نمیدانست روز تولدم است. نمیدانست کتاب میخوانم و نشانِ کتاب دوست دارم. نمیدانست علاقه مند به یادگیری زبان انگلیسی هستم.وقتی فهمید خوشحال شد.او غریبه است.چندین و چند پیراهن بیشتر از من پیراهن پاره کرده است.آمد یک جعبه ببرد و برود.پیرمردی که صحبت کردنش شبیه سایه است و عمق کلماتش مرا یاد نادرخان میاندازد.همراه با کارت بانکی اش یک نشان کتابِ آبی نارنجی هدیه داد.مهربانی اش پل آشنایی ما شد.از اینکه میدانستم هدیه اش چیست و لازم نیست کاربرد نشانِکتاب را برایم توضیح دهد خوشحال شد. اشتراکاتِ زیبایی داشتیم.کتابها، نویسندهها،زبان و علاقه به خوشحال کردن.
فارغ از هر محدودیتی، من عاشقِ پیداکردنِ اشتراکاتِ زیبا_وحتی نا زیبا_با غریبه ها هستم.((:
#یادداشت.
#شهریور.
از فعالیتهام پرسید.از علایقی که پیگیرشون بودم و حتی اونایی که رها کردم.بعد کلی صحبت و خنده، در انتها گفت:«هرچیراهِ سخته چیدی دور خودت و میخوای زندگی برات آسون بشه؟!».سکوت تنها پاسخ من بود.
#مکالمات.