🗓امروز ۳ تیر ۱۳۹۷ [ ۱۰ شوال ۱۴۳۹ ] مصادف است با:
💢 ۴۰۴۸۰۶ اُمین روز غیبت امام عصر (عج)
🔴 ۱۳۱۲۸ اُمین روز اسارت #حاج_احمد_متوسلیان بدست رژیم صهیونیستی..
❌ ۸۱۱۶🔻روز تا نابودی کامل #اسرائیل ✡
💠 و همچنین مصادف است با :
🔸بالا گرفتن تشنج بین ایران و عراق و احتمال وقوع مقابله نظامی بین دو کشور (۱۳۵۸ ه.ش)
🔹تجاوز پلیس مرزی عراق به داخل خاک ایران و اقدام به سرقت گوسفندان ایلات منطقه و درگیری مسلحانه عشایر با آنها (۱۳۵۸ ه.ش)
🔸گسترش حملات نفوذی رزمندگان اسلام در خاک عراق (۱۳۶۰ ه.ش)
🔹اجرای عملیات کوچک نصر ۵ در منطقه جنوب غربی شهرستان سردشت، توسط سپاه (۱۳۶۶ ه.ش)
🔸شهادت شهید قاسم افضلی (۱۳۶۶ ه.ش)
🔹شهادت شهید کمال قشمی (۱۳۶۷ ه.ش)
🔸شهادت شهید جواد رودگر (۱۳۷۱ ه.ش)
🆔 @Defa_Moqaddas
🗓۳ تیر ماه ۱۳۶۶
🌷 سالروز عملیات نصر ۵ - در منطقه سردشت
طبق طراحی و برنامه از پیش تعیین شده، گردان امام رضا(ع) از لشکر8 نجف با 6 دسته (حدود 150 نفر) برای تصرف یال ارتباطی ارتفاع فرفری و ارتفاع کلهقندی، از سه محور اصلی و یک محور فریب (حرکت اصلی از سمت کلهقندی و طرح فریب از سمت فرفری) به سمت هدف حرکت کردند. نیروها همگی در ساعت مقرر به پای کار رسیدند، ولی برخورد رزمندگان در یک محور به کمین دشمن، در اجرای هماهنگ عملیات تأخیر ایجاد کرد. در ساعت 22:30 درگیری آغاز شد و به رغم آتش شدید دشمن، نیروها به پیشروی ادامه دادند. آتش نیروهای خودی نیز که از دقت بیشتری برخوردار بود کمک کرد تا نیروها قبل از روشنایی هوا به اهداف خود دست یابند. پس از آن دستگاههای جهاد وارد منطقه شده و اقدامات مهندسی را شروع کردند.
از اوایل صبح امروز دشمن با تمرکز آتش خمپاره روی نیروهای خودی مستقر در یال ارتباطی و ارتفاع فرفری سعی داشت خود را از یال صخرهای بالا بکشد و این در حالی بود که تمام تلاشهای دشمن زیر دید نیروهای خودی انجام میگرفت.
شهید احمد کاظمی فرمانده لشکر8 نجف با مشاهده این وضع، خود، دیدهبانی و هدایت آتش خمپارهها را در دست گرفت. با هدایت آتش روی تپه جنگلی و تختهسنگی کلهقندی و بهرهگیری از تیر مستقیم تانک روی مواضع و نفرات نیروهای مهاجم، مقداری از تحرک دشمن کاسته شد. از سوی دیگر، نیروهای مهندسی جهاد احداث جاده به نوک ارتفاع کلهقندی را ادامه دادند. پس از این مراحل با وارد شدن چند تانک لشکر27 حضرت رسول(ص) و تیراندازی آنها به سمت دشمن، فعالیتهای نیروهای مهاجم کلاً فروکش کرد.
🆔 @Defa_Moqaddas
🗓۳ تیر ماه ۱۳۶۶
🌷 سالروز عملیات نصر ۵ - در منطقه سردشت
💠 اهداف و نتایج عملیات نصر۵
▫️ تکمیل خطوط پدافندی نیروهای اسلام در منطقه، بستن معابر نفوذی ضد انقلاب و جاشهای دشمن و گسترش ارتباط با نیروهای تحت امر قرارگاه رمضان از جمله اهداف و نتایج عملیات بود.
🔹با انجام موفقیتآمیز این عملیات، هدایت و تدارک نیروهای تحت امر قرارگاه رمضان توسط فرماندهان سپاه اسلام با سهولت بیشتر انجام شد. استفاده از تاکتیکهای ویژه جنگهای کوهستانی توسط نیروهای زمینی سپاه به منظور رسیدن به اهداف از پیش تعیین شده از خصوصیات بارز این عملیات بود. در عملیات نصر5 که همزمان با عملیات نصر4 انجام گرفت، دشت "بوجار" و تعدادی از روستاهای ایران -که زیر دید و تیر مستقیم قوای دشمن بود- آزاد گردید. عملیات قهرمانانه سپاه اسلام در منطقه عمومی سردشت، تکمیلکننده عملیات کربلای10 بود و طی آن، یک گردان از تیپ97 پیاده از لشکر24 ارتش عراق و یک گروهان مکانیزه از همین تیپ منهدم شد. علاوه بر به هلاکت رسیدن شماری از قوای عراقی، یک گردان از نیروهای دفاع الوطنی "جاش" نیز به کلی تار و مار گردید. با انجام موفقیتآمیز عملیات نصر5، معابر ضد انقلاب در دشت بوجار مسدود و فعالیت آنان بسیار محدود خواهد شد. کنترل سپاهیان اسلام بر نوار مرزی را نیز یکی دیگر از نتایج این عملیات بود.
▪️همچنین25 کیلومترمربع از مناطق مرزی سردشت و چند روستای ایران از جمله روستاهای تابعة دولابی و قلعهرش پس از سالها از تصرف دشمن آزاد شدند.
🔸با اجرای این عملیات نیروهای خودی به عقبههای دشمن نزدیکتر شدند و دسترسی به ارتفاع مهم دوپازا و شهر قلعهدیزه امکانپذیر گردید.
🆔 @Defa_Moqaddas
🌹 خاکریز خاطرات
💠 دیدگاه محسن رضایی(فرمانده وقت سپاه) درباره شهید مهدی زینالدین:
▫️در یک کلام میتوانم بگویم که مهدی، یکی از الگوهای سپاه اسلام بود که سربازان آینده؛ افسران آینده، و پاسداران بزرگ ما در آینده باید زندگی ایشان را سر مشق خود قرار دهند و در نبردشان، دفاعشان و زندگی سربازیشان، از ایشان الگو بگیرند.
رفتار، حرکات و رفتار خود را با امثال مهدی، تطبیق دهند.
بدون شک، شهید مهدی زینالدین از الگوهای جاویدان نیروهای مسلح ما، باقی خواهد ماند.
شاید یکی از عملیاتهایی که به کمک آن بهتر میتوان مهدی را شناخت و مهدی را تعریف کرد، عملیات خیبر باشد.
در عملیات خیبر،
یک بخش از مهمترین قسمت نبرد را به مهدی واگذار کردیم.
در خط مقدم و جزیره جنوبی که بیشترین فشار را نیروهای عراقی به همین منطقه وارد میکردند، دو یا سه لشکر در آنجا ماموریت داشتند.
یکی از آنها لشکر ۱۷ علیبنابیطالب(علیهالسلام) به فرماندهی شهید زینالدین بود.
(📖 منبع: کتاب اسوههای حسنه دفاع مقدس ص۱۷۱ و ۱۷۲)
🆔 @Defa_Moqaddas
💦 #موقع_نوشيدن_آب_با_تير_مستقيم....
🌷در منطقه گزيل- “پاوه، اورامانات” در “گروهان فجر، گردان احزاب” از “تيپ ٣١٣ نبى اكرم (ص)” عمليات كرديم.
🌷از همان شروع عمليات و حركت به طرف “ارتفاع گزيل” تا بالاى قله و فتح آن، اكثر بچه هاى گردان آب نداشتند، جز تعداد معدودى از جمله فرمانده گروهان، برادر “نوذر اميرى” كه عصر فرداى آن روز با قمقمه آبش به داد دوستان رسيد. خودش يك ريگ در دهان گذاشته بود تا تشنگى بر او غلبه نكند. از برادران مى خواست كه آنها هم اين كار را انجام دهند.
🌷من وقتى به رودخانه “آب سيروان” كه از كنار ارتفاع مى گذشت فكر مى كردم، ديوانه مى شدم. اما با ياد لب تشنگان كربلا خود را دلدارى مى دادم. تعدادى از بچه ها را تشنگى از پا درآورد.
🌷شهيد “حسين قلاوند” دوست پاسدار وظيفه ما بود كه وقتى خواست لبش را با نم آب قمقمه يكى از برادران مرطوب كند، با تير مستقيم مزدوران به شهادت رسيد. حال آنكه هيچ وقت بچه هاى ما دشمن را موقع آب خوردن نمى زدند.
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🆔 @Defa_Moqaddas
#جزیره_مجنوݩ_پد_خندق
✍... عصر بود دو سرباز سراغم آمدند، دو دستم را گرفتند و به طرف خاکریز پد بردند. برای چندمین بار آمده بود از جزیره ی مجنون فیلم بگیرند. هیچ اسیری به جز ما پنج نفر در پد نبود. فیلم بردار عراقی به طرفم آمد. درجه دار عراقی که یونیفورم عراقی تنش بود، کنارم نشست قمقمه را جلوی دهانم گرفت تا آب بنوشم. شبیه کاری که روز قبل می خواستند با تاج محمد علی پور کنند. با دستم قمقمه را کنار زدم و سرم را پایین انداختم . با این که تشنه بودم تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که آب نخورم و دو انگشتم را بالا بگیرم. خبر نگار انگلیسی که گویا انگلیسی بلد بود، چندبار تکرار کرد ویکتوری(پیروزی).
▫️ برگرفته از کتاب: #پایےڪہ_جاماند
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 سماجت بسیجی نوجوان‼️
🔹انگار همین دیروز بود... در یکی از آن پاتکها قرار بود به منطقه بروم. مقدمات سفر را آماده کردم. رفتم از قرارگاه خاتمالانبیاء برگه تردد گرفتم و با وسایل و تجهیزات لازم به سمت محور مربوطه حرکت کردم. در مسیر می بایست از هفت خان عبور می کردم و بازرسی و دژبانی های متعدد را پشت سر می گذاشتم.
▫️عبور از خان های اولیه خیلی مشکل نبود اما به جایی رسیدم که شکل و شمایلش شبیه یک سنگر کمین بود. وقتی به آنجا نزدیک شدم یک پسر بچه بسیجی از مخفیگاه آرام بیرون آمد جلویم ایستاد و پس از دیدن برگه مجوز سری تکان داد و گفت: نه، نمى شه، نمى تونى بری. گفتم: چرا؟ گفت: همینکه گفتم خواهر، نمی تونی بری.
▪️من خیلی عصبی شدم و گفتم: تو چیکاره ای که نمى ذارى برم؟ من از مسئول بالادست تو برگه و مجوز دارم، این پلاک و این هم.... و بعد همه مدارکی را که لازم بود تمام و کمال نشانش دادم، اما این پسر بچه سمج یک وجبی پا در یک کفش کرده می گفت نمی شود. ناگفته نماند که من بخاطر از دست دادن و شهادت تعداد زیادی از بستگان حال خوشی نداشتم و در وضعیت روحی بد و نامناسبی به سر می بردم.
🔸این بود که از کوره در رفتم و به بچه دژبان ١٧_١٨ ساله کلاش به دست برخورد و پرخاش کردم که: یعنی چه؟! بعد دیدم یک مرتبه گلنگدن اسلحه را کشید و نشست روی زانو و به طرف من نشانه رفت و گفت: اگه یک قدم جلو بری شلیک می کنم! من هم بیشتر عصبانی شدم و گفتم: من می رم، تو هم شلیک کن....
🔹با گام های مصمم پشت به او رو به محور عملیاتی شروع به حرکت کردم. ضمن اینکه هر لحظه منتظر بودم که این بسیجی نوجوان عصبی، دست به ماشه ببرد و شلیک کند. ولی اصلاً برایم مهم نبود، تصمیم گرفته بودم و آماده هر حادثه ای بودم، از کشته شدن هم واهمه ای نداشتم چون در حالت روحی مناسبی نبودم.
🔺چند قدمی که دور شدم دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد و صدای شلیکی شنیده نشد. اندکی تردید کردم، ایستادم برگشتم دیدم آن بسیجی اسلحه را کنار گذاشته سرش را در میان دو دست گرفته روی زانو خم شده! با دیدن این صحنه خیلی به هم ریختم. حیران به طرفش برگشتم و پرسیدم: چی شد، چرا شلیک نکردی؟!
▪️دستش را از روی پیشانی برداشت نگاهی به من کرد. دیدم روی مژه هایش خاک نشسته چشم های خسته اش پر از رگه های خونی بود. پیدا بود که حداقل سه چهار شبانه روز است نخوابیده، خیلی حالت معصومی داشت. من که احساس پیروزی می کردم بار دیگر پرسیدم، چی شد؟ پس چرا نزدی؟!
▫️او بی آنکه به من پاسخ بدهد بلند شد، آهی کشید و رفت توی آن اتاقک کمین مانند. پس از چند لحظه برگشت، دیدم یک چاقوی ضامن دار آورد، داد به من و گفت: اگر اسیر شدی خودتو بکش. دستش می لرزید و من تازه فهمیده بودم که تمامی سماجت و سرسختی او از جنس نگرانی، شرف و غیرت بسیجی اش بود. البته آن بسیجی یک هفته بعد شهید شد و من آن چاقوی یادگاری را هنوز در خانه دارم.
🔸 ماجرای آن روز و آن بسیجی دلسوز روی من خیلی اثر گذاشت. آنجا به خودم گفتم: کجا دارم می روم؟! می روم که از یک سری هیجانات و احیاناً چند جنازه عراقی و خودی فیلم بگیرم؟ در حالیکه هر چه هست اینجاست. اینجا توی این نگاه های پر از رگه های خونی، توی این چشم های خسته بیدار مانده... کجا بروم از اینجا بهتر.
🔹بعد از او خواستم یک چایی به من بدهد. کمی هم شوخی کردم و گفتم: باشه، نمی رم. خوشحال شد. البته تا بعد از ظهر آنجا ماندم و دمدمای عصر با یک لندکروز سپاه مرا فرستاد جلو توی خط و سفارش کرد که جاهای خطرناک نروم...
▫️(راوى: انسيه شاه حسينى كارگردان سينما)
🆔 @Defa_Moqaddas