هدایت شده از دفاع مقدس
کانال: "دفاع مقدس" @Defa_Moqaddas
💠 نگاهی به رویدادهای 8 سال جنگ تحمیلی
🌼🌸🍀در قالب: متن، عکس، صوت، فیلم و کلیپ
ایتا: http://eitaa.com/Defa_Moqaddas
سروش: http://sapp.ir/Defa_Moqaddas
گپ: https://Gap.im/Defa_Moqaddas
آیگپ: http://iGap.net/Defa_Moqaddas
بله: https://ble.im/Defa_Moqaddas
💠 ماه رمضان در جبههها
🔹بعداز ۴۸ ساعت درگیری با دشمن
🌔 نیمه شب به اردوگاه رسیدیم ...
💦 مقداری آب و یک جعبه خرما باقی مانده بود ، فرمانده، بچه های گردان را به خط کرد و گفت : برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می توانند، تا فردا صبح تحمل کنند.
🌴 جعبه خرما بین بچه ها دست به دست چرخید تا به فرمانده رسید...
🌸🌼☘ فرمانده به جعبه خرما نگاه کرد، خرماها دست نخورده بود، بچه ها تنها با آب قمقمه هایشان افطار کرده بودند.
┄──┄┄──┄──┄┄──┄
📅 ماه رمضان بود... و هنگام #عملیات_رمضان – در گرماگرم تیرماه 1361 - جبهه جنوب - خوزستان)
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
مقاوت شهید کاظمی در عملیات رمضان.pdf
حجم:
299.6K
📚 نسخه PDF| "ماجرای خواندنی مقاومت حماسه آمیز شهید احمد کاظمی در «عملیات رمضان»"
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
🌷افطار خونین
🔹سوت خمپاره را که شنید روی زمین دراز کشید و همین طور که لقمه در دهانش بود با لحن طنزآلود هميشگي اش گفت: "بی انصافا نمیذارن آدم یه لقمه افطار کوفت بکنه"!
🔸از ظهر آتش توپخانه دشمن بالا گرفته بود و انگار از آسمان جهنم می بارید.
▪️برخاست و دوان رفت تا گالن را از تانکر آب پر کند و ببرد توی سنگر تا بچه ها افطار کنند. به مقابل تانکر که رسید دوباره سوت خمپاره و انفجار و دراز کشیدن روی زمین.
🔺هر طور بود گالن را پر کرد و دوید به سمت سنگر. سنگری که دیگر نبود. روی سر رزمندههای تشنه و روزهدار خراب شده بود. يک عالم غصه آوار شد روي سرش.
─ به ياد شهداي عمليات رمضان-تيرماه1361
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
💕 شهید بروجردی، محبوب دلها❣
💠 سال 1361 در کوران نبرد آزادسازی جاده پیرانشهر به سردشت بودیم. خاطرم هست آن سال سرمای سختی منطقه را فرا گرفته بود. در محل استقرار نیروها، اتاقی اختصاص داشت به فرماندهان عملیات: شهید محمد بروجردی فرمانده قرارگاه حمزه، شهید محمود کاوه، فرمانده تیپ شهدا، شهید عبدی و ... که ده دوازده نفری میشدیم. اینجا هم اتاق طرحریزی عملیات و جلسه مشورتی با فرماندهان بود و نیز محل صرف غذا و استراحت.
🔹 هنگام خواب، به دلیل سرمای شدید و برف و سرمای شدید هر کسی جای مناسب و گرمی را در اتاق برای استراحت انتخاب میکرد از جمله خود من!
🔸درست در همین موقع شهید بروجردی که فرمانده ارشد ما بود از اتاق بیرون میرفت. به او میگفتیم: حاج آقا کجا؟ حالا که وقت بیرون رفتن نیست! یه کم نجنبید دیگر جایی در اتاق برای خوابیدن پیدا نمیکنید!!
▪️ولی او اتاق را ترک میکرد و در محوطه و در سرمای سخت و استخوانسوز قدم میزد تا اینکه همه میخوابیدند. سپس وارد شده و در دم درب اتاق که سوز و سرما میآمد میخوابید. او نمیخواست نیمههای شب که برای تهجد و اقامه نماز شب برمیخواست، کسی را بیدار کند!
🔺این نمونهای از صفات برجسته شهید بروجردی بود که همه را مفتون و شیفته خود ساخته بود، از بسیجیها و رزمندگان گرفته تا مردم بومی کُرد.
─ (راوی: جواد نظامپور، همرزم شهید کاوه و از مسئولین لشکر ویژه شهدا)
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
🌘یک شب نهر خَیّن
─ فرمانده:
بچهها ساکت
از کسی صدایی در نیاید
تیربار تمام آب را به رگبار بست
یکی شانهاش تیر خورد
یکی سینه اش شکافت
و یکی پیشانیاش
هیچ صدایی از کسی در نیامد❗️
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
⭕️ رمضان در جنگ
☀️ آفتاب سوزان تابستان، آتش توپ و تانک و گرمای جنوب شرایط سختی را برای رزمندگان در ماه رمضان تحمیل میکرد، ساعتها آب ننوشیدن و غذا نخوردن کار بسیار سختی بود که رزمندگان اسلام تحمل میکردند
💠 آنها با زبان روزه، علاوه بر آموزشهای نظامی و تمرینهای سخت، چند عملیات مهم از جمله رمضان، رقابیه و بیتالمقدس7 را در گرمای جنوب انجام دادند.
🌷در طی دوران دفاع مقدس، 15 هزار شهید در ماه مبارک رمضان و چهار هزار شهید والامقام در عملیات رمضان در تیرماه 61 ، جان خود را تقدیم اسلام عزیز نمودند.
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
خاطره رستوران رفتن شهید کاوه.m4a
حجم:
1.2M
📅 تابستان سال 1361
📢 صوت | ماجرای رفتن شهید #کاوه به رستوران
🔸 از زبان جواد #نظام_پور (همرزم کاوه و از مسئولین لشکر ویژه شهدا)
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
⏳ #زمان_جنگ
💠 خاطرهای از حاج احمد متوسلیان
⁉️ راز غيب شدن فرمانده !
🍀 هر بار كه بچهها به عمليات مىرفتند، حاج احمد تا يكى دو ساعت پيدايش نبود. بارها از خودم ميپرسيدم كه كجا ممكن است برود؟
🌸 قرار بود بچهها عمليات كنند، تصميم گرفتم اين بار تعقيبش كنم. ماشين تداركات، گوشۀ قرارگاه، روبروى در خروجى توقف كرده بود، صبر كردم تا لحظۀ مناسب برسد، بعد رفتم و زير آن دراز كشيدم.
🌿 حالا ديگر حاج احمد هر طرف مىرفت، در ديد من بود. لحظۀ آخر، دور گردن تك تك بچهها دست انداخت و با آنان خداحافظى كرد. صدايش مىآمد كه مىگفت: "برادرا! يادتون باشه، تكبيرهاتون نبايد يه الله اكبر ساده و بىفايده باشه، سعى كنين هر تكبيرتون به اندازۀ يك لشگر عمل كنه."
🌼 بالاخره بچهها حركت كردند و رفتند. چشم از حاجى بر نمىداشتم. داخل اتاق رفت و چند دقيقۀ بعد برگشت و پاى پياده از قرارگاه بيرون رفت. دنبالش راه افتادم طورى كه متوجه من نشود. از دامنۀ كوهى كه مُشرف به قرارگاه بود بالا رفت و من متعجّب به دنبال او مى رفتم.
🌺 پشت صخرهاى پنهان شدم، حاج احمد كنار جوى آبى كه از سر كوه پايين مىآمد، دو زانو نشست، آستينها را بالا زد و وضو گرفت، بعد يك سنگ كوچك از داخل آب برداشت و به داخل غار كوچكى كه همان جا بود رفت. منتظر ماندم تا ببينم چه كار مىكند.
☘ بعد از چند لحظه صداى دعا و گريۀ حاج احمد كه با صوت حَزينى به درگاه خدا التماس مىكرد، بلند شد:
🌻 "خدايا! تو در كمين ستمكارانى، از تو مىخواهم به حق آبروى مولايم، اين بسيجيان عاشق رو در پناه خودت حفظ كنى."
➖ (برگرفته از 📖 كتاب : "مى خواهم با تو باشم" _ ص٦٦)
🆔 @defa_moqaddas ✔️JOIN
✅به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید