به خودم میام و میبینم دو ساعته به یه نقطهای خیره شدم و به هیچی فکر نمیکنم.
دلقکافسردهشهرقلبها🫀
بهم گفت " توهم فراموشم میکنی." ولی من چندین صفحه از دفتر خاطراتم رو بهش اختصاص داده بودم.
گفت: تو هم دوستم نداری.
ولی تمام دفترهام بوی اون رو میدن و با اسمش نشونه گذاری شدن.
کارهای تمام نشدهای دارم که باید به پایان برسند اما روح خستهای دارم که حوصله چیزی را ندارد.
همین حالا فهمیدم که رسالتم رو به درستی به انجام رسوندم که خواهرم به جای پدرومادر از من به عنوان الگوش تشکر کرد>>>