هدایت شده از شرقیِ غمگین
همیشه فکر میکردم اگر به اندازهی کافی تلاش کنم میتوانم به آن معنایی که همه از آن حرف میزنند برسم. فکر میکردم اگر رنج بکشم اگر خوب باشم، اگر وفادار بمانم جایزهای در کار است. اما حالا که به پشت سر نگاه میکنم میبینم تنها چیزی که نصیبم شده حجم عظیمی از تنهایی است. یک تنهایی سخت. سنگی و غیرقابل نفوذ. من دیگر حتی زبانِ آدمهایِ دیگر را نمیفهمم. آنها از خوشبختی حرف میزنند و من فقط میبینم که چطور با عجله دارند به سمتِ قبرهایشان میدوند. من دیگر نمیخواهم همرنگ این جماعت در حال زوال شوم. اگر تنها بودن، بهایِ ندیدن آن چیزی است که آنها نمیخواهند ببینند.پس من با آغوش باز این تنهایی را انتخاب میکنم. شرافت من در همین است که جزو آن دستهای نباشم که تا آخرین لحظهی مرگ، به دروغ زندگی باور داشتند.