🔹️💎🔹️
💎سوالش را که پرسید
امام جواد علیه السلام گریهاش گرفت.
آن هم چه گریهای!
تعجب کرد.
با خودش گفت: مگر چه پرسیدم؟
پرسیده بود:
بعد از نوهی شما (امام عسکری علیه السلام)، چه کسی قرار است امام شود؟
🔹️💎🔹️
🔹️امام که آرام شد، فرمود:
بعد از او امامت میرسد به پسرش، قائم منتظَر.
پرسید: قائم؟!
چرا به او قائم میگویند؟
فرمود: چون وقتی قیام میکند که یادش در بین مردم مرده است!...
دوباره پرسید:
چرا به او منتظر میگویند؟
🔹️💎🔹️
💎فرمود: چون او غایب خواهد شد؛
غیبتش هم طولانی خواهد بود.
فقط اهل اخلاص هستند که منتظرش خواهند ماند.
اما آنها که اهل تردیدند وجودش را منکر میشوند.
آنها هم که اهل انکار هستند یادش را مسخره میکنند...
📘 برگرفته از کمال الدین، ج ۲، ص ۳۷۸
🔹️💎🔹️
#امام_زمان
#ماه_ذی_القعده
#شهادت_امام_جواد
✾📚 @Dastan 📚✾
✅#آثار_انفاق_در_اولاد
💥از ابوحمزه ثمالی روایت شده است که مردی از فرزندان یکی از انبیاء، ثروت زیادی داشت و همه را در راه خدا انفاق میکرد.
به مادر گفت: «پدرم چه کرده که همه میگویند خدا رحمتش کند؟»
💥فرمود: «آدم صالحی بود و بر همه فقرا انفاق میکرد.» پسر گفت: پس مال پدرم چه شد؟ گفت: بیشترش را انفاق کردم. پسر گفت: تو مال غیر را انفاق کردی، ولی من تو را به خاطر این کارت بخشیدم. حال چقدر ثروت داریم؟ گفت: صد درهم. پس آن را گرفت و گفت: خداوند این صد درهم را برکت میدهد.
از خانه حرکت کرد و در راه جنازهای دید که افتاده است. پس هشتاد درهم خرج کفن و دفن جنازه کرد و گفت: «اگر خدا بخواهد به این بیست درهم باقیمانده برکت میدهد.»
در راه مردی نزد او آمد و گفت: «میخواهی تو را به فضل و کرم الهی دعوت کنم تا هر چه نصیب تو شود، سود آن را با من نصف کنی؟» گفت: بلی.
💥گفت: «در راه به خانهای عبور میکنی، تو را مهمان میکنند، (در آنجا) گربهی سیاهی است، آن را به بیست درهم از خادم خریداری کن. بعد گربه را ذبح کن و مغز سرش را بیرون بیاور و به فلان شهر که سلطانش کور شده است، ببر و بگو من چشم سلطان را علاج میکنم.
💥چون هر کس مدّعی علاج شد و نتوانست، دستور دادند آن مدّعی را به دار بزنند. تو هیچ نترس و تا سه روز، هرروز یک میل از مغز گربه به چشم سلطان بکش. (در این صورت) او خوب میشود.»
پسر، آنچه او گفت انجام داد و سلطان بینا شد؛ و دختر خود را به ازدواج او درآورد و او مدّتی در آنجا بماند.
💥سپس عیالش را با اموالی زیاد رهسپار منزل مادر کرد. در راه همان مرد را دید و به او گفت: بنا شد، سود را نصف کنی و الآن به وعدهات عمل کن.
پسر گفت: «مال عیبی ندارد، زوجه را چکار کنم؟»
💥 آن مرد گفت: «تو وفا کردی؛ من مَلَکی هستم، خدا مرا فرستاده بود تا جزای احسان و خرج کردنت را به آن جنازهای که روی زمین بود، بدهم و جزای تو را خداوند به تو داد.»
📚منتخب التواریخ، ص 817 -بحارالانوار، ج 15، چاپ قدیم
🌾🌾پیامبر صلیالله علیه و آله و سلّم فرمود: «دستها بر سه دستهاند: درخواست کننده، دهنده، مُمسک (بخیل)؛ و بهترین دستها، دست دهنده میباشد.»
📚الکافی، ج 4، ص 43
✾📚 @Dastan 📚✾
13M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 حکایتی از توسل به امام جواد عليهالسّلام
👤از زبان شهید هاشمی نژاد
✾📚 @Dastan 📚✾
🏴🏴شهادت امام محمد تقی علیه السلام
مأمون گرچه امام رضاعليه السلام را مخفيانه مسموم كرد و به شهادت رسانيد ولى بر شيعيان و علويان آشكار شد كه قاتل امام رضاعليه السلام كسى جز مأمون نيست، لذا سخت خشمگين و ناراحت بود و تحت شرايط دشوارى قرار گرفت و براى اينكه حكومتش دوام پيدا كند و در معرض خطر قرار نگيرد، توطئه ديگرى را آغاز كرد و با تظاهر و مهربانى و دوستى رياكارانه، خود را به فرزند امام رضاعليه السلام يعنى امام محمدتقى عليه السلام نزديك كرد و تصميم گرفت دختر خود را با فشار و تهديد و مكر و حيله به ازدواج امام محمدتقى عليه السلام در آورد، تا استفادهاى را كه از تحميل ولايت عهدى بر امام رضا عليه السلام در نظر داشت، از اين وصلت نيز به دست آورد.
براساس همين طرح، امام جواد عليه السلام را در سال 204، يعنى يك سال بعد از شهادت امام رضا عليه السلام از مدينه به بغداد آورد و به دنبال مذاكرات علمى بين امام جواد عليه السلام با يحيى بن اَكْثَم، دختر خود را زينب كه همان امالفضل بود به اجبار به همسرى حضرت در آورد، اين ازدواج از چند جهت به نفع مأمون بود 1- با فرستادن دختر خود به خانه امام عليه السلام آن حضرت را دقيقاً تحت كنترل و زير نظر قرار داد 2- مىخواست بر پاكى و قداست امام عليه السلام لطمه وارد كند و در انظار عموم، او را مردى جاه طلب و دوستدار حكومت نشان دهد 3- با اين وصلت شيعيان و علويان را از قيام بر عليه حكومت باز دارد 4- مىخواست فرزندى از امام جوادعليه السلام به دنيا بيايد كه او پدر بزرگ آن فرزند باشد و از نظر مردم با اين وصلت نسبت خويشاوندى با امام بعدى و نزديكى و قرابت با امام فعلى امتيازى بود و خود را از نسل پيامبر عليه السلام و على بن ابى طالب عليه السلام محسوب مىكرد ولى اين حيله نه تنها كارساز نشد و دخترش ام الفضل هرگز فرزندى به دنيا نياورد بلكه دخترش قاتل امام زمان خودش شد.
امام جواد عليه السلام از اول موافق اين ازدواج نبود و دوست نداشت در دربار مأمون باشد به همين جهت امام عليه السلام در بغداد نماند و به بهانه زيارت خانه خدا با دختر مأمون يعنى همسرش خارج شد و تا سال 220 هم چنان در مدينه باقى ماند و مأمون در سال 218 قمرى از دينا رفت و برادرش معتصم عباسى به جاى او بر مسند خلافت نشست و او مانند ساير طاغوتها مىخواست همه مردم تحت فرمان او باشند و نمىتوانست تحمل كند كه شخصى مانند امام جواد عليه السلام داراى مقام و منزلتى باشد و مردم از او اطاعت و فرمانبردارى كنند به همين خاطر امام جواد عليه السلام را در روز 28 محرم سال 220 قمرى با همسرش ام الفضل دوباره وارد بغداد كرد و در اين ايام نقشه به شهادت رساندن امام جوادعليه السلام را طرح كرد و كارى كرد كه ام الفضل امام را مسموم كند، او سمى را در اختيار ام الفضل گذاشت و او سم را در انگور تزريق كرد و آن را در ميان كاسهاى گذاشت و جلوى همسر معصوم و جوان 25 سالهاش قرار داد و امام عليه السلام از آن انگور تناول كرد و طول نكشيد كه آن حضرت آثار سم را در خود مشاهده كرد و كمكم درد شديدى بر او عارض شد و ام الفضل چون چنين ديد پشيمان شد و به گريه درآمد امام عليه السلام فرمودند: ما بُكاؤُكِ، وَ اللَّهِ لَيَضْرِبَنَّكِ اللَّهُ بِعَقْرٍ لا يَنْجَبِرُ، وَ بَلاءٍ لا يَنْسَتِرُ چرا گريه مىكنى )الحال كه مرا كشتى گريه مىكنى( به خدا قسم، خداوند تو را به فقرى مبتلا مىكند كه جبرانپذير نباشد، و به بلايى گرفتار مىكند كه مستور و پوشانيده نمىشود( و همانطور هم شد، وقتى كه امام عليه السلام را به شهادت رسانيد معتصم ام الفضل را )كه دختر برادرش بود( به حرم خود طلبيد و بزودى بيمارى زنانه )در فرج او پديد آمد( گرفت و هر چه پزشكان معالجه كردند فايدهاى نداشت تا اينكه از حرم معتصم خارج شد و آنچه از مال دنيا داشت خرج مداواى خود كرد و چنان فقير و پريشان حال شد كه از مردم گدايى مى كرد و تقاضاى كمك مى كرد و با بدترين احوال در سال 220 قمرى در حالى 24 سال از عمرش گذشته بود از دنيا رفت.
📚کتاب احادیث الطلاب ص 966
✾📚 @Dastan 📚✾
🌷 #هر_روز_با_شهدا 🌷
#محمد_رفته_بود....
🌷تقریباً بعد از سه ماه که محمد از جبهه به مرخصی آمد. ما را خام کرد و گفت: دیگر نمیروم و میخواهم درس بخوانم و دیگر نمیروم. بعد از دو روز دیدم ساکش را جمع و جور میکند. به او گفتم: کجا میخواهی بروی؟ گفت: میخواهم با رفیقام بروم حمام. گفتم: ما که در خانه حمام داریم. گفت: نه. رفیقام گفتند: برویم حمام بیرون. بعد ساکش را برداشت و رفت.
🌷دخترم گفت: که مادر، با محمد خداحافظی کردی؟ گفتم: خداحافظی برای چی؟ او به حمام رفت و برمیگردد. گفت: نه مادر، او ساکش را برداشت و به جبهه رفت. او به من گفت که به شما چیزی نگویم. بعد من پدرش را صدا زدم و گفتم: برو دنبال او. اما محمد رفته بود جبهه....
🌹خاطره ای به یاد شهید معزز محمد براتی بداغ آبادی
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
❤️اَلّلهُمَّـ؏عَجِّللِوَلیِّڪَالفَرَج❤️
✾📚 @Dastan 📚✾
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🍃🍃🍃🍃
🌾🌾داستان تکان دهنده از زبان حاج آقا عالی..
✾📚 @Dastan 📚✾
#پندانه
🖇 علت لقب گذاری " رضا " برای امام علی بن موسی الرضا علیه السلام
✿ بزنطی میگوید: به حضرت جواد علیه السّلام عرض کردم: گروهی از مخالفین شما معتقدند که لقب رضا را مأمون به پدر شما داد، چون راضی شد که ولی عهد او باشد!
❗️ فرمود: به خدا دروغ گفته اند و کار نابجایی کرده اند. خداوند بزرگ او را رضا نامیده، زیرا او در آسمانها مورد رضایت خدا بود و در زمین مورد پسند پیامبر اکرم و ائمه طاهرین علیهم السّلام.
✨ عرض کردم: مگر تمام آباء و اجداد شما از ائمه طاهرین علیهم السّلام مورد پسند خدا و پیامبر و ائمه نبودند؟ فرمود: چرا. عرض کردم: پس چرا پدرت را بین آنها رضا لقب داده اند؟ فرمود: چون مخالفین نیز او را چنان پسندیدند که دوستان و موافقین نیز پسندیده بودند، ولی این موفقیت برای هیچ کدام از آباء گرامش علیهم السّلام دست نداد. به همین جهت در میان ائمه به رضا ملقب شد.
📚 عیون اخبارالرضا 1: 13
📚 بحارالانوار ج 49 ص 11
✾📚 @Dastan 📚✾
🍃🔅🍃🔅🍃🔅🍃🔅🍃
#داستان_آموزنده
🔆امام بر جنازهی میّت
🌻بین مرحوم عالم ربّانی، سیّد بحرالعلوم (م.1212) ساکن کربلا و مرحوم سیّد مهدی شهرستانی (م.1216) ساکن کربلا، مودّت و دوستی بود. بحرالعلوم وصیّت کرد و گفت:
🌻«دوست دارم بعد از مرگم، شیخ حسین نجفی، ساکن نجف بر من نماز گزارد، امّا چنین نمیشود و سیّد مهدی شهرستانی بر بدنم نماز میخواند.»
🌻وقتی سیّد بحرالعلوم وفات یافت، بعد از غسل و کفن، همه در صحن امیرالمؤمنین برای نماز آماده شده بودند که ناگهان دیدند از درب شرقی سیّد شهرستانی با لباس سفید وارد شد و همه کنار رفتند و او را مقدّم دانستند و او بر جنازه سیّد بحرالعلوم نماز گزارد.
📚داستانهایی از زندگی علماء، ص 80
✾📚 @Dastan 📚✾
✍ مرحوم استاد فاطمی نیا:
هرکس که واقعاً بهسوی خداوند انابه و با تمام وجود توبه کند و بازگشت نماید و در راه قرب حضرت حق قرار گیرد، از جانب اهلبیت علیهمالسلام تحت اشراف خاص قرار میگیرد و نوری بهسوی او فرستاده میشود و زیر ذرهبین و توجه ائمهی طاهرین علیهمالسلام قرار میگیرد؛و لازم نیست که حتماً خود آن شخص هم تفصیلاً از این اشراف و نور معنوی اطلاع داشته باشد و یا اینکه حتماً به دیدار ظاهری امام زمان علیهالسلام برسد!چهبسا فردی تحت اشراف خاص اهلبیت علیهمالسلام باشد و خودش خبر نداشته باشد!خداوند انشاءالله مرحمت فرماید تحت اشراف خاص آن بزرگواران قرار بگیریم که بالاتر از این چیزی نیست.
✾📚 @Dastan 📚✾
#پندانه
♦️یکی ازشیعیان ساکن آمریکا نقل میکرد، دهه اول محرم مراسم روضه گرفته بودیم، شب اول یه سیاهپوستی ازسرکنجکاوی اومده بود تو جلسه، یکی از بچهها هم براش ترجمه میکرد روضه خوان چی میگه، فردا شب دیدیم باچندتا سیاه پوست دیگه اومدن، پس فردا تعدادشون بیشتر شد.
🔸همین جوری تعداد سیاهپوستها زیاد شد تا مجبور شدیم یه جای دیگه روهم برای مراسم در نظر بگیریم. شب آخر ۱۵۰تا سیاهپوست گفتن ما میخوایم مسلمون بشیم! پرسیدم: چیشده مگه؟ همشون نگاه کردن به اونی که شب اول اومده بود.
📌ازش پرسیدم چیشده؟ گفت: شب اول که اومدم یه تیکه از روضه جون، غلام سیاه اباعبدالله رو خوندین، همونی که اباعبدالله مثل پسرخودش سرشو گذاشت رو پاهای خودش، بلند بلند براش گریه کرد؛ همون شب رفتم به این سیاه پوستا گفتم بیاید یه دینی و یه آقایی رو پیدا کردم که توش سیاه و سفید فرقی نداره.
🌻💥🌻💥🌻💥🌻💥🌻
✾📚 @Dastan 📚✾