💠 #به_احترام_پدرم!
🔹نزدیک عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید کوتاهش میکردم مانده بودم معطل توی آن برهوت که سلمانی از کجا پیدا کنم. تا اینکه خبردار شدم که یکی از پیرمردهای گردان یک ماشین سلمانی دارد و صلواتی موها را اصلاح میکند. رفتم سراغش...
🔸دیدم کسی زیر دستش نیست طمع کردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و نشستم زیر دستش. اما کاش نمی نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حرکت ماشین بی اختیار از زور درد از جا می پریدم.
▪️ماشین نگو تراکتور بگو. به جای بریدن موها، غِلِفتى از ریشه و پیاز می کندشان! از بار چهارم هر بار که از جا می پریدم با چشمان پر از اشک سلام می کردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد، اما بار آخر کفری شد و گفت: «تو چت شده سلام می کنی؟ یکبار سلام می کنند.» گفتم: «راستش به پدرم سلام می کنم.» پیرمرد دست از کار کشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام میکنی؟ کو پدرت؟»
💦 اشک چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار که شما با ماشین تان موهایم را می کنید، پدرم جلوی چشمم می آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می کنم!» پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانهای خرجم کرد و گفت: «بشکنه این دست که نمک نداره...» مجبوری نشستم و سيصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام کردم تا کارم تمام شد.
🆔 @Defa_Moqaddas
🌘 یاد آن شب های سنگر ها بخیر
💕 یاد آن شب های پر معنا بخیر
🌙 مونس شب می شدیم مانند ماه
🌾 تا بپیمائیم دو صد فرسنگ راه
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴هر روز بعد از نماز صبح و خواندن زیارت عاشورا و یا دعای عهد برای رفتن به صبحگاه به خط میشدیم
🌷یاد شهید زینال حسینی بخیر که با تمام صلابت و با صدای پر قدرتش فرمان میداد: از جلو از راست نظام
▫️...و دست راست تا کتف نفر جلویی بالا میآمد...
▪️...و بعد از مکث چند ثانیه...
میگفت: به احترام قرآن خبر دار...
آنگاه قرائت قرآن و سپس دعای صبحگاهی:
اللهم اجعل صباحنا صباح الابرار..
ولا تجعل صباحنا صباح الاشرار...
بعد از آن فرمان دویدن صادر میشد: بدو، رو ...
—(راوی: رزمنده گردان تخریب،لشکر۱۰)
🆔 @Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
3.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
⏳ #زمان_جنگ
🎥 فیلم | صبحگاه دوکوهه - #سال_1363
🌼🍀 شهید محسن گلستانی در حال خواندن دعا: "اللهُمّ اجعَل صَباحَنا صَباحَ الاَبرار..."
🌻🌸 گویا زمین و آسمان با او همنوا شدهاند
🆔 @defa_moqaddas ✔️JOIN
✅به کانال "دفاع مقدس" بپیوندید
💠 خاطره جعفرطهماسبی از نماز شب بچههای تخریب
▫️معمولا بچه های تخریب عمومشون اهل "نماز شب" بودند، غیر از عده قلیلی که من هم جزوشون بودم.
موقعیت شهید موحد توی جاده اهواز -خرمشهر بودیم. تابستون گرمی هم بود، قرار بود تیپ سیدالشهداء(ع) چند ماه بعد از عملیات خیبر، داخل جزیره مجنون عملیات کنه که به هم خورد.
یکی دو ماهی از اومدن شهید "پیام پوررازقی"به گردان تخریب تیپ سیدالشهداء(ع) میگذشت و حسابی توی دل بچه ها خودش رو جا کرده بود. به قول بچه ها از جهت معنوی نور بالا میزد.
شهید حاج عبدالله نوریان فرمانده تخریب نیرو هایی که تازه وارد گردان شده بودند را با نیروهای قدیمی تر ادغام کرد و بچه ها داخل چادر ها مستقرشدند.
چادر پیام پوررازقی کنار چادر ما بود .
شهید زعفری هم با پیام در یک چادر بودند.
یک ساعتی به اذون صبح مانده که دیدم صدای زعفری میاد و بلند بلند داره داد و هوار میکنه، جوری که حنجراش داشت پاره میشد. صدا میزد "آی ملت ما اگه نخواسته باشیم نماز شب بخونیم باید کیو ببینیم"
‼️با سروصدای زعفری تقریبا اکثر بچه ها بیدار شده بودن.
خلاصه اون موقع ما نفهمیدیم چی شد و رفتیم خوابیدیم و فردا بعد از صبحگاه قضیه رو سوال کردم و بچه ها تعریف کردند که موقع خوابیدن، یکی از بچه ها از شهید پوررازقی خواسته بود که هنگام بلند شدن برای نماز شب، او را هم بیدار کنه و محل خوابیدنش رو هم پیام نشون داده بود که توی او تاریکی، برای کسی دیگه مزاحمت ایجاد نشه. که از بخت بد، شهید زعفری میره و همونجا میخوابه و شهید پوررازقی هم از همه جا بیخبر، ساعتی قبل از اذان صبح میره اون برادر رو بیدار کنه که اشتباها شست پای زعفری رو فشار میده و او هم از خواب میپره و اون اَلَم شنگه رو به پا میکنه!!!
🌴یاد همه بچههای گردان تخریب بخیر🌿
🆔 @Defa_Moqaddas
💠خاطرهای از جبهه💠
🌴 دوران #دفاع_مقدس
💦 ماجرای عبور از عرض دریاچه
🌸 در سال 64 ، روزی از سمت جاده مریوان به دشت شیلِر، عازم قرارگاه فرماندهی عملیات، واقع در "درهتفی" در آن سوی دریاچه زریوار بودم. برای این که مسیر را کوتاه کنم و میانبُر بزنم، تصمیم گرفتم از عرض دریاچه عبور کنم (مسیر اصلی، رفتن به شهر مریوان و دور زدن دریاچه بود.)
☘ مسیری که انتخاب کردم گل و لای بود. به آهستگی راه افتادم و پس از طی 30-20 متر، چرخهای ماشین در میان گِل رُسِ ساحل دریاچه، "بُکس و باد" کرد. از ماشین پیاده شده و چرخهای جلو را قفل کردم. این کار موجب میشد دیفرانسیل جلو به کار افتاده و چهارچرخ در گیر شود و در نتیجه، عبور از مسیرِ گِلی بهتر انجام گیرد.
⭕️ دوباره حرکت کردم و پس از طی 150-100 متر، ماشین کم کم شروع کرد به "بُکس و باد" کردن. توقف نکردم و با همان سرعت، آهسته و یکنواخت در میان ساحل باتلاقمانندِ دریاچه، ادامه مسیر دادم. احساس میکردم هر لحظه ممکن است ماشین در گِل گیر کند. دیگر راه بازگشتی نبود. حدود 300 متری از خشکی دور شده بودم که آرام آرام چرخهای ماشین به گل فرو میرفت و گاز دادن زیاد فایده نداشت. ماشین در همان جا به گِل تپید!
🌀 پتویی را زیر چرخها انداختم تا بلکه ماشین بر روی آنها راه افتاده و به عقب بیاید، فایدهای نداشت. ناچار به کنار جاده آمده تا وسیلهای پیدا کنم و ماشین را از آن وضع نجات دهم. یک کمپرسی حاضر شد به من کمک کند. جلو آمد تا نزدیکتر شود و با استفاده از بکسل، ماشین را بیرون بکشد. 20-10متری که جلو آمد، خود او به گل نشست و بنده خدا راننده آن، هر کاری کرد نتوانست ماشین سنگین را از آن وضعیت خارج کند.
🔶 حالا مشکل شده بود دو تا به همراه رانندۀ کمپرسی، رفتیم کنار جاده تا کسی را پیدا کنیم که این بار، ماشین او را از گل بیرون بکشد! یک کامیون ارتشی را پیدا کردیم. از راننده خواهش کردیم یک کمکی به ما بکند، او هم پذیرفت، ولی ماشین اون بنده خدا هم به سرنوشت دو خوروی قبلی گرفتار آمد! ...حالا سه تا ماشین به گل نشسته بودند!!
🌼 سه نفری رفتیم سراغ کمک و این بار یک دستگاه به نظرم لودر یا بلدوزری پیدا کردیم. او توانست مسیر باتلاقی را جلو بیاید و به ماشین ها نزدیکتر شود. با سعی و کوشش فراوان، دو خودروی سنگین را بیرون کشیدیم. برای بیرون آوردن وانت تویوتای، لودر بیش از آن نمیتوانست جلو بیاید. سیم بکسل 300-200متری هم که وجود نداشت. به همه جا سر زدیم و اطراف را جستجو کردیم. خوشبختانه یک بندِ بسیار بلند پیدا کردیم. این بند ضخیم، دنبالۀ چترِ مخصوص بمباران خوشهای بود که توسط هواپیماهای میراژ (هدیه کشور فرانسه به صدام) در اطراف دریاچه رها شده بود. به وسیله این طناب و بند بسیار محکم، توانستیم ماشین را از میان چند صد متری ساحل دریاچه بیرون بکشیم!
➖ (راوی: نگارنده)
🆔 @Defa_Moqaddas