بیگانه.
حیوانک از تنگ آبش جدا شد و کنون میهمان گرمای زمین است. از عطش، باله هایش را تکان تکان میدهد اما دیگ
ماهیا خسته ترین ان
روی لباشون آهه و آهه
بیدار کن مرا،
ای بادبان پارهی بندر رؤیا!
که این تباهترین شب
تباهترین روز مرا در سر دارد.