🗓 ۱۰ مرداد ۱۳۶۶ – سالروز عملیات نصر 6
این عملیات در منطقه میمک ایلام توسط ارتش اجرا گردید. دلاورمردان نیروی زمینی توانستند، ضمن شکستن خطوط دفاعی مستحکم دشمن، ضربات موثری بر پیکر یگان های سپاه چهارم عراق وارد آورند و متجاوزان را از منطقه بیرون برانند. در نتیجه بخش دیگری از ارتفاعات جانبی میمک آزاد شد و رزمندگان اسلام روی قله های آن مستقر شدند در این عملیات 1500 نفر از دشمن کشته یا زخمی و 102 نفر نیز اسیر شدند.
@Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
2.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏳دوران #دفاع_مقدس
🎬 کلیپ | نوحهها و اشعار حماسی حاج #صادق_آهنگران در جبههها
🆔 @Defa_Moqaddas✔️JOIN
✅به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
🌷 شهید خلیل حسن بیگی
سال 58 به خیل سبزپوشان سپاه پیوست. در نا آرامی های غرب کشور راهی مناطق کردنشین شد و در آنجا مسئولیت انتظامات منطقه را به عهده داشت.
با شروع تهاجم ارتش صدام به کشورمان، پس از یک سال خدمت در غرب کشور عازم جبهه جنوب شد و جانشینی ستاد یکی از تیپهای لشکر 8 نجف به او سپرده شد. پس از چند ماه به یزد بازگشت و بنا به ضرورت به عنوان فرمانده پاسگاه هرات انتخاب شد. در آنجا با عوامل وابسته رژیم سابق و خانهای ظالم و مستکبر مبارزه نمود و رادمردانه به اجرای حدود الهی پرداخت.
با تأسیس یگان تی 18 الغدیر یزد به عنوان جانشین ستاد انتخاب گردید. او حضور مداوم در جبههها داشت و فقط چند روزی را در سال به یزد میآمد. در نوروز64 دانشآموزان، نامههایی همراه با هدیه برای رزمندگان فرستاده بودند. یکی از آن آنها نامۀ فرزند خلیل بود و در آن نوشته بود: «پدر من چندین سال است که در کنار شماست و من به پدر عزیزم که پاسدار شجاع و فداکار است، افتخار می کنم.» خلیل در جبهه نامه فرزندش را می بیند و از روحیۀ بالای فرزندش خوشحال میشود.
شهید حسن بیگی سخنرانی توانا بود و اطلاعات وسیعی از جبهه های جنوب و غرب کشور داشت از این رو به او «کتاب کهنۀ جنگ» میگفتند. وی وقت لب به سخن میگشود، ده ها خاطره از جاهای مختلف تعریف می کرد و همه را مجذوب خویش می ساخت. او اغلب اشاره میکرد به سربازی که در میان برفهای کردستان به شهادت رسیده بود و وقتی که بالای سرش میرود، میبیند که دستش را روی قلبش گذاشته و هنگامی که دست او را بلند می کند، عکس دختر 3 سالهاش را میبیند. خلیل همیشه به رزمنده ها یادآور این صحنه می شد و می گفت: مردانه بجنگید که عزت شما و فرزندانتان در گرو ایثار و فداکاری شماهاست.»
سرانجام سردار سپاه اسلام به همراه جمعی از همرزمانش در تاریخ 25دي 1365 در منطقه شلمچه سر به آستان الهی سایید و به ملکوت اعلی پیوست. بعد از شهادت او فرزندش در رثای پدر چنین گفت: «پدرم شیشۀ عطری بود که شکست!»
@Defa_Moqaddas
💠 شهیدِ بیسر، محمد رضا اسدی
🌸 در اوان کودکی پدر را از دست میدهد و مادر فداکار، وی و سه برادر بزرگترش را با یتیمی بزرگ میکند.
🍀 رضا نوجوان است که جنگ شروع میشود. او وارد سپاه شده و با رضایت مادر، راهی جبهه میشود تا سهمی در جهاد در راه خدا داشته باشد.
🌼 در جبهه، در یگان رزمی فعالیت داشته و مراحل مسئولیت را تا رده فرماندهی گردان طی میکند. در زمستان 62 و در عملیات خیبر، بر اثر بمباران شیمیایی دشمن به شدت آسیب میبیند.
🌿 پس از مداوای نسبی، بار دیگر با تنی مجروح، به جبههها باز میگردد و یک سال بعد (زمستان 63 - عملیات بدر) در گرماگرم نبرد با دشمن بعثی، سرِ این سردار شجاع سپاه اسلام، از تن مجروحش جدا میگردد.
▫️▪️▫️▪️▫️▪️▫️
🌺 ایمان، اخلاق، شبزندهداری و غیرت و شجاعت مثال زدنی او در میدان نبرد، زبانزد خاص و عام بود.
🌻 همواره لبخند بر چهرهاش نمایان بود و برخورداری از اخلاق و صفات پسندیده، او را محبوب همگان کرده بود
🌷 محمد رضا اسدی هنگام شهادت، 20 ساله بود.
➖ وی در وصیتنامۀ خود به نکاتی اشاره میکند که حکایت از روح بلند و عرفانی او داشته و برای همه به ویژه جوانان درسآموز است:
🔺 به این دنیا دل نبستم و چیزی هم در این دنیا ندارم.
🔹 طبق فرموده حضرت علی(ع) ، غفلت و حُب دنیا، سر منشأ تمام گناهان و خطاهاست.
🔸 راضی نیستم كسی در شهادت من لباس سیاه عزا بپوشند و بر مرگ من بگریید؛ زیرا :
▪️ اگر شهید شدم، زندهام . زندهتر از تمام زندهها !!
🔻 دوستان و خویشان من خوشحال باشید؛ زیرا از زندان طبیعت، خلاص شده، به سوی مطلوب خود میروم و عمر جاودان مییابم.
⚪️ دوست دارم در شب شهادتم، مجلس جشن و سرور بر پا کنید؛ زیرا كه من به وصال خود رسیدهام.
⭕️ این را هم بگویم كه شفاعت من در روز قیامت، به كسی كه برای اسلام خدمت نكند و در راه و خط امام نباشد، نمیرسد و از خدا برای او آتش جهنم را طلب میکنم.
@Defa_Moqaddas
💠 مصاحبه با شهید محمد رضا اسدی
⭕️ گزارش خبرنگاران خارجی از گفتگو با شهید اسدی در بیمارستانی در سوئد:
➖ محمدرضا اسدی، از محلات (شهری در مرکز ایران)، در تاریخ 27 فوریه 1984 (8 اسفند 1362 ) و در عملیات خیبر (منطقه جُفِیر) مجروح گردید.
🔹 او که متأهل و دارای یک فرزند یکماهه است، در باره مجروحیت خود، چنین میگوید:
➖ حدود ساعت 7 صبح بود که ده فروند هواپیماهای میگ دشمن ما را بمباران کردند.
🔺 عراقیها احتمالاً قصد داشتند قرارگاه نزدیک ما را مورد هدف قرار دهند.
▪️ آنها به صورت دو تایی و در کنار هم پرواز میکردند و هر کدام ده بمب پرتاب کردند.
🔸 پس از انفجار بمبها، گاز نارنجی رنگی که بوی مطبوعی هم میداد در فضا منتشر شد.
🔴 در پی این حادثه، فریادهای همرزمانم را میشنیدم که چشمانشان دچار سوزش و درد شدید شده و تمام سطح پوست بدنشان سوخته و تاول زده بود.
🔻 به آنها دستور دادم بادگیرهای خود را بر تن کنند، ولی گازهای شیمیایی به درون بادگیرهای آنها نیز نفوذ کرده بود.
🔹 افراد گردان من، 300 نفر بودند که تقریباً تمام آنها آسیب دیده و لذا به بیمارستان اهواز انتقال یافتند. این مرکز درمانی، مملو از مجروحین شیمیایی شده بود.
⚪️ من نیز از ناحیۀ سر، صورت، دستها و نیز شکم، دچار آسیب شیمیایی شده بودم و به علت شدت جراحات به تهران منتقل شده و برای ادامه معالجه، مرا به کشور سوئد اعزام کردند و هم اکنون نیز در بیمارستان ویژه آسیب دیدگان شیمیایی به نام: Uppsala یا (Akademiska)، تحت درمان هستم.
@Defa_Moqaddas
⏳ لحظاتی با بچه های اطلاعات-عملیات
🌷در عملیات والفجر ٨ من جزو نیروهای اطلاعات بودم. یک شب مانده بود به عملیات به همراه تیم شناسایی مان: فضل الله نوری و شهید بهاور و بنده به آن طرف اروند رفتیم. هنگام عبور از اروند، مَد کامل بود؛ به طوری که سیم خاردارها کاملاً زیر آب رفته بودند و وقتی ما به ساحل رسیدیم، لباس غواصی ام به آنها گیر کرده و مانع حرکتم شد.
🌷نوری و شهید بهاور از کنار سنگر نگهبانی رد شدند و منتظرم ماندند، اما درست نزدیک سنگر نگهبانی در حالی که نگهبان عراقی داشت به من نزدیک می شد در فکر چگونه عبور کردن از میان سیم خاردارها بودم....
🌷نفسم به کندی بالا و پایین می رفت، هر لحظه منتظر شلیک گلوله از سوی نگهبان بودم، با صداي هر چند اندک من، نگهبان کاملاً مشکوک شده بود، تا گردن به زیر آب رفتم و دعای «وجعلنا من بین ایدیهم...» را مثل ذکر بر زبان جاری کردم، اسلحه داشتم، اما اجازه شلیک را نداشتم، چرا كه تمام زحمات بچه ها به هدر می رفت.
🌷نوری و شهید بهاور با نزدیک شدن سرباز عراقی به من، کارم را تمام شده فرض کردند، تنها امید نجاتم آیه « وجعلنا...» بود که با نزدیک شدن سرباز، بر سرعت خواندنش افزوده می شد. حالا نگهبان درست در چند متری ام با اسلحه کاملاً آماده برای شلیک ایستاده بود که در همین لحظه پرنده ای از میان چولان، با سر و صدا بلند شد و سرباز عراقی با دیدن پرنده از من فاصله گرفت.
🌷....وقتی نگهبان از دید خارج شد،، نوری و شهید بهاور آمدند و گفتند: چرا حرکت نمی کنی نزدیک بود نگهبان تو را ببیند؟! ماجرای گیرکردنم را گفتم و آنها به زحمت دو طرف سیم خاردار را کشیدند و من آزاد شدم و بعد از اینکه آزاد شدم به ساحل عراقي ها رفتیم و تا ساعاتی سنگرهای تجمعی و ادوات آنها را شناسایی و دوباره برگشتیم.
—(راوى: سید مرتضى حسین نژاد رزمنده بابلی واحد اطلاعات و عملیات لشکر ٢٥ کربلا)
@Defa_Moqaddas