نوشتنیها..!:)
کی فکرشو میکرد تا اینجا بعد از دویست شب بتونیم با این غم بزرگ دست و پنجه نرم کنیم؟ هنوز یاد اون صبح
تو عمرم به اندازه اون صبح صدای گریه نشنیده بودم..
تو هیچ ختمی سر هیچ خاکی...💔
نوشتنیها..!:)
تو عمرم به اندازه اون صبح صدای گریه نشنیده بودم.. تو هیچ ختمی سر هیچ خاکی...💔
شبش که تا سحر بیدار بودم و صداهای هلهله میومد و استرس اجازه خواب نمیداد...
و از امروز بنویسم؛
اول با گشتن تو بازار شروع شد و بعد شد زیارت شاه عبدالعظیم که واقعا آرامش دهنده بود،
و بعد از اینها بهشت زهرا و مزار شهدایی که خیلی وقت بود به دیدارشون نرفته بودیم و تمیز کردن حجله دوتن از شهدا و در آخر نماز جماعت بین مزار های شهدا:)))✨
حال عجیبی بود پر از آرامش پر از حال خوب پر از بغض و دلتنگی🙃🙂
بماند به یادگار از¹⁴⁰⁵/⁶/²⁶
کاش یکی بود..
همین اندازه که من به بقیه به عزیزام توجه داشتم بهم توجه داشت..:)