🌷 شهید مرتضی آوینی:
💠 مؤمن تن خویش را به مثابه مرکَبی برای تعالی روح میبیند و اینچنین، با پاهای بریده نیز از راه باز نمیماند؛ میرود و پاهای بریدهاش را نیز عصاکشان به دنبال خود تا قلههای فتح میکشاند.
🆔 @Defa_Moqaddas
❂○° فتح شیخان °○❂
▫️ قرار بود برویم #نوسود ، #پاسگاه_شیخان را فتح کنیم. زمستان بود. چهار پنج بار عملیات کردیم اما موفق نشدیم. در عملیات قبلی هم به خاطر همین پاسگاه شیخان بود که شکست خورده بودیم. می رفتیم و شکست می خوردیم و برمی گشتیم.
نیروها همه کم آورده بودند. از طرفی هوا هم خراب شده بود. همه خسته بودند و می گفتند: «ما دیگه جلو نمیریم. چندبار رفتیم، نمیشه. دست نیافتنیه، دیگه نمیاین.»
#حاج_همت ، فرمانده سپاه پاوه با همان لبخند همیشگی اش ، شروع کرد به حرف زدن و گفت: «ما مأمور به انجام وظیفه ایم، حالا در این راه اگه شهید بشیم هم شدیم دیگه. مگه شما از اون چریک های فلسطینی کمتر هستین که ۳۵ بار عملیات کردن و شکست خوردند و باز مجدداً از نو عملیات رو شروع کردن؟»
چنان مثال های حماسی و هیجان انگیزی آورد که بعد از تمام شدن حرف هایش همه اعلام کردند: «ما تا آخر هستیم.»
این طوری حاج همت نه تنها نیروها را مجاب به ماندن، بلکه روحیۀ آنها را نیز چند برابر کرد. رفتیم و موفق شدیم و توانستیم به هدف مورد نظرمان نیز برسیم.
—( راوی: مجید حامدیان- برگرفته از کتاب #برای_خدا_مخلص_بود )
🆔 @Defa_Moqaddas
📜 شهادت "مهدی قلی بیات" و "محسن نبوان" را به امام امت تبریک و تسلیت می گوئیم.
🌴 دوران #دفاع_مقدس
🆔 @Defa_Moqaddas
💠 خاطره آزاده سرفراز مهدی کرباسی :
(مهدی کرباسی رزمنده خطه جنوب بود که در آب های هور به اسارت ارتش بعث عراق درآمد)
▫️بعد از اسارت در آب های هور و پشت کمین دشمن، آن هم با تجهیزات شناسایی، خیلی مورد عتاب قرار گرفتم تا اطلاعاتی به آنها بدهم. از من انکار و از آنها اصرار. کار به شکنجه و آزار کشیده شد و لحظه به لحظه شرایط سخت تر می شد. از ضربات خیزران گرفته تا داغ کردن و سوزاندن با بخاری. تا جایی که بوی گوشت کباب شده خود را حس می کردم.
هر چه فریاد میزدم تا کوتاه بیایند چاره نمی کرد و آنها بر شدت شکنجه می افزودند. ناگهان به یاد توصیه یکی از دوستان افتادم که می گفت، اعراب خیلی احترام حضرت ابوالفضل را دارند و در شدیدترین حالات از او حساب خاصی می برند.
پیش خودم گفتم بذار از قسم به پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله شروع کنم. با صدای بلند گفتم "به محمد".... فایدهای نداشت.......به علی..... فاطمه....... می زدند......بالحسن..... بالحسین..... عین خیالشان نبود و همچنان می زدند و گویی مسلمان نیستن..... بالاخره با صدای بلند و التماس گونه فریاد زدم بالعباس.... بالعباس.....
تا نام ابوالفضل از دهانم خارج شد همان بعثی های بی دین مانند برق گرفته ها شلاق ها را به زمین انداختند و به هم نگاه کردند و عقب رفتند. فرمانده آنها که نزدیک بود چشمانش از حدقه بیرون بزند مانده بود چه بگوید.
ابتدا سربازان را از اتاق بیرون کرد و عصایی که در دست داشت زیر بغل گذشت و در اتاق شروع به قدم زدن کرد و زیر لب تکرار می کرد "اگول بالعباس ".... می گوید به عباس....آخ آخ آخ.... این را از کجا یاد گرفته است؟!؟
چند دقیقهای گذشت و آرام آمد کنارم زانو زد و سرم را نوازش کرد و مهربانانه گفت.....
دستی به سرم کشید و گفت " پسر جان ما هر دو برادر هستیم و آمده ایم اینجا تا چند سوال بپرسیم و برویم.... آخر چکار به عباس داری؟"
بعد از لحظاتی با همان لحن مهربانانه سوالات قبلی را تکرار کرد و من هم پاسخ های بی سر و ته قبلی را تکرار کردم. چیزی نگذشت که عصبانیتش بالا گرفت و دوباره فحاشی و کتک کاری را شروع کرد و سربازان را برای شکنجه صدا کرد.
با شدت شکنجه و کتک ها، و تنگ شدن عرصه باز از حضرت ابوالفضل استمداد می گرفتم و صحنه قبلی بارها و بارها تکرار می شد...... و من مانده بودم فلسفه این ترس یا احترام در کجا ریشه دارد.
چند سالی گذشت و به سال 67 رسیدیم. سالی که اسرا را دسته دسته به نجف و کربلا می بردند تا زیارتی بکنند.
در قطاری که من نشسته بودم، سربازی وارد شد و سوالی پرسید که جواب دادم و دیدم کنارم نشست و مقداری از راه را همکلامم شد. از او پرسیدم که چرا شماها اینقدر از حضرت قمربنی هاشم حساب می برید؟
او می گفت، ما داستانها و حکایات و مشاهدات زیادی از حضرت عباس دیده و شنیده ایم و این حکایات سینه به سینه نقل شده و ما باور زیادی به وساطت ایشان در امور داریم و آخرین قسم همین "بالعباس" است.....
ابتدا به مرقد حضرت امیر علیه السلام رفتیم. برای زیارت فقط 20 دقیقه فرصت داده بودند.
هم اینکه بیست دقیقه تمام می شد، با کفش وارد محوطه ضریح می شدند و از یقه ما را می گرفتند و به بیرون هدایت می کردند.
در حرم امام حسین علیه السلام هم همین کار را کردند و به زیارت حضرت ابوالفضل رفتیم.
بیست دقیقه ای آنجا بودیم و زیارت کردیم. وقت که تمام شد خود را عقب کشیدم تا عکس العمل عراقی ها را ببینم.
ابتدا فرمانده عراقی یکی از سربازان را صدا کرد و با لحن تندی گفت که همه را به بیرون هدایت کنند. سرباز با احترام جلو آمد و گفت سیدی! من چگونه این ها را از ضریح جدا کنم؟ این کار من نیست. فرمانده در حالت ناچاری کفش ها را درآورد و وضو گرفت و آرام و با احترام کنار بچهها می آمد و التماس گونه می گفت وقت ما تنگ است و هفت ساعت راه تا اردوگاه داریم و نباید به شب بخوریم. اگر زیارتت تمام شده بروید و سوار شوید......
🆔 @Defa_Moqaddas
لطفا در ایتا مطلب را دنبال کنید
مشاهده در پیام رسان ایتا
🎥 فیلمی کمیاب و صحنه هایی واقعی از شناسایی در هور توسط نیروهای قرارگاه سرّی نصرت
🌴 دوران #دفاع_مقدس
🆔 @Defa_Moqaddas
دفاع مقدس
🎥 فیلمی کمیاب و صحنه هایی واقعی از شناسایی در هور توسط نیروهای قرارگاه سرّی نصرت 🌴 دوران #دفاع_مقد
💠 قرارگاه سرّی نصرت و فرمانده گمنام آن، شهید علی هاشمی
🔹او 27 سال داشت که شهید شد و پیکرش دو دهه بعد در هور کشف شد.
🌷 شهید علی هاشمی، #فرمانده_قرارگاه_نصرت بود که به سری ترین قرارگاه در طول تاریخ جنگ ایران و عراق شناخته می شد.
🔺 تا سال 82 یعنی تا زمای که صدام زنده بود هیچ نامی از هاشمی و قرارگاه نصرت برده نمی شد چرا که در ممکن بود در صورت زنده بودن و اسیر بودن او، رژیم بعث عراق با ایران وارد یک #معامله شده و طلب امتیاز کند!
🔹پس از سقوط صدام، نخستین بار محسن رضایی، فرمانده سپاه در زمان جنگ از علی هاشمی نام برد.
🆔 @Defa_Moqaddas
هدایت شده از دفاع مقدس
16.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎬 کلیپ فیلم و تصاویر "سردار هور"، شهید علی هاشمی، فرمانده سپاه ششم و قرارگاه سرّی نصرت
🌴 دوران #دفاع_مقدس
🆔 @Defa_Moqaddas
🌴 سردار هور
▫️علی هاشمی، متولد اهواز(۱۳۴۰)- از فرماندهان جنگ - به دلیل آشنایی با مناطق عملیاتی جنوب نقش مهمی در طول #دفاع_مقدس ایفا نمود. وی از طراحان عملیات خیبر و عملیات بدر بشمار می رود.
🔹با آغاز جنگ، علی هاشمی در محور «کرخه کور» و «طراح» به مقابله با پیشروی سپاه دشمن پرداخت و به تدریج تیپ 37 نور را تاسیس نمود و با این یگان، در عملیات «بیت المقدس» در آزادی خرمشهر شرکت نمود .
▪️این تیپ در آستانه عملیات والفجر مقدماتی منحل شد. سپس علی هاشمی فرمانده سپاه سوسنگرد شد و بعدها از دل همین سپاه منطقه ای بود که «قرارگاه نصرت» شکل گرفت و در سومین سال جنگ، محسن رضایی، علی هاشمی را به فرماندهی آن برگزید.
▪️«عملیات خیبر» ثمره یک سال تلاش شبانه روزی نیروهای قرارگاه نصرت، تحت فرماندهی او بود. اولین عملیات آبی- خاکی جنگ و اولین عملیاتی که دهها یگان رزمی سپاه، در سطحی بسیار وسیع توانستند باتلاق ها و نیزارهای منطقه هور را پشت سر بگذارند که این در نوع خود اقدامی بی نظیر و تاریخی بود.
▪️یک سال بعد نیز، قرارگاه نصرت در طرح ریزی «عملیات بدر» ایفای نقش کرد و در حین این عملیات بسیاری از نیروهای زبده این قرارگاه به شهادت رسیدند.
🔸وی در تیر ماه سال 66 به فرماندهی «سپاه ششم امام صادق» منصوب شد که چند تیپ و لشکر، بسیج و سپاه خوزستان، لرستان و پدافند منطقه هور از «کوشک» تا «چزابه» را در تحت پوشش قرار می داد.
▪️روز چهارم تیر ماه سال 1367، متجاوزان بعثی، حملهای گسترده و همهجانبه را برای بازپسگیری منطقه هور آغاز کردند. علی هاشمی در آن زمان، در قرارگاه خاتم چهار، در ضلع شمال شرقی جزیره مجنون شمالی مستقر شده بود.
▫️هیچ کس به درستی نمی داند که در این روز دردناک، چه بر سر فرماندهان «قرارگاه نصرت» آمد. شاهدان میگفتند که هلیکوپترهای عراقی در فاصله کمی از قرارگاه به زمین نشستهاند و هاشمی و همراهانش سراسیمه از قرارگاه خارج شده و در نیزارها پناه گرفتند و دیگر هیچ خبری از آنها نشد...
⚪️ پس از آن، جستجوی دامنهداری برای یافتن او و افرادش آغاز شد اما به نتیجه ای نرسید. از طرف دیگر، بیم آن میرفت که افشای ناپدید شدن یک فرمانده عالی رتبه سپاه، جان او را که احتمالا به اسارت درآمده بود به خطر اندازد؛ لذا تا سالها پس از پایان جنگ، نام علی هاشمی کمتر برده میشد. پس از سقوط صدام هم خبری از سرنوشت فرمانده سپاه ششم به دست نیامد.
⏳در 19 اردیبهشت 89، خبر کشف پیکر شهید علی هاشمی اعلام شد و مادر صبور او پس از 22 سال انتظار، توانست بقایای پیکر فرزند خود را در آغوش کشد💦
🆔 @Defa_Moqaddas
رب🌴 زیارت کربلا در اوج جنگ!
یکی از اتفاقهای جالبی که در قرارگاه نصرت رخ میدهد، سفر دو نفر از نیروهای اطلاعاتی این قرارگاه به کربلای معلی بود. این دو نفر که شهیدان سیدناصر سیدنور و عبدالمحمد سالمی نام داشتند، در شرایطی خود را به عتبات عالیات میرسانند که در اوج جنگ ایران و عراق قرار داشتیم. عبدالحسین سالمی برادر دوقلوی شهید سالمی در این خصوص میگوید:
▫️پس از تشکیل قرارگاه اطلاعاتی نصرت که قرار بود کار خطیر شناسایی منطقه هور برای انجام عملیات خیبر را بر عهده بگیرد، شهید سالمی و شهید سیدناصر سیدنور به عنوان نیروهای این قرارگاه که به زبان عربی هم مسلط بودند، در زمره نیروهای شناسایی نصرت وارد عمل شدند. این دو از جسورترین و شجاعترین نیروهای قرارگاه بودند و اگر همرزمانشان هر بار دو الی چهار روز به عمق مواضع دشمن میرفتند، این دو برخی اوقات هفتهها به عمق کشور عراق نفوذ میکردند. حتی یک بار این نفوذ به قدری عمیق شد که به همراه بلدچی عراقیشان توانستند به عتبات عالیات بروند و زیارت کنند. جالب است که سالمی و سیدناصر از زیارت خود در کربلا، نجف و سامرا عکس هم انداختند که سندی از رشادتهای این دو شهید بزرگوار به شمار میرود. شاید اکنون که این خاطرات را بیان میکنیم، خیلیها تصور درستی از وضعیت و شرایط آن زمان نداشته باشند، اما رزمندگان به خوبی واقف هستند که ارتش عراق از چه استخبارات قویای برخوردار بود. چنانچه بعثیها از لحاظ اطلاعاتی یک نیروی نفوذناپذیر تلقی میشدند اما سالمی و سید نور از تمامی حلقههای به ظاهر نفوذناپذیر دشمن عبور کردند و خود را به قلب عراق رساندند.
🆔 @Defa_Moqaddas