دیگر سَرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دِلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرفِ عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرفِ دوام آوردنش میشد.
هر صباحی غمی از دور زمان پیش آید
گویم این نیز نهم بر سر غمهای دگر
باز گویم نه که دوران حیات این همه نیست؟
سعدی امروز تحمل کن و فردای دگر.
در همان ایامِ طفلی قامتِ ما خم شده
بارِ غم بر شانههایِ کوچکم ماتم شده
ما که از آغازِ ره در چنگِ سختی سوختیم
خانهام از هجمهیِ این رنجها درهم شده