6.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
"خواستم زنده بمانم
و فکر کردن به تو ،
تنها سلاحم بود
تنها کمانم
تنها سنگم ...
_پابلو نرودا_
🌱الهی رزقتان شود.
الهی خصوصی و عجیب رزقتان شود.✨
#ایام.
#هویزه.
#سفرنامه.
#برآمدهازدل.
#ایهاالاصدقاء.
"ربات وحشی"(ربات جنگلی ترجمه درست تری ست) قصه رباتِ غیرفعالی ست که حین جابجا شدن در یک جنگل گم میشود.این ربات که توسط بازیگوشی حیوانات فعال میشود، به چالش های مختلفی برمیخورد. انیمیشن ۱۰۰دقیقه ای که از لحاظ محتوایی فاجعه است و از لحاظ تکنیکی عالی! ☺️
از همین ابتدای معرفی حس میکنم دیگه نمیدونم چی بگم.😵💫😂
🖇محتوایی؛
دلایل ریز و مختلفی برای فاجعه بودن اثر وجود دارد اما مهمترین دلیل اینکه سازنده سعی کرده مضامین مختلف فراوانی(فلسفی، هویتی، اقتصادی و حتی سیاسی) در این انیمیشن تک قسمتی بگنجاند.مسائلی که باایده اصلی داستان،همخوانی ندارد.این عدم همخوانی به علاوه فانتزی(شما بخوانید غیرمنطقی) بودن،مارا با مصنوعیت و شعارزدگی مواجه میکند.🤷🏻♀
🎞تکنیکی؛
فضایی که ترسیم میشود، به خودی خود مخاطب را جذب و همراه میکند. حالا درکنار این تصویرسازی، یک شخصیت پردازی خوب هم داریم.رباتی که از دقیقه اول به طور غیرمستقیم خود را به ما معرفی میکند. ما قدم به قدم با چالش های او و تحولاتش همراه هستیم.👩🏻🦯
✓باتوجه به اینکه یک سری نکات تربیتی و هویتی در انیمیشن بود که امکان ایجاد چالش برای فرزندتان دارد. برخلاف اینکه ۷+ اعلام شد،من به فرزندان بالای ۶،۷سال پیشنهاد نمیکنم. 👀
✓بطور کلی دوست داشتنی بود اماارزش چندبار دیدن یا تعریف و تمجید فراوان را ندارد. 😌
✓اگر انیمیشن را تماشا کردید و تمایل داشتید درباره اش صحبت کنیم، من استقبال میکنم و منتظرم. 🌱
#رباتوحشی.
#فیلمطور.
#دیدیش؟!
قرار گذاشته بودم در اولین فرصت یکی از ۴،۵ سریالی که دیدم رو معرفی کنم. اما خب،انیمیشن هم جذابه، نیست؟!😄
مشتریِ قنادی است. پیرمرد مانند تمام قدیمی ها دوست دارد تیز و فرز کارش راه بیافتد. چندباری خلاف کردم و کارش را زودتر از نوبت راه انداختم.امروز که آمد،میخواست دستش را برای عیادت بیمار پر کند.واقعا هم پُربار رفت. از آن دست مشتری هایی ست که دوست داری به او بگویی راهی نیست فامیل شویم یا آشنا؟! خوش مشرب و پول خرجکن.
در فاصله ای که بزرگترین جعبه را شیرنی کره ای میچیدم،پیرمرد با تیشرت سفیدش در مغازه چرخ میزد و هرچه میخواست روی پیشخوان و ترازو میچید. جا نبود جعبه سنگین را وزن کنم. جعبه را عقب گذاشتم و سریع رانی ها، نسکافه ها و بسته های تنقلات را سامان دادم. باصدای پیرمرد،مکث کردم: "بابااخم نکن انقد!" شرمزده خندیدم: "ناخودآگاهه"دیگر ادامه ندادم که گاهی یادم می رود وقتی دستانم و ماشین حسابِ ذهنم به سرعت کار میکنند نیازی نیست اخم کنم.درواقع نباید اخم کنم،دنیای کسب و کار امروز لبخند مرا میخواهد،حتی اگر دروغین.دوست داشتم تشکر کنم که نخواست اخم مرا ببیند.اما دلیلی برای گفتن چیز دیگر پیدا نکردم.
درانتها یک پلاستیک سفید بزرگ را کنار جعبه ۲کیلو و خرده ای حساب کرد. بعد از تحویل کارت بانکی و رسید درب شیشه ای را رو به بیرون فشار داد و رو به من کرد: "من بچه وهابی ام، اما به خاطر حجابت میام اینجا،خدانگهدار." لبخندم دندان نما شد.
#قنادی.
#روایتمن.
#مشتریتراز.
#پیرمردهاهمهانقدرگوگولیاند؟!
#دلتنگپدربزرگمشدم.
#شبجمعهیادامواتکنیم.🖤