هدایت شده از علیرضا زادبر
#تاریخ
نقطه #مشترک نامه های اهل کوفه؟!
جالب است بدانید، اهل کوفه پس از مرگ #معاویه و شنیدن خبر بیعت نکردن امام با یزید عموما در نامه هایشان یک #واژه را زیاد بکار میبردند!
در اکثر نامه ها آماده است که #حسین بسوی ما بیا که ما #منتظر توییم!!!
مثلا شبث بن ربعی، حجار بن ابجر، در #نامه_کوتاه خود نوشته بودند:
باغها سرسبز گشته و میوهها رسیده است، پس هرگاه که اراده کردی بیا که سربازان آماده برای یاری تو در #انتظار نشستهاند، والسلام.
📚ابصار العین، ص 216
حواسمان باشد، حسین را #منتظرانش به #گودال_قتلگاه کشاندند.
https://eitaa.com/Politicalhistory
شمع، کلمات، اشک... ☁️
_میدانم مجلس عزا برکت خود را دارد ولی گام به گامِ کتاب، عزاداری و گریه کردن را بیشتر دوست دارم.تجربه کنید،خالص تر است. ❤️🩹
+از امضای نویسنده ها بی اطلاع بودم و دفعه اولی ست که از امضایِ نویسنده ذوق میکنم.
+اگر روزی خواستید درباره موضوعی متقاعدم کنید، برایم نامه بنویسید،شانس بیشتری خواهیدداشت.
#کتابطور.
#أئمتی.
|امـ... ـا بعد|
از تابستان بیزارم! نه بخاطر گرمای آفتاب، که به علتِ فلج شدنم در سرمایِ کولرهای یکسره روشن! 🫴🏻
_احساس کردم ظرف چینی هستم!
فنجانی را تصور کنید که نیم ساعت در دمایی بالا داغ شده است و ناگهان در کاسه ای آبِ یخ می افتد، شما هم مثل من صدایِ ترکش را شنیدید؟! آن فنجان من بودم.
از گرمای شدیدِ شبِ اهواز،دم و دستگاه درونی و بیرونی ام، از قلبِ پرحرارتم تا نوک پاهایِ خسته ام و پوست مرطوب از عرقم هم سراپا گرم شده اند و داغ!
در ایستگاهِ اتوبوس نشسته بودم،اولین شماره یِ مجله مدام در دستم و غرقِ دنیایِ ادبیات بودم، چندان توجهی به دمایِ تنم نداشتم.این بی توجهی ادامه داشت تا زمانی که اتوبوسِ مقصدِ کیان آباد رسید،بلندشدم، مجله را در کیف گذاشتم و همزمان سعی میکردم پرِ چادرم را نگه دارم تااندک بادِ جاری، آن را در هوا نرقصاند! در همان گیر و دار بود، به محض سوار شدن و لمسِ هوایِ متفاوتِ درونِ اتوبوس احساس کردم همان ظرف چینی،همان فنجان هستم و در شُرُفِ شکستن. دمایِ اتوبوس خنک نبود، سرد بود!تمام طول راه چشمم به کلماتِ مجله بود ولی ذهنم یا نگران بود یا غر میزد؛به تازگی از سرماخوردگیِ کوتاه و نسبتا عمیقی جان سالم به در بردم، نکند دوباره زمین گیر شوم؟ آن هم این روزها که فرصتی برای استراحت ندارم!!میبینی شانس را!اتوبوس به گرم بودن معروف بود به منِ بیچاره رسید شد بهترین سیستمِ حمل و نقل عمومی!! و....
باهمان اتوبوسی که یخچالی عظیم الجثه را تداعی میکرد به خانه برگشتم.کولر خانه روشن است.شماراهکاری برای منِ فراری از سرمایِ مصنوعی کولرها ندارید؟!
#یادداشت.
آدم های خوبِ زندگی مان را گم میکردیم در تلاطمِ روزها اگر با آدم های بدِ زندگی مان روبه رو نمیشدیم.فارغ از خوب و بد بودنِ خود، ما به آنها مدیونیم.
#یکخطی.
درطولِ ۷،۸ساعتِ گذشته انبوهی ایده، متن، یادداشت، دغدغه، غر و حرف درباره موضوعاتِ ریز و درشت و خوب و بد به ذهنم خطور کرد کهـ دوست داشتم(میشهگفتنیازداشتم) بنویسمشون یا تایپشون کنم تا از حجم و مقدار رفت و برگشتشون روی کفِ ذهنم کم کنم،مثل همیشه یک "اما" باید بذارم، سرم شلوغ بود و دستم بند.
امیدوارم بعد اینکه روحم توسط ملک الموت قبض شد و نقطه پایانیِ دنیایی ام رو گذاشتم"اما"یی ننویسم و یااگر مینویسم، عمیق نباشد!❤️🩹
بخشی از #یادداشتِ امشب.
#غیرجدی.