فارغ از جنسیت هممون به یکی نیاز داریم که از وسط جمعیت بکشمون کنار بگه خب بگو ببینم چته.
نمیدانم از کدام منزل ِاین خاموشی عبور کردیم که حضور من ، رفته رفته ، از متن جهان تو به حاشیهای محو و بیاعتنا بدل شد .
نمیدانم کدام لحظه ، در کدام پیچ ِنامرئی ِاین رابطه ، دیگر نبودنم نتوانست خللی در نظم جهان تو بیفکند ، اما مدتیست به طرز عجیبی احساس میکنم دگر برای تو ضرورتی نیستم ، تنها یادگاریام از روزگاری که شاید بودنم ، اندکی از سنگینی ِتنهاییات میکاست .
و چه تلخ است ادراک این حقیقت ، اینکه آدمی هنوز در بطن زندگی کسی ایستاده باشد اما دیگر در هیچ یک از لایههای وجود او انعکاسی نداشته باشد .
هنوز هستم اما انگار که بودنم دیگر اتفاقی نیست که تو را متوقف کند ، میتوانی از کنار نبودنم عبور کنی ، بی آنکه حتی سایهای از خلا بر شانههای روزمرگیات بنشیند .
گاهی با خودم میاندیشم شاید روزگاری حضورم برایت اغواگر بود ، شاید صدایم ، کلماتم ، حتی سکوت ممتدم ، جایی در تاریکترین زوایای ذهنت مأوا داشت .
اما اکنون چه ؟ . اکنون گویی من به فصلی منقضی از کتابی بدل شدهام که تو دیگر میلی به گشودنش نداری ، فصلی که زمانی خوانده شد ، شاید دوست داشته شد ، اما دیگر ضرورتی برای بازگشت به آن احساس نمیشود .
و من ابلهانه ، هنوز در ایستگاه ِخاطرات ایستادهام و به قطاری چشم دوختهام که مدتهاست از این حوالی عبور کرده است .
شاید اندوه حقیقی ، فقدان آدمها نباشد ، شاید آن لحظهای است که در مییابی کسی را که تمام این مدت پناه خویش میپنداشتی ، دیگر هیچ نیازی به تو ندارد .
آدم میتواند در ازدحام جهان ، از تنهایی بگریزد ، اما گریزی از تنهایی خویشتن ندارد ، آنگاه که میفهمد برای کسی که روزی تمام ِجهانش بود ، دیگر حتی یک ضرورت کوچک هم نیست .
و من اکنون در بطن ِهمین فهم تلخ ، آرام آرام فرو میروم ، در این یقین ِبی رحم که شاید تو هرگز مرا از دست ندادی ، این من بودم که دیر فهمیدم مدتهاست دیگر چیزی در تو برای از دست دادن من باقی نمانده است .
- به قلم خویش .