eitaa logo
داستان و پند اخبار فوری طب سنتی اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
8.8هزار دنبال‌کننده
6.3هزار عکس
3.7هزار ویدیو
66 فایل
|♥️بسم الله الرحمن الرحیم♥️. ﷺ جهت مشاوره @mohamad143418
مشاهده در ایتا
دانلود
💐🍃🌿🌸🍃🌼 🍃🌺🍂 🌿🍂 🌸 📙 ✍از ترس اینڪه نگذاریم برود، بی خداحافظی رفت مجید روزهای آخر در جواب تمام سؤال‌های مادر تکرار می‌ڪند ڪه نمی‌رود؛ اما مادر مجید از ترس رفتن مجید از ڪنارش تڪان نمی‌خورد. حتی می‌ترسد که لباس‌هایش را بشوید: «روزهای آخر از ڪنارش تڪان نمی‌خوردم. می‌ترسیدم نا غافل برود. مجید هم وانمود می‌ڪرد ڪه نمی‌رود. لباس‌هایش را داده بود بشویم؛ اما من هر بار بهانه می‌آوردم و درمی‌رفتم. چند روزی بود که در لگن آب خیس بود. فکر می‌کردم اگر بشویم می‌رود. پنج‌شنبه و جمعه ڪه گذشت وقتی دیدم دوستانش رفتند و مجید نرفته گفتم لابد نمی‌رود. من در این چند سال زندگی یڪ‌بار خرید نرفتم؛ اما آن روز از ذوق اینڪه باهم صبحانه بخوریم رفتم تا نان تازه بخرم. ڪاری ڪه همیشه مجید انجام می‌داد و دوست داشت با من صبحانه بخورد. وقتی برگشتم دیدم چمدان و لباس‌هایش نیست. فهمیدم همه‌چیز را خیس پوشیده و رفته است. همیشه به حضرت زینب می‌گویم. مجید خیلی به من وابسته بود. طوری ڪه هیچ‌وقت جدا نمی‌شد. شما با مجید چه ڪردید ڪه آن‌قدر ساده‌دل ڪند؟ یڪی از دوستان مجید برایش عڪسی می‌فرستد ڪه در آن‌یڪ رزمنده ڪوله‌پشتی دارد و پیشانی مادرش را می‌بوسد. می‌گفت مجید مدام غصه می‌خوردڪه من این ڪار را انجام نداده‌ام.» مجید بی‌هوا می‌رود در خانه خواهرش و آنجا هم خداحافظی می‌ڪند. سرش را پایین می‌گیرد و اشڪ‌هایش را از چشم‌های خواهرش می‌دزدد بی‌آنڪه سرش را بچرخاند دست تڪان می‌دهد و می‌رود. مجید با پدرش هم بی‌هوا خداحافظی می‌ڪند و حالا جدی جدی راهی می‌شود. 👈شهید مجید قربانخانی 💐 ⏪ ... 🌿 ‌ 🌸 🌿🍂 🍃🌺🍂 💐🍃🌿🌸🍃🌼🌺کانال داستان🌺👇👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
✨فواید ذکر خداوند✨ 📚❦┅┅ @dastanvpand ✵━━┅═🌸‿🌸═┅━✵
متنى بسيار زيبا و خواندنى 🌟دیشب خواب دیدم که مرده بودم ... روز اول یه فرشته اومد بم گفت: چی میخوای؟ بهش گفتم:آب گفت برو بالای اون تپه آب بخور ... وقتی رفتم دیدم یه چشمه بزرگی بود، دل سیر آب خوردم روزسوم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ بازم گفتم: آب ... گفت برو بالا اون تپه آب بخور ... درحالی ک چشمه کوچکترشده بود،دل سیر آب خوردم ..... روز هفتم، همون فرشته گفت:امروز چی میخوای؟؟ بازم گفتم آب .. گفت برو بالا اون تپه ... درحالی که چشمه کوچک وکوچکتر شده بود..آب خوردم.... بعد چهلم همون فرشته گفت : امروز چی میخوای؟ ... با عطش فراوان گفتم : آب ... گفت برو بالا اون تپه ... درکمال تعجب دیدم قطراتی مدام در حال ریزش هستند ...برگشتم و به فرشته گفتم : چرا اینطوری شده؟؟؟... گفت : روز اول ، همه دوستات ، فامیلات ، عشقت و مادرت برات اشک ریختند ، روز سوم فقط عشقت ، رفیقات و مادرت برات اشک ریختن ... روزهفتم فقط عشقت و مادرت برات اشک ریختن ولی روز چهلم فقط این مادرت بود که برات اشک میریخت و همین قطرات همیشه پاپرجاست... وقتی بیدار شدم پای مادرمو بوسیدم وفهمیدم عشق فقط مادر است وبس سلامتی همه مادرا..... بە عشق مادرتون فروارد کنید😘 🌛بهترین داستانهای ایتا🌜 🌛در کــانـــــال 👇👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
📝 شازده کوچولو به سیاره دوم رفت. آنجا فقط یک پادشاه تنها زندگی میکرد. بعد از ملاقاتی کوتاه، شازده کوچولو خواست که سیاره را ترک کند. اما فرمانروا که دلش میخواست او را نگه دارد گفت: نرو... تورا وزیر دادگستری میکنیم! شازده کوچولو گفت: اینجا کسی نیست که من او را محاکمه کنم فروانروا گفت: خب، خودت را محاکمه کن! ⭐️این سخت ترین کار دنیاست! اینکه بتونی درباره خودت قضاوت درستی داشته باشی و عادلانه خودت رو محاکمه کنی... @Dastanvpand 🌱🌺🍃🌺🍃🌺🌱
قرعه کشی رایگان سفر به مشهد👇 http://eitaa.com/joinchat/4276617233C0033f4d699 ⛔️ظرفیت محدود عجله کنید فقط ۱۰ نفر اول
خدایا با امید به رحمت تو شب میخوابم و امید دارم که بهترینها را برایم رقم بزنی چون به لطف ومهربانیت یقین دارم شبتون بخیر ❤️ 📚❦┅┅ @dastanvpand ✵━━┅═🌸‿🌸═┅━✵ .
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌸ادینه تون زیباو شاددوستان 🎊قلبتون لبریزازمهربانی 🌸وجودتون☘ 💐سرشارازسلامتی🌺🍃 🎊زندگی تون پرازعشق 💐و محبت.☘ 🌸وعاقبتِ تون بخیرو 🎊خوشبختی🌹🍃 🌸سلام دوستان عزیز 🎊سبد سبد گل مهر.🌺🍃 🌹تقدیم حضورسبزتان 🌸یه دنیاعشق و وفا نثار 🎊همراهی پرفروغتان🕊💐 🌸دعای خیر بدرقه راه زندگیتان 🎊صبحِ تون گلباران روزتون 🌸سرشار از نگاه پر مهرخدا 🎊ِاِن شاءالله🌹🍃 #کانال_داستان 👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
#سـلام 🌹 یک روز بی نظیر 💞 یک صبح دلنشین یک لبخند از ته دل یک خدای همیشه همراه با هـزار💞 آرزوی زیبـا تقدیم لحظه هاتان #صبح‌زیبـاۍ‌بهاریتون‌بخیر ♥️🌈 #کانال_داستان 👇 http://eitaa.com/joinchat/3453091851Cb049da4662
داستان و پند اخبار فوری طب سنتی اسلامی فوتبال برتر استقلال پرسپولیس ورزش سه
‍ شانه هایم را گرفت و به سمت تک مبال تک نفره ی اتاقش برد و نشاند. ـ بشین ببینم، چطور همچین تصمیمی گر
صدو هفت🌺🌺🌺 عشق و غیرت🌺🌺🌺 استرس داشتم بر خلاف همیشه که در ماشین می خوابیدم. خواب به چشمم نیامد. مدام با خودم کلنجار می رفتم که چطور با حسام و زنش رو برو شوم. با یاد خنده هایش؛ شوخی هایش؛ نجابتش قلبم می گرفت. از کنار شیشه به بیرون خیره شده بودم. از بس ناخون هایم را با دندان جویده بودم. که فرمشان را از دست داده بودند. رامین رانندگی می کرد. پدر کنارش نشسته بود و مادر هم کنار من در صندلی عقب نشسته بود. بلاخره به مقصد رسیدیم. با اینکه فامیل های زیادی داشتیم وقتی به ورودی تبریز رسیدم مادر گفت: ـ حاج آقا بریم هتل. پدر به سمتش برگشت و متعجب جواب داد: ـ چرا؟ این همه آشنا و فامیل داریم بریم هتل؟! مادر کمی خودش را جلو کشید: ـ بله اینجور بهتره الان همه دارند برای عروسی آماده میشند بریم مزاحم کی بشیم آخه. رامین هم حرف مادر را تایید کرد: ـ مامان درست میگه بهتره بیرم هتل؛ امشب حنا بندانه سرشون شلوغه. پدر هم پذیرفت. وبرای من شکست خورده چیزی مهم نبود. شب حنا بندان خودم را به سر درد زدم و از رفتن امتنا کردم. پشیمان شده بودم که برای عروسی حسام آمده بودم. جرات نداشتم به رامین چیزی بگویم. شب تا نیمه شب که خانواده از خنا بندان بر گردند. در تنهایی خودم. با خیال راحت با صدای بلند زجه زدم. چطور تحمل می کردم که عشقم در کنار کسی دیگر باشد؟ هر لحظه حرکاتشان را در ذهنم می ساختم. دنیای به حسام دلتنگی محض بود. روی زانو افتادم و عکس های حسام را یکی پس از دیگری نگاه می کردم. اشکی که روی لبم ریخته بود را زبان زدم: حسام الان دستش و گرفتی؟ الان داری حنا دستش می گذاری؟ آخ حسام. مگه نگفتی عشق ما مرز و محدوده نداره؟ چرا کنارم نموندی چرا؟ صورتم را بین دستانم فشردم. لعنتی دارم دق می کنم. چکار کنم که ازت بی زار شم؟ وای بر من حتما الان داری دست در دستش می رقصی. قلبم به شدت درد گرفته بود. با خودم گفتم: باید طاقت بیارم باید این روز هارو پشت سر بذارم. با آمدن پدر و مادر و رامین که با اصرار من رفته بود. سریع خیز برداشتم زیر پتو صذایشان را آرام می شنیدم. مادر گفت: ـ آرام حرف بزنید راز خوابه؟ صدای پدر را شنیدم: ـ واقعا عروس هم عروس های قدیم. باورم نمیشه حسام به این خوبی همچین زنی گرفته! مادر هم حرفش را ادامه داد: ـ آره والا... نمی دونی چه عدا هایی در می آورد. تمام صورتش پرتز و مصنوعیه. صدای کلافه ی رامین به گ.شم پیجید: ـ اه... مامان بس کنید راز خوابه. حتما حسام برای این کارش دلیلی داشته. تورو خدا دیگه حرفش و نزنید. سرم سنگینی می کرد و هنوز دلم های گریه داشت. یک چیز خوشحالم می کرد که ریخت و چهره ی خوبی نداره. آه سینه سوزم را در گلو خفه کردم. دردم به استخان رسیده بود. همان لحظه تصمیم گرفتم با قدر جلو برم. صبح اول وقت بیدار شدم. شماره ی خواهر بزرگ حسام را گرفتم. بعد از چند بوق برداشت: ـ بله بفرمایید؟ ـ سلام حنانه جان خوبی؟ منم راز. جیغی کشید: ـ وای راز تویی؟ کجایی دختر؟ دیشب منتظرت بودم چرا نیامدی؟ لبخندی به سختی زدم: ـ بله خودمم. ببخشید کمی سر درد داشتم. امشب حتما میام. ـ آراه حتما بیا منتظرتم. ـ ممنونم عزیزم. زنگ زدم ازت بپرسم بهترین آرایشگاه تبریز کجاس. با خوشحالی جواب داد: ـ اتقاقا عروسمون رفته اونجا. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: ـ ولی باید رزروی باشی فکر نمی کنم قبول کنه. ـ اشکال نداره عزیزم شما آدرس بدید من میرم راضیش می کنم. باشه گلم الان می فرستم برات. ـ ممنوم عزیزم شب می بینمتون. فعلا. تماس را قطع کردم. با لبخند مادر روبرو شدم. ـ می خوای بری آرایشگاه؟ روی مبل لم دادم: اهم. خندید: کار خوبی می کنی. ازبس ساده بودی و این مدت افسرده دل ما هم گرفته بود. از جایم بر خواستم و دست زدم: ـ من افسرده نیستم مامان. الانم بریم صبحانه بخریم می خوام لباس بخرم. مادر ابرویی بالا انداخت: ـ مگله لباس نیاوردی؟ شانه ای بالا انداختم. ـ چرا آوردم ولی الان نظرم عوض شد می خوام بخرم. به سمت پدر چرخیدم دستم را به سمتش کشیدم: ـ بابا جونم پول. در حالی که از روی مبل بلند شد لبخندی زد: ـ چشم بابا جان بگو چقدر میخوای؟ به مادر و رامین نگاهی انداختم؛ جواب دادم: ـ زیاد... فکر کنم آرایشگاهش گرون باشه. پدر کیف چرمش را از جیبش بیرون کشید. از میان کارت های عابر بانکش کارتی بیرون کشید: ـ بفرما دخترم. همیشه شاد باش بابا جان. لبخند رامین بیشتر نگرانیش را نشان می داد به خوبی می دانست چه حال خرابی دارم. ولی پدر و مادر از این خنده های من خوشحال بودند. بعد از صرف صبحانه همراه مادر راهی مرکز خرید شدیم. به دنباال لباسی بودم که هوش از سر حسام ببرد. بعد از کلی گشتند لباس مورد نظرم را پیدا کردم. لباس راسته ی کوتاه طلایی رانگ که پراز پولک بود که بلندیش تا روی زانو بود. آستین حلقه ای و از پشت تا کمر لخت بود و روی کمر پاپیون متوسطی وصل شده بود. 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
صدو هشت🌺🌺🌺 عشق و غیرت🌺🌺🌺 همانجا کفش و کیفش را که ست لباس بود را برداشتم. وقتی پرو کردم. مادر قربان صدقه ام می رفت. به آرامی چادرش را روی سرش مرتب کرد: ـ راز دخترم مجلس که مردانه شد. باید مانتو بلندت رو بپوشی. با لودگی جواب دادم: ـ مامان می دونم. خوبه مجلس جداس. بعدشم من توی اون همه آدم از کجا پیدا میشم؟ با دلخوری گفت: ـ باباتو که می شناسی؟ رامین هم که بدتر حواست باشه غیرتیش نکنی. پول لباس هارو پرداخت کردم. به همراه مادر به آرایشگاه مورد نظر که حنانه آدرس داده بود رفتیم. وادر که شدیم. با چشم دنبال رغیبم می گشتم چند عروس دیگر هم در حال مکاپ بودند که شناسایم را سخت کرده بود. بیخیال شدم و جلو رفتم خانم جوان و زیبایی پشت میز نشسته بود. لبخندی زد: ـ سلام بفرمایید عزیزم. مادر روی یکی از صندلی ها نشست، جلو رفتم: ـ سلام من می خواستم برای امشب مکاپ و شینیون بشم. با همان لبخند جواب داد: ـ عزیزم وقت قبلی نداشتی؟ ـ نه، اینجا مهمان هستم و از قبل وقت نگرفتم: نگاهی به سالن بزرگ روبرویش انداخت: ـ گلم بدون وقت قبلی نمیشه. ـ مادر از جایش برخواست و کنارم آمد؛ خطاب به خانم گفت: ـ عزیزم پولش برای ما مهم نیست فقط دخترم اصرار داره اینجا آرایش کنه. خانم خندید و دستانش را از هم باز کرد: ـ باشه پس به یکی از شاگردان آرایشگاه می سپارم انجام بده. عصبی شدم و با مشت روی میزش کوبیدم؛ کمی خم شدم. صدایم آرام ولی عصبی بود: ـ سر کار خانم این همه راه نیامد که یک شاگرد منو آرایش کنه. مدیر اینجا کیه؟ چشمانش گشاد شد: ـ خانم عزیزی. هنوز در همان حالت بودم: ـ پس صداش کنید. منتظرم. لحنم چنان محکم بود که از جایش برخواست و رفت. مادر به آرامی بازویم را گرفت و گفت: ـ راز مادر چرا اینجور می کنی آخه؟ صاف ایستادم و به سمتش چرخیدم: ـ مامان من تا حالا ازت چیزی خواستم که غیر ممکن باشه. مات صورتم شده بود: ـ آرام باش مامان جان اصلا نمی خوام ناراحتیت و ببینم. راضیش می کنم. روی یکی از صندلی ها نشستم. خانم میان سال و آرایش کرده ای جلو آمد. مادر شروع به صحبت کرد. حواسم پرت سالن و عروس های رنگا وارنگ شد. با خودم گفت: یعنی کدام یکی از اینها زن حسامه؟ در خیال خودم بودم. که مادر بالبخند دستش را روی شانه ام گذاشت: ـ دخترم قبول کرد خودش آرایشت کنه؟ متعجب پرسیدم: ـ .واقعا؟ چطور؟ با همان لبخند مهربانش گفت: ـ پول درمان هر چیزیه. 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
صدو نه🌸🌸🌸 عشق و غیرت🌸🌸🌸 یعنی خود مدیر آرایشم می کنه؟ دستش را روی دستم گذاشت و فشرد. ـ بله بله به اندازه ی مکاپ یک عروس پول دادم. حالا که قراره حالت خوب بشه منم هر کاری می کنم خوشحال بشی. ریز ریز خندیدم و بوسه ای به گونه اش زدم. ـ وای مامان بابا چی میگه این همه پول دادی. ـ چیزی نمی گه نگران نباش می خوام ببینم دخترم از همه سر تره. فعلا که باید کمی صبر کنیم کار عروس اولش رو تمام کنه. همانطور که صحبت می کرد نگاهش بین سالن بزرگ می چرخید. به یک باره بازویم را گرفت و فشرد؛ متعجب گفت: ـ وای راز این که زن حسامه! خیلی مشتاق بودم روی نحسش رو ببینم ولی خودم را بی تفاوت نشان دادم. ـ خب باشه می گی چکار کنم؟ سرش را کمی به سمتم متمایل کرد: ـ می دونستی این اینجاس. خیلی عادی پا روی پا گذاشتم: ـ بله حنانه گفته بود. به صندلیش تکیه داد: ـ آها ولی اصلا ای این دختره ی از خود راضی خوشم نیامد. حیف حسام. ناخواسته نگاه تندم را به مادر دوختم. تمام سعیم بر این بود بیاحترامی نکم. آرام لب زدم: ـ چی شد وقتی آمد خواستگاری من همه مخالف بودین الان پسر خوبی شد؟ متعج دهانش باز ماند و بعد از کمی سکوت: ـ راز... نکنه چشمت دنبال حسامه؟ بغضم را قورت دادم. اگر اشکم جاری می شد همه چیز را خراب می کردم. شانه ای بالا انداختم. ـ نه این حرف ها چیه مامان؟ مشغول صحبت بودیم که صدای کسی ما را متوجه کرد: ـ وای راز جونم آمدی؟ سرم را بلند کردم. حنانه با لبخند پهنی به سمتم می آمد. بلند شدم. ـ سلام عزیزم خوبی؟ بله آمدم. هم دیگر را بغل کردیم. بازوانم را گرفت و غرق در نگاهم با چهرهی شاد و خندان ادامه داد: ـ دختر چقدر دلم برات تنگ شده بود. لبخنی زدم و به بازویش دست کشیدم: ـ اتفاقا منم دلم تنگ شده بود. خوبی؟ نامزدت خوبه؟ چه خبرا؟ ـ ای به خوبیت عزیزم. سلام داره خدمتت عزیزم. از من فاصله گرفت و به سمت مادر رفت: ـ سلام خاله خوبی خوش آمدی. مادر برخواست و با خوش رویی جوابش را داد. ـ سلام به روی ماهت دخترم الحمدالله خوبیم. یک آن دستم را گرفت و با خود همراه کرد: ـ بیا بیا عرو سمون رو نشونت بدم. قلبم گرفت. بازی که شروع کرده بودم آغاز شد. تمام سعیم بر این بود آرام باشم. همراهش شدم. هنوز پشتش به من بود و فقط موهای بلند شده اش را می دیدم. حنانه سرش را کنار گوشم کشید. ـ آخرش هر جور بود خودش و به داداشم انداخت نمی دونم حسام چطور راضی شد؟ آهی کشیدم. در دل گفتم: من بیچاره می دانم چطور تن به این ازداج داد و آرزوهای هر دویمان به باد فنا رفت. با نزدیک شدن به همسر حسام حس کردم دستانم یخ کرده. آرایشش تمام شده بود و روی صندلی شینیون نشسته بود. حنانه دستش را روی شانه اش گذاشت: ـ الهه جان پس اسم نحسش الهه اس به سمتمان برگشت. حنانه با خوش رویی گفت: ـ از راز خیلی برات گفته بودم. اینم راز ما. نگاهش هم متعجب بود و هم بی تفاوت. سرد جواب داد: ـ اِ... سلام عزیزم خوش آمدید. والا از بس از شما تعریف شده من مونده بودم که این راز کیه؟! نمی دونم چقدر ماتش شده بودم. به سختی سلام دادم. ـ سلام تبریک می گم. ابرویی بالا انداخت و با عشوه جواب داد. ـ ممنونم عزیزم ایشاالله یه روز قسمت شما بشه. تحمل دیدنش با آن همه ناز و عشوه سخت بود. موهای بُلند ندش را صاف بالا زده بودندو از بالا سر به طور گرد و ساده درست کرده بودند. آرایش گر مشغول کارش شد و تاج بلندش را روی سرش فیکس کرد. نگاهی به من انداخت و با روی خوش گفت: ـ شما آماده بشید کار ایشون داره تمام میشه میام خدمتتون. الهه با لحن بد و متعجب گفت: ـ ولی ساناز جون فقط عروس و درست می کردید! مگه آرایش های معمولی رو شاگران انجام نمی دند؟ آرایش گر که اسمش ساناز بود جواب داد/ ـ بله . ولی عزیز دلم ایشون به اندازه ی میکاپ عروس پرداخت کردند. چهره ی الهه علا متعجب شد. نگاه تندی به من انداخت. و سر جایش صاف نشست. حنانه با خنده منو بغل کرد کرد: ـ وای راز من می دونم تو امشب مثل ستاره می درخشی. ـ نه بابا تو که از من زیبا تری. دستی به موهای صاف و لخت شده اش کشید. ـ مارو که ساناز خانم آرایش نکرده ولی می دونم تو محشر میشی. الهه با حرصی که در صدایش پیدا می شد. در حالی که سعی داشت زیر دست ساناز خانم تکان نخورد گفت: ـ ای بابا حنانه تمامش کنه مثل اینکه عروس اون مجلس منم. متوجه شدم حنانه هم دل خوشی ازش نداره شانه ای بالا انداخت و بیخیال خندید. ـ وا... مگه من چی گفتم؟ هر کس جای خودش رو داره عزیزم. ته دلم خوشحال شدم که حنانه هم دل خوشی ازش نداره. به سمت تخت میکاپ رفتم. کار الهه تمام شده بود. بلند شد و لباس عروس دکلته اش را دامن پر چینی داشت پوشید. سوزش شدیدی 👇🌷 💓👉🏻 @Dastanvpand 👈🏻💓
صدو ده🌸🌸🌸 عشق و غیرت🌸🌸🌸 در قلبم حس کردم. چطور تحمل می کردم که کسی دیگر را در بالباس عروس کنار حسام ببینم. حسام جونم بود. در حالی که دراز کشیده بودم. چشمانم را بستم. اختیار اشکم دست خودم نبود. رویم را بر گرداندم. و به سرعت اشک های بی امانم را پاک کردم. نمی خواستم مادر متوجه ی حال زارم شوم. با یاد حسام و خنده هاش نفسم قطع شد. حرفش در ذهنم تدایی شد: "راز وقتی عروسی کنیم بهترین آرایشگاه می برتم؛ بهترین لباس عروس باید تن تو باشه، مطمئنم بهترین و زیباترین عروس تویی" پوز خندی به این همه خوش خیالی زدم. امان از دلی که بشکنه. متوجه ی حنانه شدم. روی صورتم خم شد و گونه امو بوسید. چشمان اشکبارم را به چشمان خیسش دوختم. ـ فدات بشم راز می دونم چی میکشی ولی این و بدون حسام نامرد نبود فقط من خبر دارم که این شیطان چه بلایی سرش آورده. دستش را گرفتم. لبخندی زدم: ـ می دونم عزیزم قسمت ما هم جدایی بود. مواظب حسام باش. اشکش را با نوک انگشتان کشیده اش پاک کرد. ـ هستم عزیزم توهم قول بده مراقب خودت باشی. برای حسام این اجبار خیلی سخته ولی مجبور شد. بلاخره الهه خودش رو به داداشم انداخت. آریشگر روی صندلی کوچکش کنار من نشسته بود. نگاهی به هر دوی ما انداخت. و آهی کشید. حنانه رو به او کرد: ـ ساناز خانم هر هنری داری سر راز ما پیاده کن. امشب باید راز حرف اول رو بزنه. ساناز خانم شرو ع به پاک سازی صورتم کرد. ـ فهمیدم موضوع چیه، از آدم های متجاوز بیزارم مطمین باش امشب کاری می کنم عروس به چشم کسی نیاد. حنانه به سمت لباس هایش رفت لباس نقره رنگی پر از پولک که دقیقا شبیه لباس من بود را پوشید. با غم عظیم که بر پیکره ی قلب شکسته ام می زد لبخندی بر لب هایم جاری شد. ناخواسته ست شده بودیم. چشمانم را بستم، خودم را به دست آریشگر سپرتم. صدای دست زدن هایی که به خاطر حضور حسام بود گوشم را آزار می داد و مرا به نابودی می کشاند. صدای حنانه را شنیدم. چشمانم بسته بود. ـ راز من میرم منتظرتم امشب با هم بترکونیم. فقط دستم را به علامت تایید بالا بردم. آریشگر بعد از اینکه رنگ لباسم را پرسید با محارت کامل هنرش را به نمایش گذاشت. حتی شینیون موهایم را خودش انجام داد. آرام زمزمه کرد. ـ دردی که تو داری می کشی ده سال پیش من هم کشیدم. غصه نخور خدا بزرگه. پشت سرم مشغول فر کردن موهایم بود. سرم را به سمتش چرخاندم. لبخندی زد و چشم هایش را بست، ادامه داد: ـ ولی الان کسی توی زندگیمه که با دنیا عوضش نمی کنم. می دونم تو با این همه زیبایی و صبوری لیاقت بهترین رو داری پس نا امید نباش. نفسش را بیرون داد و با خوش رویی گفت: ـ خب حالا می تونی خودت رو ببینی. به جرات می تونم بگم تو بهترین آرایش امروز را داشتی. از جایم بر خواستم و به آینه خیره شدم. باورم نمی شد این من، راز دل شکسته باشم. به راستی با هنرش تمام غم های چهره ام زیر نقاب آرایش بی نظیرش پنهان کرده بود. گونه هایم برجسته تر شده بود. پشت چشمم طلایی و در آخر تیره شده بود. خط چشمی که کشیده بود درشتی چشمانم را بیشتر کرده بود. موهایم را ترکیبی جمع و باز درست کرده بود. و تکه های فر ریز آویز شده بود. مادر که متوجه شد کارم تمام شده به سرعت خودش را به من رسوند. با ذوق به من خیره شد: ـ الهی مامان فدات بشه عزیز دلم. ماشاشالله چشم بد ازت دور باشه. لبخندی به محبت مادرم زدم. ـ ممنون مامان جون. به نظرت خوب شدم؟ بغلم کرد و شانه ام را بوسید. ـ از خوب خوب تر شدی. به سمت ساناز خانم چرخید: ـ دست شما درد نکنه واقعا دخترم و راضی کردید. ساناز خانم و خندید و به سمت میزش رفت: ـ خواهش می کنم کار خاصی نکردم. فقط خواستید برید لطفا بیاید کارتون دارم. با کمک مادر لباسم را پوشید. در این فاصله خودش آرایش سبکی کرده بود و کت و دامن مشکی شیکش را گوشیده بود. و یکی از شاگردان موهایش را سشوار کشیده بود. آرام گفت: ـ راز مامان حالا با این آرایش چطور بیرون بریم. رامین اینجور ببینت عصبانی میشه. دستی به لباسم کشیدم. به راستی که اندامم با اینکه کمی کمی تپلی بودم زیبایش با این لباس نمایان شده بود. ـ اِ ...مامان این همه پول دادیم الان می گی پاکش کنم؟ ـ نه دخترم فقط موقع بیرون رفتن صورتت رو بپوش بهتره عینک آفتابی بزنی. راستی کاش به جای این ساپرت رنگ پا اون مشکی رو بپوشی. شانه هایم را بالا انداختم: ـ وا مامان زشت میشه مگه مجلس جدا نیست. الانم که مانتوم تا روی پامه دکمه هم که نداره بگیم معلومه. آهی کشید و دستانش را در هم گره کرد: ـ چی بگم والا فقط حواست به غیرت برادرت باشه. کلافه شده بودم. جواب دادم: ـ چشم مامانم چشم. حالا میشه بذار بریم؟ ساک لباس ها را مرتب و چادرش را سر کرد. ـ باشه صبر کن زنگ زدم بابا و رامین هم بیان با هم میریم. چیزی نخوردی بیا دو قاشق بخور حنانه سفارش داده. بدون حرف نشستم و به آرامی مشغول خوردن جوجه کبابی که حنانه سفارش داده بود شدم. #