ازما هیچ چیز باقی نمی ماند، جز خاطراتی که درآن دلیل حال خوب دیگری بوده ایم .
حقیقت اون چیزی و بهت میفهمونه که تمام تلاشت و میکنی که تغیرش بدی، اما حقیقت همیشه واقعیت و میکوبونه تو صورتت چه خوب باشه چه بد.
وقتی دروغ میگفتی حالت چشمات تغیر میکرد
دمای دستت پایین میومد، مِن مِن میکردی ، و تبدیل به یه غریبه میشدی .
دست نیافتنی بودی میدونستم ، اما با اینکه از تهش با خبر بودم همچنان تلاش میکردم بدستت بیارم.