لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🌴 دوران #دفاع_مقدس
🎥 فیلم | شلیک خمپاره #گردان_ادوات
توسط رزمندگان #لنجان - استان اصفهان
@Defa_Moqaddas
🗓امروز ۱۸ مرداد ۱۳۹۷ [ ۲۶ ذیالقعده ۱۴۳۹ ] مصادف است با:
💢 ۴۰۴۸۵۲ اُمین روز غیبت امام عصر (عج)
🔴 ۱۳۱۷۴ اُمین روز اسارت #حاج_احمد_متوسلیان بدست رژیم صهیونیستی..
❌ ۸۰۷۰🔻روز تا نابودی کامل #اسرائیل ✡
💠 و همچنین مصادف است با :
🔸شهادت علی اصغر پاریزی خبر (۱۳۶۰ ه.ش)
🔹شهادت ناصر علوانی، احمد عارفی (۱۳۶۱ ه.ش)
🔸شهادت محمدرضا فرزانگان، یوسف براهنیفر، سید اکبر سیدرضائی خورمیزی (۱۳۶۲ ه.ش)
🔹شهادت مهدی سعادتآبادی (۱۳۶۶ ه.ش)
🔸اجرای عملیات فتح ۹ در منطقه عملیاتی خورمال از استان سلیمانیه عراق – شمال کردستان (۱۳۶۶ ه.ش)
🔹شهادت غلامرضا عزیزینژاد (۱۳۷۲ ه.ش)
🔸شهادت مدافع حرم محسن حججی (۱۳۹۶ ه.ش)
@Defa_Moqaddas
7.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 دوران #دفاع_مقدس
🎬 نماهنگ | یاد آن روزها
🔹با صدای حاج صادق آهنگران
@Defa_Moqaddas
💠 خلاقیت اسرای ایرانی
🔸اختراع و ابتكار بچه ها نيز از ديگر كارهاى رايج بود كه اولاً، خلاقيّت آن ها را مى رساند و ثانياً، وقت ها را پر مى كرد و نشان مى داد كه على رغم محيط بسته و جو خفقان بار اسارت، روحيّه ها خوب و پُر نشاط است و نه تنها تضعيف نشده، كه بارور شده است.
🔹بچه ها از گوگردِ كبريت، مواد منفجره، و از چوبش قاب، و از هسته خرما، تسبيح درست مى كردند و بر روى پوست پياز، نامه مى نوشتند. عراقى ها اعتراف مى كردند اگر شما را آزاد بگذاريم، پنكه را پائين آورده، از پرّه هاى آن هلى كوپتر درست مى كنيد و فرار مى كنيد.
—(منبع:📚كتاب برگهايى از دفتر اسارت)
@Defa_Moqaddas
11.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥فیلم | اولین دیدارِ آزادگان سرافراز پس از بازگشت به میهن با رهبر انقلاب اسلامی- سال 1369
🆔 @Defa_Moqaddas
🔹شیربچه بسیجی !!!
🌷علی صیاد شیرازی فرمانده وقت نیروی زمینی ارتش، بسیجی نوجوان شهید محمد محسن روزی طلب را در جبهه دید. گفت: این پسر بچه را بفرستید عقب، اینجا خطرناک است!
🔸گفتیم: به قد و قواره کوچکش نگاه نکنید، این یک شیر بچه است، بی ترس و واهمه برای شناسایی مى رود در دل دشمن! صیاد وقتی نتیجه کار محسن را دید، گفت: درجه های من را بردارید روی دوش این پسر چهارده ساله بگذارید!
🆔 @Defa_Moqaddas
صادق_آهنگران_روضه_و_مناجات_در_مسجد.mp3
زمان:
حجم:
5.3M
⏳ دوران #دفاع_مقدس | #سال_64
📢 صوت| روضه و نجوای حاج #صادق_آهنگران
🌷شب جمعه و قبل از خواندن دعای کمیل در مسجد شهر #فاو
🔹 #عملیات_والفجر_8
🆔 @Defa_Moqaddas
6.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 فیلم| لحظاتی با رزمندگان اسلام
⏳ دوران #دفاع_مقدس
🆔 @Defa_Moqaddas
🍉 ماجرای آن هندوانه
💠 خاطره ای از یک رزمنده قدیمی
⏳ تیر یا مرداد سال 60 در جبهه جنوب بودیم. بچههای گروه ما در روستای بردیه یا ده ماویه مستقر بودند و هوا هم به شدت گرم
به خصوص پشه ها که دائم نیش می زدند و امان را از ما بریده بودند. در آن زمان یکی از برادران اعزامی به نام فتاحیان بما ملحق شده بود. در یکی از روزهای گرم دم غروب بود که من و شهید نجم السادات دیدیم فتاحیان یک هندوانه تقریبا ده کیلویی را داخل تانکر آب در حیاط گذاشت و آجری هم رویش قرار داد که ته تانکر بماند و صبح که خنک شد بخورد.
ناگفته نماند ما شبها از بس پشه ها نیش می زدند بیدار می ماندیم و روزها در گرمای آفتاب می خوابیدیم. تقریبا نزدیک اذان صبح که همه خواب بودند، هوس کردیم شیطنتی بکنیم که یادگار بماند. من و نجم السادات به سراغ هندوانه رفتیم و دستی به سر و رویش کشیدیم.
هندوانه خنک شده بود و نمی شد ازش گذشت. آن را به دو قسمت مساوی تقسیم كردیم تا عدالت را هم رعایت کرده باشیم. مظلومانه و در تنهایی آن را خوردیم و به همان صورت قبل در تانکر قرار دادیم. 😅
فتاحیان برای نماز صبح بیدار شد و بعد از خواندن نماز با سرعت به طرف تانکر آب رفت و با عجله هندوانه را در آورد که آب تمام هیکلش را خیس کرد.
آنقدر عصبانی شده بود که ژ 3 را برداشت و شروع به تیراندازی هوایی کرد تا عصبانیتش فروکش کند. همه وحشت زده از خواب پریدند و فکر می کردند عراقی ها حمله کرده اند
فتاحیان تا دو هفته پیگیر قضیه بود و ما هم وقتی او را می دیدیم جرأت اعتراف پیدا نمی کردیم.
هیجده سال بعد، یعنی در سال 78 در سالن غذاخوری نیرو زمینی ناهار می خوردم که دیدم یک چهره آشنا توی صف ایستاده، او را شناختم. همان فتاحیان بود. جلو رفتم و برای باز کردن سر صحبت گفتم، شما فلانی نیستی؟
نگاهی به من کرد و گفت بله خودمم و بعد در آغوش گرفتم و کنار هم نشستیم.
بعد از احوالپرسی گفتم یادت هست 18 سال پیش در سوسنگرد هندونه تو را خوردند و دم برنیاوردند.
گفت راستش را بخواهی هنوز هم تو فکرم که چه کسی آن را خورد!
سر و سینه را بالا گرفته و نفس عمیقی کشیدم و با اعتماد به نفسی که کسب کردم، گفتم، راستش من بودم و شهید نجم السادات که این کار را کردیم.
ابتدا کمی نگاهم کرد و در حالی که منتظر هر عکس العملی بودم بلند بلند زد زیر خنده و گفت حلالتون، حلالتون
نفس راحتی کشیدم و بعد از 18 سال خواب آن شب راحتی رفتم.
@Defa_Moqaddas
💠 خاطره ای از حاج احمد متوسلیان، فرمانده تیپ27محمدرسول الله(ص)
🔹همه در میان میدان صبحگاه جمع بودند. مراسم صبحگاه را خیلی بی حال انجام می دادند. درهمین حین حاج احمد که از دور به بچه ها نگاه می کرد سری تکان داد و پشت تریبون رفت و گفت: "ببینید برادرا! من اینجور صبحگاه را قبول ندارم باید یه فکر اساسی کرد تا در تیپ ما یه صبحگاه درست و حسابی انجام بشه"
▫️بعد همه را به خط کرد و حاج همت را در راس ستون قرار داد و گفت: "حالا دور میدون صبحگاه بدوید تا من یه فکری به حالتون بکنم." همه با شناختی که از حاج احمد داشتیم می دانستیم که رس همه مان را می کشد.
🔸نیم ساعتی دویدیم. خسته که شدیم حاج احمد ما را کنار زمین گل آلودی نگه داشت. بعد به سراغ حسین قجه ای که نفس نفس می زد و عرق می ریخت رفت و بدون مقدمه او را بغل کرد و در میان گل ها انداخت. حسین هم شروع کرد در میان گل ها به سینه خیز رفتن.
🔺سپس سراغ رضا دستواره رفت و دستواره با دستپاچگی گفت: حاج آقا! اجازه بدید روی زمین صبحگاه سینه خیز برم. - هنوز جمله دستواره تمام نشده بود که حاج احمد او را به وسط گل ها پرت کرد. او هم شروع به سینه خیز رفتن کرد.
▪️بعد از آن به سراغ حاج همت رفت. یکی از بچه ها گفت: "اگه تونست اینو بخوابونه حسابه!" - زمزمه ها داشت بالا می گرفت که حاج احمد در برابر چشمان از حدقه بیرون زده ما او را روی زمین انداخت و پایش را روی شکم همت گذاشت و خیلی محکم گفت: "یالله برو!" همه حساب کار دستمان آمد.
🔹ناگهان دیدم که خود حاج احمد هم پرید وسط گل ها و شروع کرد به سینه خیز رفتن. بعد از این کار، حاجی همه نیروها به میان گل و لای رفتند و شروع کردن به سینه خیز رفتن!!
--(راوی: مجتبی احمد صالحی پور –برگرفته از کتاب: "می خواهم با تو باشم")
@Defa_Moqaddas