لحظهی تشییعِ من از دور، بویت میرسید؛ تا دوساعت بعدِ دفنم، همچنان جان داشتم.
گفتهام شال تو را در کفنم بگذارند تا میان لحد از "عطر" تو خوابم ببرد.
خنده بود قبلا، بر هر دردِ بیدرمان دوا
بوسه شد درمانم، از وقتی که بوسیدم تو را.
و جانِ آبی من!
حتی اگر خودت را رهگذر ببینی، تو اولین و آخرین رهگذری هستی که من را تمام و کمال عاشق خود کرد!