🗓امروز ۱۴ مهر ۱۳۹۷ [ ۲۶ محرم ۱۴۴۰ ] مصادف است با:
💢 ۴۰۴۹۱۲ اُمین روز غیبت امام عصر (عج)
🔴 ۱۳۲۳۳ اُمین روز اسارت #حاج_احمد_متوسلیان بدست رژیم صهیونیستی..
❌ ۸۰۱۲🔻روز تا نابودی کامل #اسرائیل ✡
💠 و همچنین مصادف است با :
🔸شهادت رسول لطفالله خواجویی (۱۳۵۸ ه.ش)
🔹تاسیس ستاد پشتیبانی و امداد جنگ به فرمان حضرت امام خمینی (ره) (۱۳۵۹ ه.ش)
🔸شهادت محمود خادمی (۱۳۵۹ ه.ش)
🔹شهادت خلبانان غلامرضا خسروپور، علیرضا دریانیان (۱۳۵۹ ه.ش)
🔸شهادت خلبانان شیرعلی آزادیان هارمی، اصغر هاشمیان (۱۳۶۰ ه.ش)
🔹شهادت صفرعلی داوودی، محمدرضا روح پرور، حمیدرضا کاظمی مقدم، سیروس اسماعیل زاده (۱۳۶۱ ه.ش)
🔸شهادت شهید محمدابراهیم حسینخانی (۱۳۶۶ ه.ش)
@Defa_Moqaddas
طنز جبهه 😊 |
🔻ایستگاه صلواتی
دو تا از بچههای گردان، غولی را همراه خودشان آورده بودند وهای های میخندیدند. گفتم: «این کیه؟»
گفتند: «عراقی»
گفتم: «چطوری اسیرش کردید؟» میخندیدند.
گفتند: «از شب عملیات پنهان شده بود. تشنگی فشار آورده با لباس بسیجیها آمده ایستگاه صلواتی شربت گرفته بود. پول داده بود!»
اینطوری لو رفته بود. بچهها هنوز میخندیدند.
🆔 @Defa_Moqaddas
😊خاطرات #طنز_جبهه
عزیز اسم یکی از رزمنده ها بود که چهره اش روی ذغال رو از سیاهی سفید کرده بود!
یک روز که بعثی ها آتش می ریختند، دیدیم تركش به پاي عزیز خورد و فرستادنش عقب.
رفتیم بیمارستان عیادتش.
عزيز بدبخت به يه پاش وزنه آويزون بود و دستاش و سر و كله و بدنش زير باندهای سفيد گم شده بود!
يه هو همه زديم زير خنده!
گفتم:
تو چرا اينطور شدى؟
تو که فقط يك تركش به پات خورده بود!
عزيز سر تكان داد و گفت:
بعدش چنان بلایى سرم اومد كه تركش خوردن پيش اون نازكشيدن داره!
وقتى مجروح شدم، داخل سنگری منتظر آمبولانس بودم که یک سرباز موجی را آوردند داخل سنگر!
سربازه چند دقيقه اى با چشمان خون گرفته، بر و بر نگام كرد!
من هم حسابى ترسيده بودم و رنگم مثل ماست سفید شده بود!
سرباز يه هو بلند شد و نعره زد:
عراقى پست فطرت!
مى كشمت!
چشمتون روز بد نبينه!
بهم حمله كرد و تا جون داشتم كتكم زد!
به خدا جورى كتكم زد كه تا عمر دارم فراموش نمى كنم!
اونقدر زد تا خودش خسته شد و افتاد گوشه اى و از حال رفت!
يه ساعت بعد به جاى آمبولانس، يه وانت آوردند ومن و سرباز موجى رو انداختند عقبش!
تارسيدیم اهواز يه گله گوسفند نذر كردم که سربازه دوباره قاطى نكنه!
تا رسيديم به بيمارستان، دوباره حال سرباز خراب شد!
مردم هم گوش تا گوش بیمارستان ايستاده بودند.
سربازموجى نعره زد و گفت:
مردم اين يه مزدور عراقیه و دوستای منو كشته!
و باز افتاد به جونم!
اين دفعه چند تا قل چماق ديگه هم اومدند كمكش!
يه لحظه گريه كنان فرياد زدم:
بابا من ايرانيم!
رحم كنيد!
يه پیرمرد با لهجه عربى گفت:
آى بى پدر!
ايرانى ام بلدى؟
جوونها اين منافق رو بيشتر بزنيد!
ديگه جنازه ام رو نجات دادند و آوردند اینجا!
پرستار اومد تو و با اخم گفت:
چه خبره؟
اومدین عيادت يا هرهر كردن؟
خواستيم با عزيز خداحافظى كنيم كه ناگهان يه نفر با لباس بيمارستان پريد تو و نعره زد:
عراقى مزدور میکشمت!
عزيز ضجه زد:
يا امام حسين!
بچه هاخودشه!
جون مادرتون منو از اينجا نجات بدین!
🆔 @Defa_Moqaddas