همه چیز دست به دست هم داده بود تا من نتونم اونکارو انجام بدم؛ اخرشم نتونستم.
حتی الان هم وقتی که فکر میکنم آیا هنوزم میتونم انجامش بدم یا نه، میبینم که دیر شده. خیلی دیر شده.
شاید همه تصور کنن که تنها مقصر این نتونستن من بودم، اما واقعیت کاملا برعکسه؛ تنها کسی که مقصر نبود من بودم. برای انجامش آماده بودم اما همه چیز علیه من شد.
نشد دیگه، نشد.
کاش اینطوری نبود، ولی خب کارهایی که با دلایل منطقی ردشون میکنم و انجام نمیدم رو بعد مدتی با دلایل منطقی دیگهای انجام میدم.
من دیگه واقعا از ارتباطات انسانی در تمام ابعاد خستهام، مستاصلم، کوفتهام، عاجزم.
از پینترست خیلی خوشم میاد. چون ساکت و آرومه؛ انگار رفتی توی یک فروشگاه شیک و خلوت، یا یک گالری هنری، یا یک موزهٔ اصیل.