متفاوتی از جنگ در شهر آشوبِ اهواز است!
#کتابطور.
سلسله اتفاقاتِ چندساعتِ گذشته،آتشی درونم زنده کرده اند.انتظار بیهوده ای ست خوابیدن، حتی باوجود سری که از درد سنگین است و چشمی کهـ سوز دارد."مرز خسروی" کتابِ کم حجمِ جلد قرمز را به دست میگیرم تا شاید کمی فارغ از خود غرقِ کلمات شوم و چه انتخابی... با هر صفحه این کتاب گریستن رَواست!
میرسم به سرنوشتِ هادی، پسرکی که شباهتی عجیب با دو دایی شهیدش دارد،پسرکی کهـ در طفولیت فوت میکند و مادری که گریه نمیکند و بعد از روزها فقط نامِ برادرانش، یخِ اشکهایش را آب میکنند... اکنون من هم میخواهم گریه کنم،بلند و عمیق.
راستی، روزِ هفتِ محرم است. در نزد ما عرب زبان ها امروز شُهره است به"یوم العباس".ما شب و روز هفتم را خاصتا برای پسرِ حیدر کرار عزاداری میکنیم.خاصتا برای کفیلِ زینب سینه میزنیم. خاصتا برای "عمو"نوحه میخوانیم. خاصِ امروز عبارتِ"برادر" است.
#یادداشت.
#کتابطور.
#أئمتی.
هدایت شده از علیرضا زادبر
#تاریخ
نقطه #مشترک نامه های اهل کوفه؟!
جالب است بدانید، اهل کوفه پس از مرگ #معاویه و شنیدن خبر بیعت نکردن امام با یزید عموما در نامه هایشان یک #واژه را زیاد بکار میبردند!
در اکثر نامه ها آماده است که #حسین بسوی ما بیا که ما #منتظر توییم!!!
مثلا شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، در #نامه_کوتاه خود نوشته بودند:
باغها سرسبز گشته و میوهها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در #انتظار نشستهاند، والسلام.
📚ابصار العین، ص 216
حواسمان باشد، حسین را #منتظرانش به #گودال_قتلگاه کشاندند.
https://eitaa.com/Politicalhistory
شمع، کلمات، اشک... ☁️
_میدانم مجلس عزا برکت خود را دارد ولی گام به گامِ کتاب، عزاداری و گریه کردن را بیشتر دوست دارم.تجربه کنید،خالص تر است. ❤️🩹
+از امضای نویسنده ها بی اطلاع بودم و دفعه اولی ست که از امضایِ نویسنده ذوق میکنم.
+اگر روزی خواستید درباره موضوعی متقاعدم کنید، برایم نامه بنویسید،شانس بیشتری خواهیدداشت.
#کتابطور.
#أئمتی.
|امـ... ـا بعد|
از تابستان بیزارم! نه بخاطر گرمای آفتاب، که به علتِ فلج شدنم در سرمایِ کولرهای یکسره روشن! 🫴🏻
_احساس کردم ظرف چینی هستم!
فنجانی را تصور کنید که نیم ساعت در دمایی بالا داغ شده است و ناگهان در کاسه ای آبِ یخ می افتد، شما هم مثل من صدایِ ترکش را شنیدید؟! آن فنجان من بودم.
از گرمای شدیدِ شبِ اهواز،دم و دستگاه درونی و بیرونی ام، از قلبِ پرحرارتم تا نوک پاهایِ خسته ام و پوست مرطوب از عرقم هم سراپا گرم شده اند و داغ!
در ایستگاهِ اتوبوس نشسته بودم،اولین شماره یِ مجله مدام در دستم و غرقِ دنیایِ ادبیات بودم، چندان توجهی به دمایِ تنم نداشتم.این بی توجهی ادامه داشت تا زمانی که اتوبوسِ مقصدِ کیان آباد رسید،بلندشدم، مجله را در کیف گذاشتم و همزمان سعی میکردم پرِ چادرم را نگه دارم تااندک بادِ جاری، آن را در هوا نرقصاند! در همان گیر و دار بود، به محض سوار شدن و لمسِ هوایِ متفاوتِ درونِ اتوبوس احساس کردم همان ظرف چینی،همان فنجان هستم و در شُرُفِ شکستن. دمایِ اتوبوس خنک نبود، سرد بود!تمام طول راه چشمم به کلماتِ مجله بود ولی ذهنم یا نگران بود یا غر میزد؛به تازگی از سرماخوردگیِ کوتاه و نسبتا عمیقی جان سالم به در بردم، نکند دوباره زمین گیر شوم؟ آن هم این روزها که فرصتی برای استراحت ندارم!!میبینی شانس را!اتوبوس به گرم بودن معروف بود به منِ بیچاره رسید شد بهترین سیستمِ حمل و نقل عمومی!! و....
باهمان اتوبوسی که یخچالی عظیم الجثه را تداعی میکرد به خانه برگشتم.کولر خانه روشن است.شماراهکاری برای منِ فراری از سرمایِ مصنوعی کولرها ندارید؟!
#یادداشت.
آدم های خوبِ زندگی مان را گم میکردیم در تلاطمِ روزها اگر با آدم های بدِ زندگی مان روبه رو نمیشدیم.فارغ از خوب و بد بودنِ خود، ما به آنها مدیونیم.
#یکخطی.