eitaa logo
دَمـان ؛
41 دنبال‌کننده
138 عکس
103 ویدیو
0 فایل
دَمان به معنی دامان ، پناه ، بغل 🫂🤍 - چیزهای که از دل برآید،بر جان می‌نشیند . • می‌نویسم تا زمانی که نباشم • - کپی؟فرهنگ شریف ِفوروارد . - بیست ُدومین روز از آخرین ماه ِسال³ ( ؛
مشاهده در ایتا
دانلود
رفتی؟
توام تنهام گذاشتی؟
هاا؟
جونمو گرفتی خدااا
یادم‌نمیره
: ))
‘ آدم گاهی کسی را آن‌قدر دوست دارد که نبودنش هم تبدیل به نوعی حضور می‌شود؛ همه‌جا هست، در آهنگی که گوش می‌دهی، در خیابانی که از آن رد می‌شوی، در جمله‌ای که ناگهان یادت می‌آید. ’
کم‌ سو‌ شده‌ چشمان‌ من‌ از‌ گریه‌ی‌ بسیار ، من‌ مانده‌ام‌ و‌ یاد تو و حسرت‌ دیدار .
‏فارغ از جنسیت هممون به یکی نیاز داریم که از وسط جمعیت بکشمون کنار بگه خب بگو ببینم چته.
اره خلاصه ، انتظار هم آدم رو پیر‌ میکنه : ))
نمی‌دانم از کدام منزل ِاین خاموشی عبور کردیم که حضور من ، رفته رفته ، از متن جهان تو به حاشیه‌ای محو و بی‌اعتنا بدل شد . نمی‌دانم کدام لحظه ، در کدام پیچ ِنامرئی ِاین رابطه ، دیگر نبودنم نتوانست خللی در نظم جهان تو بیفکند ، اما مدتی‌ست به طرز عجیبی احساس می‌کنم دگر برای تو ضرورتی نیستم ، تنها یادگاری‌ام از روزگاری که شاید بودنم ، اندکی از سنگینی ِتنهایی‌ات می‌کاست . و چه تلخ است ادراک این حقیقت ، اینکه آدمی هنوز در بطن زندگی کسی ایستاده باشد اما دیگر در هیچ یک از لایه‌های وجود او انعکاسی نداشته باشد . هنوز هستم اما انگار که بودنم دیگر اتفاقی نیست که تو را متوقف کند ، می‌توانی از کنار نبودنم عبور کنی ، بی آنکه حتی سایه‌ای از خلا بر شانه‌های روزمرگی‌ات بنشیند . گاهی با خودم می‌اندیشم شاید روزگاری حضورم برایت اغواگر بود ، شاید صدایم ، کلماتم ، حتی سکوت ممتدم ، جایی در تاریک‌ترین زوایای ذهنت مأوا داشت . اما اکنون چه ؟ . اکنون گویی من به فصلی منقضی از کتابی بدل شده‌ام که تو دیگر میلی به گشودنش نداری ، فصلی که زمانی خوانده شد ، شاید دوست داشته شد ، اما دیگر ضرورتی برای بازگشت به آن احساس نمی‌شود . و من ابلهانه ، هنوز در ایستگاه ِخاطرات ایستاده‌ام و به قطاری چشم دوخته‌ام که مدت‌هاست از این حوالی عبور کرده است . شاید اندوه حقیقی ، فقدان آدم‌ها نباشد ، شاید آن لحظه‌ای است که در می‌یابی کسی را که تمام این مدت پناه خویش می‌پنداشتی ، دیگر هیچ نیازی به تو ندارد . آدم می‌تواند در ازدحام جهان ، از تنهایی بگریزد ، اما گریزی از تنهایی خویشتن ندارد ، آنگاه که می‌فهمد برای کسی که روزی تمام ِجهانش بود ، دیگر حتی یک ضرورت کوچک هم نیست . و من اکنون در بطن ِهمین فهم تلخ ، آرام آرام فرو می‌روم ، در این یقین ِبی رحم که شاید تو هرگز مرا از دست ندادی ، این من بودم که دیر فهمیدم مدت‌هاست دیگر چیزی در تو برای از دست دادن من باقی نمانده است . - به قلم خویش .
راجبش دراز کشیدم گوشه‌ی اتاق و به سقف زل زدم .