رمان #ارباب_سالار
قسمت صدونودوهفتم
_ببخشید... با دیدنه مادر جون زیادی خوشحال شدم..
ارباب:بفرمایین.
همه رو مبلا نشستن... دروغ نگم یکمی با حسادت و حسرت به ارام نگاه کردم... مراسمه خواستگاری همیشه برام جالب بود اما
حیف که من خودم هیچ وقت هیچ خواستگاریی ندارم...
با صدای مادر جون توجهم به اطراف جم شد.
مادر جون:خب... با اجازه ی شما من میرم سره اصله مطلب....
همون شب همه ی حرفا زده شد تاریخ عقدم گذاشته شد... دکتر و ارام حتی باهم حرفم نزدن، به قوله مادر جون اون دوتا مرغه عشق
خیلی وقت بود که همه ی حرفاشونو زده بودنو به تفاهم رسیده بودن.
ارباب شرطی نداشت تنها شرطش مونده دکتر تو روستا بود که دکتر قبول کرد.
از ته دل خوشحال بودم... برا ارام و دکتر خیلی خوشحال بودم... اونا خیلی عذاب کشیده بودن تا بهم برسن... خیلی از هم دور شدن
تا باهم باشن و اینو من خوب میفهمیدم... خیلی خوب...
بعد از رفتنه دکتر و مادر جون ارباب بهم گفت تا تو اتاق منتظرش باشم... تو دلم قیامتی بود... نمیدونستم میخواد چیکار کنه!!!! نه
میخواست بیرونم کنه!!!! نه میخواست بمونم عمارتو به کارم ادامه بدم!!!! دیگه گزینه ای بجز کشتنم نمونده بود... اگه میخواست
بکشدتم پس چرا انقدر باهام مهربونی میکرد!!! چرا انقدر بهم اهمیت میداد؟؟؟!!!
گیج شده بودم.... خیلی گیج شده بودم!!!!
ارباب اومد تو اتاق... فوری از جام بلند شدم.
ارباب:اروم باش... کاریت ندارم
_گفتین میخواین باهام حرف بزنین... نمیزارین اینجا کار کنم... از اینجا بیرونمم که نمیکنین... پس میخواید بکشیدتم؟؟؟!!! اربا...
ارباب:صبر کن... من کی گفتم میخوام بکشمت!!!!؟؟؟ چرا اینجوری میکنی؟؟؟؟!!!
_اخه میترسم ارباب.
ارباب:نترس... بشین میخوام باهات حرف بزنم.
نشستم رو مبله دونفره ای که تازه به اتاق اضافه شده بود. اربابم کنارم نشست.
ارباب:نمیدونم باید از کجا شرو کنم اما... اینو میدونم که باید باهات صحبت کنم.
_اتفاقی افتاده؟؟؟
ارباب:دختر تو چرا انقدر استرس داری؟؟؟؟
چیزی نگفتم که ارباب یه نفسه عمیق کشید و بعد فوتش کرد بیرونو شرو کرد به حرف زدن... حرفایی رو زد که حتی باورشم برام
سخت بود.
ارباب:میدونم... میدونم بد کردم... درحقت نامردی کردم، عذابت دادم، وارده بازیی شدی که شاید تو اخرین نفری بودی که باید
جواب پس میدادی... اما باور کن انتقام کورم کرده بود... ندیدم که دارم با کارام نابودت میکنم... ندیدم دارم چقدر عذابت میدم، همون
جوری که ندیدم و نفهمیدم چجوری عاشقت شدم... سوگل میدونم از من بدت میاد میدونم ازم متنفری... اما اگه میتونی یه بار... فقط یه
بارم که شده بهم فکر کن... من پشیمونم... بابته تمامه کارای گذشتم پشیمونم... اجبارت نمیکنم که بمونی... اجبارت نمیکنم که دوسم
داشته باشی... ازادی میتونی با خیاله راحت بری... حتی اجازه داری امیرعباسم با خودت ببری... اما اینو بدون یه قلب اینجا هست
که همیشه برات میزنه.... من بدم سوگل.... خیلی بدم... اما تو که کنارمی ارومم خوبم... باش کنارم سوگل
کپ کرده بودم... نمیدونستم چی بگم... دهنم باز شد تا چیزی بگم که ارباب جلو موگرفت.
ارباب:الان نه... الان چیزی نگو... تا اومدنه خونوادت میتونی فکر کنی اگه قبول کردی که تا اخره عمر کنارتم اگرم که نه میتونی
با امیر عباس برگردی پیشه خونوادت، منم از دور حمایتت میکنم... فقط از دور
خواب بودم... یا این ارباب اربابه سالار نبود!!!!
خدایا ینی اینا همش درسته!!!!!خواب نیستم!!!!
از خونوادم حرف میزد... ینی قرار بود بیان!!!!
)ارباب(
همه ی حرفامو زده بودم... احساساتی صحبت کردن بلد نبودم... اما هر حرفی که از ته دلم میومد و بهش زدم... زیاد امید وار نبودم
که قبولم کنه... من بدی درحقش زیاد کرده بودم، انتظاره موندنم ازش نداشتم... اما اگه میرفت...نابود میشدم، دوباره میشدم همون
ارباب سالاره سنگ دلو مغرور... گفته بودم اگه منو نخواد میتونه با خانوادش بره... حتی میتونه امیرعباسم ببره، حالا که فکر میکنم
میبینم چه حماقتی کردم من که بدونه اونا نمیتونم دووم بیارم.... اما دیگه نمیخواستم چیزی رو بهش تحمیل کنم... هرچه باداباد...
ادامه دارد..
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت صدونودوهشتم
میخواست قبول میکرد و میشدملکه ی دل و قلب و عمارتم... اگرم نمیخواست... میرفت و نابود میکرد زندیگیمو... شاید حقم بود...
واقعا حقم بود... من بهش ظلم کرده بودم... رفتن حقش بود
یه نفسه عمیق کشیدم...خدا بزرگ بود.
گوشیمو برداشتمو به کیان زنگ زدم.
_کجایی کیان؟؟؟؟
کیان:سلام ارباب... اوامر انجام شد. دارم میارمشون عمارت ارباب... فقط از اقوامش....
_اشکال نداره کیان... با هر کس دیگه هم که میان مانعشون نشو.
کیان:چشم ارباب.
گوشی رو قط کردم.
تصمیم گرفته بودم به حمید و خونوادش همه چیزو بگم و بعدم از سوگل خواستگاری کنم... میدونستم اخرش بن بسته اما سوگل
ارزشه یه بار شکستو داشت... خیلی هم داشت...
)سوگل(
هنوز توشوک بودم!!!! هنوز توشوکه حرفای ارباب بودم... باورم نمیشد اون حرفارو جدی زده باشه!!! باورم نمیشد...
اما به کاراو توجها و مهربونییای اخیرش که فکر میکردم...
گیج بودم... نمیفهمیدم باید چیکار کنم!!! ارباب رسما ازم خواسته بود اینجا بمونم و زنش شم... نمیدونسم... هیچی نمیدونستم...
منم خیلی دوسش داشتم... منم عاشقش بودم... اما ارباب... زندگیمو ازم گرفته بود... ایندمو ازم گرفته بود... باید اسون میبخشیدمش!!!
نه نه ارباب منو تحقیر کرده بود... منو اذیت کرده بود...
چی میگفتم!!!!!! نه گفتن به ارباب ینی رفتن از عمارتو برا همیشه ندیدنه ارباب... من... من نمیتونستم دوریه ارباب و تحمل کنم...
من هفت ماه بودنه ارباب زندگی کردم و تمامه دلتنگیا و زجرای دنیای بدونه ارباب و کشیدم... نمیتونستم... حالا که دیگه احساسه
ارباب و نسبته به خودم میدونستم دیگه نمیتونستم.
تو همین فکرا بودم که ارام شاد و خوشحال اومد تو اتاق.
ارام:به به بالاخره چشمه ما به جمال شما روشن شد زنه داداش اربابم...
هول شده بودم، ینی ارامم میدونست؟؟؟!!!!
_زن داداش!!! مگه توام میدونی؟؟؟؟
ارام سوالی نگاهم کرد.
ارام:چیرو؟؟؟؟
_همین که ار...
یه دفه ساکت شدم،شاید نمیدونست.
ارام:اینجا یه بوایی داره میاد... زود تند سریع بگو ببینم داداش ارباب چی بهت گفته.
_هیچی ارام جان هیچی نگفته...
ارام اومد نشست رو تخت.
ارام:نه دیگه... نشد... بگوووو سوگل من تورو نشناسم باید برم سر بذارم...
_عهههه زبونتو گاز بگیر.
ارام:باش حالا بگو.
_ارام جان گیر نده چیزه خاصی نیست.
ارام:باشه، حالا که خاص نیست بگو چیه
_ام... ارباب...
ارام:سوگل جان زیرلفظی نمیخوای؟؟؟؟!!!خب بگو داداش ارباب چی گفت دیگه؟؟؟
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت صدونودونهم
_گفتن که.... دوسم داره و...میخواست به میله خودم عمارت بمونم
ارام:تو چی گفتی میمونی یا میری؟؟؟... سوگل بخدا این ارباب اربابه سابق نیست... تو اون شیش روزی که بیهوش بودی خیلی
تعقیر کرد سوگل... خیلی... نمیخوام نظرتو برگردونم اما میخوام بدونی که ارباب عوض شده و اربابه سابق نیست... بمون سوگل و
با موندنت ارباب سالار و عوض کن، سوگل، ارباب با رفتنت نابود میشه.
در باز شد و زهرا با عجله اومد تو.
زهرا:سوگل... سوگل بدو کیان اومده... مهین میگفت خونوادتم هستن.....
)ارباب(
تو اتاق کارم بودم که در اتاق خورده شد.
کیان:اجازه هست ارباب؟؟؟!!!
_بیا تو کیان.
کیان اومد تو اتاق.
کیان:سلام ارباب... امرتون انجام شد، تو سالن هستن.
_مثله همیشه، کارت خوب و بدونه نقص بود.... میتونی بری.
کیان با اجازه ای گفت و رفت.
از جام بلند شدم... استرس داشتم اما کاری بود که باید انجام میشد و من باید اول یا اخر تمومش میکردم... فقط بخاطره سوگل...
رفتم پایین، هنوز به دره سالن نرسیده بودم که صدای گریه ی یه خانم و سوگل اومد. به احتماله زیاد مادرش بود... از خودم بدم
اومد... مسبب همه ی این جدایی ها و دوریا من بودم... من
دره سالن و باز کردم و رفتم تو...همه با ورودم برگشتن سمتم... مجبور بودم محکم باشم... مجبور بودم
_خوش اومدین بفرمایین.
بعد از تموم شدنه حرفم رفتم سمته مبله مخصوصم که صدای همون پسررو که خواستگاره سوگل بود بلند شد.
پسره:خوش اومدین؟؟؟؟!!!! چه خوشی؟؟؟!!! نمیبینی با این بدبخت چیکار کردی؟؟؟!!! نمیبینی زندگیشو نابود کردی؟؟؟ نمیبینی
ماهارو اواره کردی؟؟!!!! اینا کم بود صیغشم کردی؟؟؟!!! هااا چیه مهلته صیغه تموم شده!!! افتادی دنبالمون تا نذاری سوگلو ببریم که
چی بشه؟؟؟!!! که دوباره عذابش بدی؟؟؟؟
به سوگل نگاه کردم... راست میگفت... من سوگلو بدبخت کرده بودم.
_بفرمایید بشینین... خیر قصده نگه داشتنشو ندارم.
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت دویستم
حمید:پس همین الان دخترمو از اینجا میبرمو توام حق نداری که جلومو بگیری.
_گفتم که جلوتونو نمیگیرم... اما قبل از بردنه سوگل یه حرفایی هست که باید بگم.
مادره سوگل:ما....ما باتوئه زورگو حرفی نداریم.... ما فقط بچمونو میخوایم.
_گفتم که مانعی برا بردنه سوگل نیست من فقط باهاتون حرف دارم.
همه نشستن... یه چند تا دختره دیگه هم به جمعشون اضافه شده بود که نمیدونستم کی بودن.
دایی سوگل:خب میشنویم حرفاتونو...
_حرفایی که میزنم و شاید براتون خوش نباشه اما خواهش میکنم تا اخرش گوش کنین بعد هرچیزی که خواستین بگین....
سوگل با ترسو تعجب بهم نگاه کرد مثله اینکه فهمیده بود میخوام همه چی رو بگم.
سوگل:نه... ارباب...
_سوگل دوست دارم فقط شنونده باشی.
_من... سالارم... پسره اردلان خان و نوه ی ارباب اردشیر... پدره من یه برادر داشت به اسمه اصلان سپهر تاج... اصلان با یه
دختری که جز بدی و خیانت کاره دیگه ای نداشته و عشقه پدره من بوده ازدواج میکنه و از این روستا فرار میکنن و میرن... اما
پدره من نتونست اون دخترو فراموش کنه و... خلاصه میکنم... اون دختر... پری بد کرد به اردلان خان)پدرم( نارو زد و با اصلان
خان ازدواج کرد چون فکر میکرد ارباب اردشیر بیشتر به این پسرش توجه میکنه و اجازه میده پسرش با یه رعیت ازدواج کنه...
اخه پری رعیت بود... اما ارباب اردشیر نپذرفت و اونا رفتن... پری رفت و زندگی رو از اردلان خان گرفت... اردلان ختم شد یه
ادمه فاسد... ادمی که حتی باعثه مرگه پدره خودشم شد... پری حتی وفایی به اصلان خان هم نکرد و اونو با یه بچه ترک کرد و
رفت...
من عاشقه پدر بزرگم بودم... اما عشقه پری باعث شد اردلان خان دست به کاری بزنه که پدر بزرگم اونو نتونه هضم کنه و بمیره....
یه مدت ایران نبودم... اما بعد از این که برگشتم افتادم دنبالش تا انتقامه مرگه ارباب اردشیرو از پری بگیرم اما پری نبود... هیجا
نبود... رفتم دنبال اصلان که فهمیدم مرده اما اصلان و پری یه پسر داشتن... یه پسر به اسم حمید...
سرمو بلند کردمو بهشون نگاه کردم همه متعجب بودن... ادامه دادم.
_با خودم گفتم حالا که پری نیست پسرش باید تقاصشوپس بده... صحنه سازی کردم... پسره پری و کردم قاتل و خودم سوری شدم
برادره مقتول... میخواستم اعدام بشه... چون اون جوری کم کم و قطره قطره جونش گرفته میشد... به هیچ کس رضایت نمیدادم... تا
یه روز سوگل اومد عمارتم بازم قصدم بخشش نبود... اما عمم... عمم نذاشت... میگفت سوگل با پری مونمیزنه... خلاصه انقدر تو
گوشم خوند تاراضی شدم رضایت بدم تا سوگل بشه خدمتکارم.... زیاد ازیتش کرم... ناراحتش کردم... قلبشو شکستم... تویه کلمه
نابودش کردم.... اما... دل بستم... من به سوگل دل بستم...
یه دفه صدای حمید پیچید تو عمارت.
حمید:عوضی... مرتیکه عوضی... بی وجود... تو از من کینه داشتی به دخترم چی کار داشتی؟؟؟!!
اومد جلو و از یقم گرفت و بلندم کرد و تا دلش میخواست زد تو گوشم.
حمید:تو با خودت چی فکر کردی هاااا... مگه من خرم بذارم دخترم اینجا بمونه... هاااا.... سوگل پاشوووو... پاشو بریم...
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
به نام آن
خــداوندی که نــور است
رحیم است و
کریم است و غفور است
خدای صبـح و
این شـور و طـراوت
که از لطفش
دل ما ، در سُرور است
💓بسم الله الرحمن الرحیم💓
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت دویستم
حمید:پس همین الان دخترمو از اینجا میبرمو توام حق نداری که جلومو بگیری.
_گفتم که جلوتونو نمیگیرم... اما قبل از بردنه سوگل یه حرفایی هست که باید بگم.
مادره سوگل:ما....ما باتوئه زورگو حرفی نداریم.... ما فقط بچمونو میخوایم.
_گفتم که مانعی برا بردنه سوگل نیست من فقط باهاتون حرف دارم.
همه نشستن... یه چند تا دختره دیگه هم به جمعشون اضافه شده بود که نمیدونستم کی بودن.
دایی سوگل:خب میشنویم حرفاتونو...
_حرفایی که میزنم و شاید براتون خوش نباشه اما خواهش میکنم تا اخرش گوش کنین بعد هرچیزی که خواستین بگین....
سوگل با ترسو تعجب بهم نگاه کرد مثله اینکه فهمیده بود میخوام همه چی رو بگم.
سوگل:نه... ارباب...
_سوگل دوست دارم فقط شنونده باشی.
_من... سالارم... پسره اردلان خان و نوه ی ارباب اردشیر... پدره من یه برادر داشت به اسمه اصلان سپهر تاج... اصلان با یه
دختری که جز بدی و خیانت کاره دیگه ای نداشته و عشقه پدره من بوده ازدواج میکنه و از این روستا فرار میکنن و میرن... اما
پدره من نتونست اون دخترو فراموش کنه و... خلاصه میکنم... اون دختر... پری بد کرد به اردلان خان)پدرم( نارو زد و با اصلان
خان ازدواج کرد چون فکر میکرد ارباب اردشیر بیشتر به این پسرش توجه میکنه و اجازه میده پسرش با یه رعیت ازدواج کنه...
اخه پری رعیت بود... اما ارباب اردشیر نپذرفت و اونا رفتن... پری رفت و زندگی رو از اردلان خان گرفت... اردلان ختم شد یه
ادمه فاسد... ادمی که حتی باعثه مرگه پدره خودشم شد... پری حتی وفایی به اصلان خان هم نکرد و اونو با یه بچه ترک کرد و
رفت...
من عاشقه پدر بزرگم بودم... اما عشقه پری باعث شد اردلان خان دست به کاری بزنه که پدر بزرگم اونو نتونه هضم کنه و بمیره....
یه مدت ایران نبودم... اما بعد از این که برگشتم افتادم دنبالش تا انتقامه مرگه ارباب اردشیرو از پری بگیرم اما پری نبود... هیجا
نبود... رفتم دنبال اصلان که فهمیدم مرده اما اصلان و پری یه پسر داشتن... یه پسر به اسم حمید...
سرمو بلند کردمو بهشون نگاه کردم همه متعجب بودن... ادامه دادم.
_با خودم گفتم حالا که پری نیست پسرش باید تقاصشوپس بده... صحنه سازی کردم... پسره پری و کردم قاتل و خودم سوری شدم
برادره مقتول... میخواستم اعدام بشه... چون اون جوری کم کم و قطره قطره جونش گرفته میشد... به هیچ کس رضایت نمیدادم... تا
یه روز سوگل اومد عمارتم بازم قصدم بخشش نبود... اما عمم... عمم نذاشت... میگفت سوگل با پری مونمیزنه... خلاصه انقدر تو
گوشم خوند تاراضی شدم رضایت بدم تا سوگل بشه خدمتکارم.... زیاد ازیتش کرم... ناراحتش کردم... قلبشو شکستم... تویه کلمه
نابودش کردم.... اما... دل بستم... من به سوگل دل بستم...
یه دفه صدای حمید پیچید تو عمارت.
حمید:عوضی... مرتیکه عوضی... بی وجود... تو از من کینه داشتی به دخترم چی کار داشتی؟؟؟!!
اومد جلو و از یقم گرفت و بلندم کرد و تا دلش میخواست زد تو گوشم.
حمید:تو با خودت چی فکر کردی هاااا... مگه من خرم بذارم دخترم اینجا بمونه... هاااا.... سوگل پاشوووو... پاشو بریم...
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت دویستویکم
چشمم افتاد به سوگل... میدونستم باهاشون میره میخواستم یه بار دیگه برا اخرین بار ببینمش.
سوگل:نه بابا...
)سوگل(
من رفتن نمیخواستم...
_نه بابا... من نمیام...
بابا:سوگل چی میگی؟؟؟؟!!! کجا بمونی؟؟؟؟ ما اگه میخواستم بمونم خیلی سالها پیش وقتی اردشیره سپهر تاج بهم پیشنهاد داده بود
برمیگشتم تو این جهنمی... دخترم... سوگلم... من بد کردم با تو بدرفتاری کردم ، اما دیگه نمیکنم، دیگه نمیخوام عذاب بکشی، اینجا
بجز عذاب برا ما چیزی نداره، بیا بریم... من قول میدم تو برگردی رو تخمه چشمام بذارمت، من هر کاری بگی میکنم اما تو
برگرد...
فرزاد:سوگل...
_من اینجا عذاب نمیکشم، من اینجا خوشحالم... من اینجا... من یه پسر دارم....
از کسی هیچ صدایی در نمیومد، همه بهت زده بودنو تو شوک داشتن نگاهم میکردن.
ارباب:سوگل... گفتم برا رفتنت مانعی نیست اگه بخوای میتونی امیر عباسم ببری.
مامان:چی میگی؟؟؟؟ سوگل تو چی میگی؟؟؟؟ بچه چیه!!!! مگه تو اینجا برا خدمتکاری نیومده بودی؟؟؟ پس بچه؟؟؟؟؟
ارباب چیزی نمیگفت...
فرزاد:سوگل چرا حرف نمیزنی؟؟؟!!!
ارباب:شما خودتو قاطی نکن...
برگشتم سمته مامان.
_میشه باهاتون تنها صحبت کنم؟؟؟!!!
مامان:تنها صحبت کنی چیزی عوض میشه؟؟؟
_شاید... بابا لطفا شما هم بیاین.
برای اجازه گرفتن سمته ارباب برگشتم که فقط سرشو تکون داد.
مامانینارو راهنمایی کردم اتاقه کناره سالن.
مامان:سوگل... خدایی نکرده چشمت زرق و برقه اینجارو نگرفته که؟؟؟ بخاطره پول که نمیمونی؟؟؟
بابا:سوگل این پسره چی میگفت؟؟؟ بچه چیه؟؟؟!!!!
_ارباب درست گفتن... من و ارباب یه پچه داریم... امیر عباس... اشتباه فکر نکنین، من نه بخاطره زرق و برقه اینجا میمونم نه
بخاطره اینکه ازش یه بچه دارم... ارباب حتی این اجازه رو داده که من میتونم برم و بچه رو هم با خودم ببرم...
مامان:باورم نمیشه...
بابا:چرا... چرا باورت نمیشه خانم... این عوضی از قصد اون بچه رو گذاشته تو دامنه بچه ساده ی من تا زمانی که دلش خواست و
این به قوله خودش انتقامش که تموم شد بچه منو بندازه بیرون... سوگل ساده نباش... این سپهر تاجا اهله عشقو عاشقیو این چیزا
نیستن.
_نه بابا جان... درسته ارباب از بیرون بد دیده میشه، اما بخدا ادمه بدی نیس، اونم مثله همه یه ما ادمه... میدونم مغروره، اما ادمه
بدی نیست... شما از هرکی بپرسی حتی یه نفرم بدشو نمیگه... من تقریبا دوساله اینجام، ارباب خشک بوده، خشن بوده، کوه غرور
بوده، اما هر کاری که کرده به نفعه مردمه روستا بوده... همیشه همه ی کاراش با عدالته...اون حتی از زندگیه خودش بخاطره این
مردم گذشت... بابا باور کن که ارباب اصلا ادمه بدی نیست.
بابا:انتقام از من و تویی که هیچ کاره بودیم عدالتشه؟؟؟!!! زجرا و عذابایی که بهت داده عدالته؟؟؟
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت دویستودوم
_بابا انتقام کورش کرده بود... الان پشیمونه...
مامان یه دفه پرید وسطه حرفم.
مامان:دوسش داری؟؟؟!!!
خجالت میکشیدم بگم اره برا همین سرمو انداختم پایین و حرفی نزدم.
مامان:منه احمقو نگا چه سوالی میپرسم... معلومه که دوسش داره،برا همینه که انقدر طرفداریشو میکنی.
_دوس داشتن جرمه!؟؟؟ گناهه؟؟؟؟
بابا:اره... دوس داشتنه این مرد گناهه.
_ بابا شما میخواستی جبران کنی گذشته رو... همون گذشته ای رو که خودت خرابش کردی... شما میخواید من خوشحال باشم، من
خوشبخت باشم... بخدا اینجا هم خوشحالم هم خوشبخت.
بابا:دور از خانوادت خوشحالو خوشبختی؟؟؟؟!!!!
_دوس ندارم دلتونو بشکنم اما... من تو اون خونه جز مامان محبتی ندیدم... نمیگم دوستون ندارم... نه اصلا.. اما من اینجا محبتایی
که تو خونه ی خودمون نداشتمو بدست اوردم... من اینجا مهمم من اینجا به عنوانه یه عضوی از خونواده بحساب میام، اما....
بابا:کدوم عضو؟؟؟؟ تو تا چند وقت پیش اینجا عذاب میکشیدی، خدمتکار بودی... از کی محبت میدیدی؟؟؟ کی به یه خدمتکار
محبت میکنه؟؟؟!!!!
_درسته خدمتکار بودم، درسته خیلی اذیت شدم، اما بازم بودن کسایی که به فکرم باشن و بهم محبت کنن.
بابا:تو حرفت محبته؟؟؟!!! من بهت قول میدم وقتی که برگردی زنگیی برات بسازم که هیچ محبتی رو کم نداشته باشی. قووول میدم.
_نه بابا... من... اگه باشما برگردم نصفه وجودم اینجا جا میمونه....
بابا:سوگ....
مامان:بسه... بسه حمید، سوگل دل باخته... دل باخته ی مردی شده که غرور و تکبر از همه جاش میباره... اما سوگل راست
میگه... ما گذشته ی خوبی بهش ندادیم... بذار ایندشو خودش بسازه، میدونه اینجا خوشحاله پس بذار بمونه... ازادی سوگل... هر
تصمیمی که دوست داری بگیر... ما همیشه پشتتیم... حمید درست میگم مگه نه؟؟؟؟
برگشتم سمته بابا.
بابا:باش.... حرفی نیست. اما اینو همیشه یادت باشه، هر وقت دیگه نتونستی اینجارو تحمل کنی بابات با تمامه بدیاش هست که
پناهت باشه...
از جفتشون ممنون بودم...ازجام بلند شدوم و از صورته جفتشون بوسیدم.
بابا:پاشید... پاشین بریم من برا این داماده جدید یه خط و نشون بکشم ببینم...
خندیدم... از ته دل خندیدم.
مامان:نه... اول دلم میخواد نومو ببینم.
)سوگل(
با بابا و مامان رفتیم تو سالن. امیر عباس بغله ارام بود و داشت دستشو میخورد. همه به امیر نگاه میکردنو کسی چیزی نمیگفت که یه
دفه مامان بلند گفت.
مامان:واااای... خدا، چه بچه ی نازی این فرشته پسرته سوگل...
بعد رفت و امیر عباس و از ارام گرفت.
به ارباب نگاه کردم که داشت سوالی و با نگرانی نگاهم میکرد. یه کمی خندم گرفته بود اخه تابحال قیافشو اونجوری ندیده بودم.
بابا نشست رو مبل کناره ارباب.
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت دویستوسوم
بابا:سوگل تصمیمشو گرفته میمونه.
دایی:چییی؟؟؟
فرزاد:چراااا؟؟؟ چرا میخوای بمونی؟؟؟ دردت چیه هاااا؟؟؟ بخاطره این بچس که میخوای بمونی؟؟؟؟ تو برگرد من این بچه رو هم
نگه میدارم.
ارباب:اقا زاده زیادی حرف میزنی... تا الانم اگه بهت چیزی نگفتم فقط بخاطره اطرافیانت بوده... مواظبه حرف زدنت باش، من
همیشه انقدر اروم نیستم.
فرزاد:اروم نباش ببینم مثلا میخوای چه غلط...
بابا:فرزاد... جای هیچ بحثی نیست، سوگل تصمیمشو گرفته و به گفته ی خودش موندنش بخاطره بچش نیست.
ارباب نگاهم کرد... عمیق نگاهم کرد... نمیدونم تو نگاهش چیداشت که فوری سرمو انداختم پایین.
بابا:خب... سالار، سوگل میخواد بمونه، خیلی تلاش کردم که باهام برگرده اما نمیاد، میگه تو اونجوری که نشون میدی نیستی،
میگه ما اشتباه میکنیم که میگیم جای قلب تو سنگ داری... من فقط خوشیه دخترمو میخوام که اونم میگه خوشیش اینجاس، به نظره
دخترمم احترام میزارمو اجازه میدم بمونه اما... اما سالار به ولای علی اگه بفهمم دوباره داری اذیتش میکنی شده همه جا رو بهم
میزنم اما دخترمو از اینجا میبرم.
ارباب:شما مطمئن باشین که من دیگه خطاهای گذشتمو تکرار نمیکنم.
بابا:دوتا شرطم دارم.
ارباب:هر چی باشه قبول میکنم.
بابا:اوال اینکه سوگلمو عقد میکنی....
ارباب:شما نمیگفتی هم من این کارو میکردم.
بابا:دوم اینکه دیگه اذیتش نکنی...
ارباب:چشم.
بابا:دیگه حرفی ندارم.
ارباب:مطمئن باشین هیچ وقت زیره حرفام نمیزنم.
فرزاد:من دیگه نمیتونم این حماقتای شما رو تحمل کنم... سوگل...
ارباب:یا الان پامیشی میری بیرون، یا خودم.... پاشو برو بیرون.
فرزاد با عصبانیت رفت بیرون.
ارباب:دستور دادم که این چند روزی که مهمونه ماهستید و براتون اتاق اماده کنن... از راه اومدین و خسته این میتونین برین
استراحت کنین.
مامانینا برا استراحت رفتن اتاقاشون منم رفتم اتاق که به امیر عباس سر بزنم که اربابم تو اتاق بود.
خجالت میکشیدم بمونم تو اتاق خواستم برگردم که ارباب صدام زد.
ارباب:سوگل... بمون.
برگشتم، نمیدونستم باید چیکار کنم برا همین رفتم کناره امیر عباس و نگاهش کردم... اروم خوابیده بود.
ارباب:تابحال کسی بهت نگفته بود که خیلی خجالتیی؟؟؟
برگشتم سمتش... دقیقا پشته سرم بود.
_نه.... ارباب.
ادامه دارد...
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
رمان #ارباب_سالار
قسمت اخــر
ارباب دستشو گذاشت رو لبم.
ارباب:دیگه نمیخوام اربابت باشم... من تو این اتاق فقط سالارم... سالار.
بعد جلو پام زانو زد.
سالار :بد کردم... خیلی در حقت بد کردم سوگل... میدونم بخشیدنم سخته، اما التماست میکنم منو ببخش.
دوست نداشتم، اصلا دوست نداشتم رنگ غم و تو چشماش ببینم، دوس نداشتم انقدر ضعیف ببینمش.
نشستم کنارش.
_من تورو نه الان... خیلی وقته بخشیدمت... من تورو نه الان بلکه خیلی وقته دوست دارم... سالار.
تو چشمام با ناباوری نگاه کرد.
سالار:دروغ که نمیگی؟؟؟؟
_اصلا... خیلی جلو خودمو میگرفتم تا دوست نداشته باشم... اما دلم گوش نمیکرد...
سالار از پیشونیم بوسید.
سالار:من فدای دلت بشم که به حرفت گوش نمیکرد... خیلی بزرگی سوگل... خیلی بزرگ... نمیتونم گذشته رو جبران کنم... اما
قول میدم که اینده ی قشنگی برات بسازم.
_تو فقط باش... همین که باشی همه چیز خوبه... فقط باش.
ارباب:هستم... از این به بعد هم براتو هستم هم برا پسرمون.
و من چقدر شاکره خدا بودم برای بدست اووردنه این نعمتش.
💙پـــایـــان💧
🌹بـا فروارد کردن داســــتانهای کــانــال از ما #حمایت کنـیـد😘🙏
#کانال_داستان 👇🌷
http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
سلام😃 خدمت اعضاجدید و همراهان همیشگی کانال داستان و پند💙
به پایان رمان #ارباب_سالار رسیدیم امیدوارم که ازین رمان لذت برده باشین☺️
کانال مارو به دوستاتون معرفی کنید🐾💥ومارو با رمانهای جدید دیگه همراهی کنید....
تشکر🙏🌺