دلقکافسردهشهرقلبها🫀
گاهی اوقات با خود میگویم که چه زیبا در افسانهها یا کتابها راجع به عشق حرف میزنند و داستانهای ع
گفتم برایم مهم نیست اما دیگر هیچ چیز مانند قبل برایم معنی نشد. من به نوشتن روی بردم. به حک کردن تمام احساساتم درون یک دفتر عادت کردم. دیگر وقتی دلم میگرفت با او حرف نزدم و به جایش نقاشی کشیدم. زیاد به او پیام ندادم. من الان دارم بدون او و حضور گرمش که برایم ضروریترین چیز بود زندگی میکنم و فکر کنم دارم دوام میآورم اما خب قسمت بزرگی از روحم که قابل انکار کردن هم نیست دیگر پیش خودم نیست.
_اوفِلیا