💦 #موقع_نوشيدن_آب_با_تير_مستقيم....
🌷در منطقه گزيل- “پاوه، اورامانات” در “گروهان فجر، گردان احزاب” از “تيپ ٣١٣ نبى اكرم (ص)” عمليات كرديم.
🌷از همان شروع عمليات و حركت به طرف “ارتفاع گزيل” تا بالاى قله و فتح آن، اكثر بچه هاى گردان آب نداشتند، جز تعداد معدودى از جمله فرمانده گروهان، برادر “نوذر اميرى” كه عصر فرداى آن روز با قمقمه آبش به داد دوستان رسيد. خودش يك ريگ در دهان گذاشته بود تا تشنگى بر او غلبه نكند. از برادران مى خواست كه آنها هم اين كار را انجام دهند.
🌷من وقتى به رودخانه “آب سيروان” كه از كنار ارتفاع مى گذشت فكر مى كردم، ديوانه مى شدم. اما با ياد لب تشنگان كربلا خود را دلدارى مى دادم. تعدادى از بچه ها را تشنگى از پا درآورد.
🌷شهيد “حسين قلاوند” دوست پاسدار وظيفه ما بود كه وقتى خواست لبش را با نم آب قمقمه يكى از برادران مرطوب كند، با تير مستقيم مزدوران به شهادت رسيد. حال آنكه هيچ وقت بچه هاى ما دشمن را موقع آب خوردن نمى زدند.
#شهدا_را_ياد_كنيم_با_ذكر_صلوات
🆔 @Defa_Moqaddas
#جزیره_مجنوݩ_پد_خندق
✍... عصر بود دو سرباز سراغم آمدند، دو دستم را گرفتند و به طرف خاکریز پد بردند. برای چندمین بار آمده بود از جزیره ی مجنون فیلم بگیرند. هیچ اسیری به جز ما پنج نفر در پد نبود. فیلم بردار عراقی به طرفم آمد. درجه دار عراقی که یونیفورم عراقی تنش بود، کنارم نشست قمقمه را جلوی دهانم گرفت تا آب بنوشم. شبیه کاری که روز قبل می خواستند با تاج محمد علی پور کنند. با دستم قمقمه را کنار زدم و سرم را پایین انداختم . با این که تشنه بودم تنها کاری که از دستم بر می آمد این بود که آب نخورم و دو انگشتم را بالا بگیرم. خبر نگار انگلیسی که گویا انگلیسی بلد بود، چندبار تکرار کرد ویکتوری(پیروزی).
▫️ برگرفته از کتاب: #پایےڪہ_جاماند
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 سماجت بسیجی نوجوان‼️
🔹انگار همین دیروز بود... در یکی از آن پاتکها قرار بود به منطقه بروم. مقدمات سفر را آماده کردم. رفتم از قرارگاه خاتمالانبیاء برگه تردد گرفتم و با وسایل و تجهیزات لازم به سمت محور مربوطه حرکت کردم. در مسیر می بایست از هفت خان عبور می کردم و بازرسی و دژبانی های متعدد را پشت سر می گذاشتم.
▫️عبور از خان های اولیه خیلی مشکل نبود اما به جایی رسیدم که شکل و شمایلش شبیه یک سنگر کمین بود. وقتی به آنجا نزدیک شدم یک پسر بچه بسیجی از مخفیگاه آرام بیرون آمد جلویم ایستاد و پس از دیدن برگه مجوز سری تکان داد و گفت: نه، نمى شه، نمى تونى بری. گفتم: چرا؟ گفت: همینکه گفتم خواهر، نمی تونی بری.
▪️من خیلی عصبی شدم و گفتم: تو چیکاره ای که نمى ذارى برم؟ من از مسئول بالادست تو برگه و مجوز دارم، این پلاک و این هم.... و بعد همه مدارکی را که لازم بود تمام و کمال نشانش دادم، اما این پسر بچه سمج یک وجبی پا در یک کفش کرده می گفت نمی شود. ناگفته نماند که من بخاطر از دست دادن و شهادت تعداد زیادی از بستگان حال خوشی نداشتم و در وضعیت روحی بد و نامناسبی به سر می بردم.
🔸این بود که از کوره در رفتم و به بچه دژبان ١٧_١٨ ساله کلاش به دست برخورد و پرخاش کردم که: یعنی چه؟! بعد دیدم یک مرتبه گلنگدن اسلحه را کشید و نشست روی زانو و به طرف من نشانه رفت و گفت: اگه یک قدم جلو بری شلیک می کنم! من هم بیشتر عصبانی شدم و گفتم: من می رم، تو هم شلیک کن....
🔹با گام های مصمم پشت به او رو به محور عملیاتی شروع به حرکت کردم. ضمن اینکه هر لحظه منتظر بودم که این بسیجی نوجوان عصبی، دست به ماشه ببرد و شلیک کند. ولی اصلاً برایم مهم نبود، تصمیم گرفته بودم و آماده هر حادثه ای بودم، از کشته شدن هم واهمه ای نداشتم چون در حالت روحی مناسبی نبودم.
🔺چند قدمی که دور شدم دیدم هیچ اتفاقی نیفتاد و صدای شلیکی شنیده نشد. اندکی تردید کردم، ایستادم برگشتم دیدم آن بسیجی اسلحه را کنار گذاشته سرش را در میان دو دست گرفته روی زانو خم شده! با دیدن این صحنه خیلی به هم ریختم. حیران به طرفش برگشتم و پرسیدم: چی شد، چرا شلیک نکردی؟!
▪️دستش را از روی پیشانی برداشت نگاهی به من کرد. دیدم روی مژه هایش خاک نشسته چشم های خسته اش پر از رگه های خونی بود. پیدا بود که حداقل سه چهار شبانه روز است نخوابیده، خیلی حالت معصومی داشت. من که احساس پیروزی می کردم بار دیگر پرسیدم، چی شد؟ پس چرا نزدی؟!
▫️او بی آنکه به من پاسخ بدهد بلند شد، آهی کشید و رفت توی آن اتاقک کمین مانند. پس از چند لحظه برگشت، دیدم یک چاقوی ضامن دار آورد، داد به من و گفت: اگر اسیر شدی خودتو بکش. دستش می لرزید و من تازه فهمیده بودم که تمامی سماجت و سرسختی او از جنس نگرانی، شرف و غیرت بسیجی اش بود. البته آن بسیجی یک هفته بعد شهید شد و من آن چاقوی یادگاری را هنوز در خانه دارم.
🔸 ماجرای آن روز و آن بسیجی دلسوز روی من خیلی اثر گذاشت. آنجا به خودم گفتم: کجا دارم می روم؟! می روم که از یک سری هیجانات و احیاناً چند جنازه عراقی و خودی فیلم بگیرم؟ در حالیکه هر چه هست اینجاست. اینجا توی این نگاه های پر از رگه های خونی، توی این چشم های خسته بیدار مانده... کجا بروم از اینجا بهتر.
🔹بعد از او خواستم یک چایی به من بدهد. کمی هم شوخی کردم و گفتم: باشه، نمی رم. خوشحال شد. البته تا بعد از ظهر آنجا ماندم و دمدمای عصر با یک لندکروز سپاه مرا فرستاد جلو توی خط و سفارش کرد که جاهای خطرناک نروم...
▫️(راوى: انسيه شاه حسينى كارگردان سينما)
🆔 @Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
🔺 گذراندن #اوقات_فراغت در جبهه با ورزش...
🔹 فوتبال در زمین خاکی با توپ پلاستیکی!
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅ به کانال" دفاع مقدس" بپیوندید
هدایت شده از دفاع مقدس
2.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⚽️ گذراندن #اوقات_فراغت در جبهه با ورزش...
🔹 فوتبال در زمین خاکی
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
❂○° روز شمار خورشید دوکوهه °○❂
💠 امیرالمومنین (ع) میفرمایند:
هیچ دشمنی برای انسان، ستمگرتر از نفس او نیست.
📚 غرر الحکم٬ ج ٢
🗓امروز ۴ تیر ۱۳۹۷ [ ۱۱ شوال ۱۴۳۹ ] مصادف است با:
💢 ۴۰۴۸۰۷ اُمین روز غیبت امام عصر (عج)
🔴 ۱۳۱۲۹ اُمین روز اسارت #حاج_احمد_متوسلیان بدست رژیم صهیونیستی..
❌ ۸۱۱۵🔻روز تا نابودی کامل #اسرائیل ✡
💠 و همچنین مصادف است با :
🔸انتقال حضرت امام خمینی (ره) به پادگان عشرت آباد توسط ساواک (۱۳۴۲ ه.ش)
🔹شهادت شهید محمد مهدی شبلی (۱۳۵۹ ه.ش)
🔸شهادت شهید تقی صحراییان نصرآبادی، شهید محمود بیات (۱۳۶۱ ه.ش)
🔹شهادت شهید رضا ابوطالب زاده سرایی فرمانده گردان ذوالفقار تیپ ویژه شهدا (۱۳۶۲ ه.ش)
🔸شهادت شهید حسنعلی رباطی (۱۳۶۳ ه.ش)
🔹آغاز عملیات قدس ۲ در منطقه هورالهویزه توسط سپاه (۱۳۶۴ ه.ش)
🔸شهادت شهید علی خلیلی (۱۳۶۵ ه.ش)
🔹استقرار نیروهای ویژه ایران در جزیره استراتژیک بوموسی (۱۳۶۶ ه.ش)
🔸شهادت شهید مسعود سامانی (۱۳۶۶ ه.ش)
🔹حمله گسترده ارتش عراق در جبهه جنوب و بازپسگیری جزایر مجنون و منطقه شمالی کوشک (۱۳۶۷ ه.ش)
🔸شهادت شهید عباسعلی تقیزاده، شهید علی هاشمی فرمانده سپاه ششم امام صادق (ع)، شهید اکبر ابراهیمزاده، شهید جعفر بزرگزاده، شهید حسین علی جعفری، شهید بهرام گلآور فرمانده گردان ۱۴ صاحب الزمان (عج) رسته مهندسی رزمی جهاد سازندگی گیلان، شهید ابراهیم جهان بین (۱۳۶۷ ه.ش)
🔹شهادت شهید مدافع حرم حامد جوانی (۱۳۹۴ ه.ش)
🔸درگذشت حبیبالله معلمی شاعر شعر «ای لشکر صاحب زمان» (۱۳۹۲ ه.ش)
🆔 @Defa_Moqaddas
ا🇮🇷⚽️⚽️⚽️از جام رفتیم؛ اما در یادها ماندیم....
🌷همان طور که شهدا رفتند ولی یاد اونها همچنان در دل و جان مردم ما زنده است🌷
🆔 @Defa_Moqaddas
🗓امروز ۵ تیر ۱۳۹۷ [ ۱۲ شوال ۱۴۳۹ ] مصادف است با:
💢 ۴۰۴۸۰۸ اُمین روز غیبت امام عصر (عج)
🔴 ۱۳۱۳۰ اُمین روز اسارت #حاج_احمد_متوسلیان، بدست رژیم صهیونیستی..
❌ ۸۱۱۴🔻روز تا نابودی کامل #اسرائیل ✡
💠 و همچنین مصادف است با :
🔸شهادت شهید مسلم فراهانی، شهید احمد شیرخانی (۱۳۶۱ ه.ش)
🔹شهادت شهید حسن زابلی (۱۳۶۲ ه.ش)
🔸شهادت شهید #محمدرضا_افیونی جانشین عملیات سپاه کردستان توسط ضد انقلاب، شهید یزدان حداد (۱۳۶۳ ه.ش)
🔹اجرای عملیات ایذایی «ظفر ۲» در پنجوین توسط ارتش جمهوری اسلامی ایران (۱۳۶۴ ه.ش)
🔸شهادت شهید محمدحسین حصیریبایگی معاون فرمانده پایگاه دریایی لشکر ۱۷ علیابن ابیطالب (ع) (۱۳۶۵ ه.ش)
🔹شهادت شهید حسین اکبری، شهید محمدعلی ابراهیمزاده کیخا (۱۳۶۶ ه.ش)
🔸شهادت شهید مدافع حرم محمدرضا یعقوبی (۱۳۹۵ ه.ش)
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 خاکریز خاطرات
🌸داشتیم توی محوطه گردان حمزه لشکر ٢٥، فوتبال بازی می کردیم. از دور مرتضی (شهید مرتضی داداشپور) را دیدم داره میاد. با یک چهره برافروخته و نورانی. نزدیک تر که شد، دیدم خیلی حالش گرفته ست. من دروازه بان بودم. آمد کنارم ایستاد و گفت: مفید! فوتبال را تعطیل کن بیا کارِت دارم. گفتم: چی شده؟ گفت: بیا کارِت دارم دیگه.
🌼 دروازه را وِل کردم، یکی از بچه ها را صدا زدم که بیاید جای من دروازه بایستد. مانده بودم چی شده که اینقدر مرتضی ناراحت است. با هم راه افتادیم، مرتضی ساکت بود، داشتیم کم کم از بچه ها دور می شدیم. برگشتم به نیم رخش نگاه کردم. دیدم اشک دور چشمان معصومانه اش حلقه زده.
☘ حلقه اشک را که دور چشمان مرتضی دیدم، بغض کردم و با ترس و اضطراب گفتم: مرتضی اتفاقی افتاده؟ گفت: یه خوابی دیدم، می خوام برات تعریف کنم. خواستم با شوخی کمی از این حالت دَرش بیارم. گفتم: خواب دیدی زن گرفتی؟ خیلی جدی همانطور که شانه به شانه هم میرفتیم، گفت: نه، بیا، شوخی نکن.
🌻لبخند روی لبهام خشک شد. تا اینکه جای خلوتی را پیدا کرد و گفت: دیشب رفتم نمازخانه. تکیه داده بودم به گونی های نمازخانه. حرفش را قطع کرد، دستم را گرفت و گفت: ولی باید یه قولی بهم بدی. گفتم: چه قولی؟ گفت: قول بده که این خواب را برای کسی تعریف نکنی. هر وقت شهید شدم می تونی بگی، راضی نیستم که قبل از شهادتم به کسی بگی. قول می دی؟ قول دادم.
🌺 گفت: خواب دیدم تو یک عملیات بزرگی شرکت کردم. آنقدر وسعت عملیات و آتش دشمن و هواپیماهای دشمن زیاد بود که ما اصلاً توان راه رفتن نداشتیم. هواپیماها پشت سرِ هم می آمدند، بمباران می کردند و برمی گشتند. یکهو دیدم، خانُمی کنارم ایستاده؛ به بغل دستی ام گفتم: این کیه؟ گفت: خانُمِ دیگه. تو مگه این خانُم را نمی شناسی؟ گفتم: نه، اصلاً این زن اینجا چکار می کنه؟ تو عملیات، وسط بمباران و آتش. جواب داد: بابا! این مادر بچه هاست دیگه! گفتم: خُب باشه. گفت: اگه نباشه، تو عملیات بعدی ما شکست می خوریم.
🍀....من هم دیگه به او توجهی نکردم، خیره شده بودم به رفتارهای خانُم. چادر سیاهی روی سرش بود. صورتش را نمی توانستم ببینم. به هواپیماها که در آسمان بودند نگاه می کرد و به هر هواپیمایی که چشم می دوخت، آتش می گرفت و سقوط می کرد. یکی از هواپیماها را طوری به زمین زد که من محو تماشایش شده بودم. ما به کمک همین خانُم توانستیم به خاکریز برسیم و برای خودمان سنگر بکَنیم. داشتم سنگر می کندم که آن خانُم از کنارم رد شد و به طرف عراق رفت.
🌹از خواب پریدم. به ساعت نگاه کردم، یک و نیم شب بود. وقتی که بیدار شدم تمام بدنم خیسِ عرق شده بود. وضو گرفتم و برگشتم، رفتم داخل مسجد. حاج آقا هم آمده بود. خوابم را برای حاج آقا تعریف کردم. گفت: تو حضرت زهرا(س) را در خواب دیدی. ان شاءالله ما در عملیاتی که در پیش داریم، پیروز می شویم و هواپیماهای زیادی را هم می زنیم.
🌿بعد مرتضی سرش را پایین انداخت و گفت: التماس دعا مفید. با دیدن این خواب یعنی من شهید می شم و توی عملیاتی که در پیش داریم، می روم. بغضم ترکید و شروع کردم به گریه کردن. گفتم: آخه شاید من قبل از تو شهید بشم. نگاهی به من کرد و خیلی مطمئن و محکم گفت: تو شهید نمی شی! گفتم: آخه تو از کجا می دونی؟ گفت: تو باید بمونی و پیام من را برسونی. محکم در آغوش اش گرفتم. گرمای وجود مرتضی می ریخت توی تنم. گریه امانمان را بریده بود. من که نمی توانستم طاقت بیارم. فکر از دست دادن مرتضی دیوانه ام میکرد.
🌷سرانجام، مرتضی در همان عملیاتی که خوابش را دیده بود «کربلای پنج» بر اثر اصابت ترکش به پهلو، بازو و صورتش زهراگونه به شهادت رسید.
***(راوى: رزمنده، مفید اسماعیلی)
🆔 @Defa_Moqaddas