هدایت شده از Armita
خب خب...
میام پیوی براتون مینویسیم ولی اینم برای کلتون =)
نمیدونم چی باید بگم، خودتون سر کلاسها بودین و میدونید چه خاطراتی با هم داریم 🥲✨
شاید خیلی هاتون رو خوب نشناخته باشم ولی طبق همون شناخت کوچولوم میگم که چقدر همتون قلب بزرگ و مهربونی دارید، امیدوارم مهربونیهاتون هیچ وقت تموم نشه🙃💔
۷۰۱, ۸۰۱ و ۹۰۱ هر سهتاشون و تمام روزهام در فرزانگان دو با ورودیهای ۱۴۰۲ برام سرشارن از خاطره... ولی غمی که امسال بر تمام وجودم سایه انداخته قابل توصیف نیست...
سال دیگه، سالیه که معلوم نیست پیش هم باشیم ولی خاطرات همو زنده نگه میداریم...
۹۰۱ واقعا یک ترکیب برنده بود💛
با تمام خوبی ها و بدیهایش بینظیر بود✨
بیست و نه نفری که این جمع رو برام ساختین، شماهایی که باهام بودین، دوستایی که همیشه همراهم بودین، کلاسهایی که باهم داشتیم، خندههایی که کردیم، اشکهایی که ریختیم، حلقههایی که زدیم، آزمایشهایی که کردیم و ...، هیچ وقت از یادم نمیره، مرسی که بودین
مرسی که میدونم میمونید باهام🤍
با شماها خداحافظی نمیکنم
با کلاسی میکنم که دیگه روی میزهاش کنار هم نیستیم
با کلاسی که آترینا و نازی بغل دستی هام بودن
و بهاره و سونیا همیشه روبه رویم :)
با کلاسی که صدای خندهی مهرگل بر گوش همهمون طنین میانداخت
با کلاسی که شیطنتهای وستا بی حد و مرز بود
با کلاسی که گورخر مو فرفریمون همش در حال پچ پچ با پرنیان بود
با کلاسی که آنیتا و هانا جدا نشدنی بودن
با کلاسی که معلمی میاد و میگه اقبالی ها شما ها مطمئنید باهم دوقلویید؟
با کلاسی که ساره و ستاره نماینده هامون بودن
با کلاسی که آیناز مغزمون بود
با کلاسی که آرنیکا زیبایی محض بود
با کلاسی که سه تفنگدار مون در حال دعوا با سید هنجن بودن
با کلاسی که یگانه نمیتونست آروم بشینه
با کلاسی که دایانا و سارینا بهترین آشپز بودن
با کلاسی که باران ت دنبال موقعیت برای حرف زدن راجع به اسطورههای یونانی بود
با کلاسی که بهترین دوستام رو توی ردیف سوم پیدا کردم
با کلاسی که باران ل همیشه شاد و باهوش و دوستداشتنی بود
با کلاسی که از صدای جیغ مدنی از خواب میپرید
با کلاسی که زنگ کتابخوانیش فرصتی برای قایم موشک بود
با کلاسی که بچههاش با ذوق سر حساب پای تخته میرفتن
با کلاسی که چند ثانیه مونده به ادبیات یادش میافتاد باید تکمیلی حل میکردیم
با کلاسی که زنگ اول ورزش داشت و رجایی نمیگفت مستقیم بریم ورزشگاه یا نه ( اسکل مون میکرد)
با کلاسی که خاطرههاش سر زیست تمومی نداشت
با کلاسی که دعوا هاش سر دفاعی یه عادت بود
با کلاسی که از نشنیدن کلمه مزخرفه از زبون مهرآوران ذوق میکرد ( البته جلسه بعدش میگفت مزخرفه، نگران نباشید)
با کلاسی که نصفی داشتن پتوی کودک میبافتن و نصف کلاس هم بوی ویترای کلاس رو برداشته بود
با کلاسی که نمیدونست از آسون بود فیزیک اعتراض کنه یا سخت بودنش
با کلاسی که از برنامه هفتگیش هیچی نفهمید، آنقدر که عوض شد و بد بود
با کلاسی که هر سطح سر زبان خاطرههای خودش رو ساخت
با کلاسی که زنگ آخر سهشنبه با شنیدن سه، دو، یک، برگهها بالا سکته میکرد
با کلاسی که معلمهای کامپیوترش هیچ هماهنگیای باهم نداشتن
با کلاسی که زنگ آخر هندسه براشون زجر آور و پر از خستگی بود ولی عالی ادامه دادن و به یاد علی دوغی خندیدن
با کلاسی که میتونم تا صبح راجع بهش حرف بزنم و گریه کنم
خداحافظ ۹۰۱ قشنگم :)
"Velvet Anxiety"
خب خب... میام پیوی براتون مینویسیم ولی اینم برای کلتون =) نمیدونم چی باید بگم، خودتون سر کلاسها ب
فقط میتونم بگم ازت نمیگذرم ارمیتا.
جالبه واقعا
یه عده میان پست لایک میکنن و اون ور دنیا و ادعای وطن پرستی میکنن تو لایک هاشون ولی ذره ای اهمیت نمیدن که اینجا چخبره
هیچی نمیگن انگار هیچ چی نشده